۱ ــ پیش نویس
بریتانیا یک سازمان جاسوسی داشت.
یک سازمان پیشرفته
این سازمان M16 نام داشته و در جنگ جهانی دوم خیلی به کار گرفته شد.
یک ریشه کوچک از این ساز در شهر منچستر بود.
یک سازمان کوچک
M16 فکر میکرد این ساختمان برای او کار میکند ولی در اصل اینگونه نبود.
داستان خیلی پیچیده بود.
یک سازمان پیچیده با نامMA10 یه قربانیانش بیگناه بودند.
یک سرویس اطلاعاتی با ده ها مخبر.
ولی مخبرها همه آدمها را میدادند چه بیگناه چه شورشی و نازیسم.
عاقبت کسانی هم که اسمشان میرفت معلوم بود: مرگ
۲ ــ شروع داستان
جیمز کارتر زندگی خیلی خوبی داشت.
او در سال ۱۹۳۰ موفق به خرید خانه در شهر منچستر شد.
که این تحول بزرگی در زندگیش بود.
در یک شرکت ساخت ملخ هواپیما مشغول به کار بود حقوق خوبی هم میگرفت.
ولی حریص بود.
طمع و زیاده خواهی او را زمین زد.
در شرکتی که کار میکرد زیرآزنی میکرد و همیشه به حقوق معترض بود سرانجام رئیس شرکت در ژوئن ۱۹۳۷ او را اخراج کرد.
۳
طی یک سال خودش را بدبخت کرد.
خانه اساس و وسیله هر چیزی که داشت فروخت.
و پولش را خرج کرد و خورد.
بالاخره از آدم بیکار جز چنین انتظاری نیست
همسرش لوسی استیل با یک نامه طلاق کار را تمام کرد.
و همراه پسر ۱۷ سالهاش ( جان کارتر ) خانه کرایه کردم و در آن سکونت گزیدند.
۴
جنس مدتی کارتون خواب بود.
ولی در سال ۱۹۳۸ با همان سازمان جاسوسی MA10 آشنا شد.
آدم را میداد پول میگرفت.
وضعش بهتر شد.
جنگ جهانی که در سال ۱۹۳۹ شروع شد زندگیش گل و بلبل شد.
بالاخره نازیسمها، شورشیها و دشمنان چرچیل همه جا بودند.
سازمان خیلی شلوغ شده بود مخبرها هر روز بیشتر میشدند.
ساختمان. Ma10 هم که اصلاً چک نمیکرد قربانی بیگناه بوده یا نه فقط میکشت.
کارتر هم اسمهر کسی را که میشناخت میداد و به دروغ جرمی برایشان می بافت.
۵
بیستم فوریه ۱۹۴۰ برای جیمز روز متفاوتی بود.
صبح زود ساعت هفت : هشت دقیقه وارد سازمان شد.
در صف ایستاد صف خیلی شلوغ بود.
مخبرهای زیادی آمده بودند. تا اسم قربانی را اعلام کنند
بالاخره در هفت: پنجاه و پنج دقیقه وارد اتاق اسم نویسی شد.
همان آقای اسمیت مثل همیشه پشت میز نشسته بود.
جنس پس از احوالپرسی روی صندلی نشست.
و لیست را از اسمیت گرفت.
لیست را اینگونه پر کرد:
نام مخبر: جیمز کارتر
تاریخ: بیستم فوریه ۱۹۴۰
نام قربانی: لوسی استیل
نسبت قربانی با مخبر: همسر پیشین
بله آن روز جیمز نام همسر قبلیش و مادر جان کارتر لوسی استینوشتبله آن روز جیمز نام همسر قبلیش و مادر جان کارتر لوسی استیل را نوشت.
دو روز نکشید تا لوسی بیگناه مخفیانه دستگیر و به سازمان آورده شد.
(در برخی مواقع سازمان قربانیان را دستگیر میکند و در ساختمان میکشد در موارد دیگر آنان را در خانه خود ترور میکند.)
روز اعدام لوسی بیست و پنجم فوریه بود.
جیمز کارتر هم حضور داشت.
لوسی را به اتاق اعدام بردند
صدای شلیک سازمان را پر کرد
بعد جسد را بیرون آوردند و با کامیون بردند.
۶
کارتر کسی را پیدا نکرد که اسمش را نداده باشد.
پس شروع کرد به نوشتن اسم خانوادهاش.
اول از سه تا برادرش شروع کرد.
به ایشان ننگ نازیسم زده شد و در ملأ عام دستگیر و در سازمان زندانی شدند.
تا اینکه پس از ۵ روز اسارت زنده به گور شدند.
پس از برادرانش نام خواهرانش را داد که هر دو را ترور کردند.
۷
جیمز به سمت ساختمان سازمان جاسوسی به راه افتاد. هوا سرد بود.
دست هایش را در پالتوی چرمش گذاشته بود و قدم می زد. به سمت همان ساختمانی که صد ها بار رفته بود قدم می زد.
ولی این بار فرق می کرد. دفعه ی پیش که می رفت، خانواده اش زنده بودند ولی حالا اسم همه را نوشته بود جز مادرش و پسرش جان کارتر. وارد ساختمان شد.
از پله ها بالا رفت. این بار فرق می کرد.
او وجدانش را لگد مال کرده بود.
این بار فرق می کرد...
۸
به در اتاق اسم نویسی رسید. کمی مکث....
کمی تردید.....
سپس در زد. با اذن اسمیت وارد شد.
روی صندلی همیشگی نشست.
همان صندلی که شاهد نوشتن اسم هزاران نفر بی گناه به عنوان مظنون بود.
جیمز عرق کرده بود.
اسمیت لیست را روی میز گذاشت.
