سلام به پست هفتمت خوش آمدین.
عشق من نویسندگی بود ولی اومدم ویرگول برای تئوریهای تاریخیم. ولی یک پست از کاربر ards من رو به فکر داستان نویسی انداخت.
بریم داستانمو بخونیم
(۱)
یک ساختمان وجود داشت