جیمز قلم را برداشت.
کمی مکث...
قلم را روی میز گذاشت.
گرمش بود.
بلند شد و پالتو اش را در آورد.
صدای مخبر ها از بیرون شنیده می شد که از طولانی شدن زمان اسم نویسی معترض بودند.
اسمیت گفت: چه مشکلی وجود داره جیمز؟
ــ هیچی. فقط گرممه.
ــ انگار چیزی بیشتر از گرما آزارت می ده.
ــ وجدانم.
اسمیت بلند شد. کلاهش رو پرت کرد زمین و فریاد زد: چی؟ وجدان؟ مگه مخبر وجدان داره؟؟
ــ منم آدمم
ــ مگه بار اولته؟ مگه تو همون مردی نیستی که اسم زن سابقت و تمام برادر و خواهر هاشو نوشت؟
ــ اسمیت، این بار فرق می کنه. اومدم اسم مادر و پسر مو بدم؟
اسمیت با حالتی خشمگین گفت: های رفیق پس چرا وقت تلف می کنی؟ سریع اسم رو بنویس. بی درد با یک می کشمشون نگران نباش.
۹
جیمز دوباره قلم به دست شد.
کمی صبر.
بعد گفت: اسمیت دو لیست می خوام؟
اسمیت که آرام شده بود یک لیست دیگر را از کشوی دوم در آورد. و روی میز گذاشت.
جیمز نفس کشید.
بوی قهوه ی تازه و خون قربانی آخر که در اتاق اعدام گلوله باران شده وارد بینی اش شد.
یک نفس آخر و اسم را نوشت.
اسمیت نفس راحتی کشید.
از روی صندلی بلند شد.
هنگامی که به چشمان اسمیت چشم دوخته بود از اتاق اسم نویسی خارج شد.
مخبر ها را دید که از طولانی شدن زمان خسته شده بودند و بخش طعنه می زدند.
به سمت پیشخوان رفت.
خانم هرست با همان یونیفرم همیشگی نشسته بود.
آهسته پرسید: اسم چند نفر رو دادید؟
ـ دو نفر
بعد هرست بلند شد. لیوان قهوه اش را روی میز گذاشت و در کشوی سوم را باز کرد.
مقداری پول رو میز گذاشت و گفت: اینم پول دادن دو اسم آقای کارتر.
ولی جیمز پست پیشخوان نبود.
او رفته بود....
۱۰
جیمز در خیابان سرگردان بود.
نفهمید چه شد که سر از خیابان رو به روی ساختمان MA10 در آورد.
از طرفی کامیون سازمان را دید.
راننده و دو سرباز پیاده شدند و قربانی ها را از پشت ماشین بیرون آوردند.
مادرش در بینشان نبود ولی پسرش جان آنجا بود.
خود را به جان رساند. سرباز تا او را دید که آشناست کنار رفت.
جیمز صورت جان را در دستش فشرد.
جان گفت: می دونستم اسم منم می دی.
جیمز شکست نه از سرم بلکه از حقارت.
از غرور.
پسرش را به پول فروخته بود.
وارد ساختمان شد.
از پله ها بالا رفت.
به اتاق اسمیت رسید.
در را بی اجازه باز کرد و وارد شد.
داد زد: اسمیت مادرم کجاست؟
اسمیت: ببین رفیق او رو درک می کنم، ولی ده دقیقه یک پیش در خونش ترور شد.
بعد ادامه داد: نگران نباش بدون درد و با سم کار رو انجام دادیم.
کارتر روی دو زانو زمین افتاد.
قطره اشکی از چشمش بیرون پرید.
دل سنگی است که اسم اقوامش را نوشته بود گرم شد.
گفت آخه به چه جرمی؟
اسمیت با خشم جواب داد: خودت اسمش رو دادی. مگه من دستور مرگشو دادم؟ مخبر اسم رو می ده، منم جرم می سازم. واسش جرم همکاری و راه دادن چند تا شورشی ضد چرچیل به خونش رو نوشتم.
۱۱
جیمز یاد جان افتاد. از روی زمین بلند شد و بیرون رفت. برده بودنش به اتاق اعدام.
تا خواست بره داخل صدای دو شلیک و آه جان شنیده شد.
دست جیمز روی دستگیره خشک شد.
آه بلندی سر داد.
و از چشمش باران بارید.
اسمیت صداش زد.
وارد اتاق اسمیت شد.
خمار بود.
گفت: اسمیت من مردم. من همراه جان مردم.
اسمیت: این بلا رو خودت سر خودت آوردی.
اسمیت یک لیست را روی میز گذاشت.
این بار مخبر جیمز نبود.
این بار او اسمش به عنوان مخبر نبود. اسمش در مقابل قربانی: نوشته بود.
لبخند تلخی زد.
نه از ترس. نه از پشیمانی.
از رضایت.
گفت: می دانستم به روزی این من می ره جز قربانی ها. همون طور که پسرم می دونستم من قربانیش می کنم.
ادامه داد: خفت نمی پذیرم.
سپس کلت کمری روی میز را برداشت.
یک شلیک. یک صدا.
اسمیت بیرون آمد و گفت: نعششو جمع کنید.
بعد یک آقا به نام هایز وارد اتاق اسمیت شد.
یک لیست به اسمیت نشان داد و گفت: خداحافظ.
اسمیت نام خودش رو دید. ولی در قربانی
اسمیت گفت: سازمان به هیچ کس رحم ندارد
. می دونستم، یک روزی من رو می کشید.
لبخند زد و با پای خودش وارد اتاق اعدام شد.
صدای گلوله شنیده شد...
لطفاً برام کامنت بزارید و لایک کنید.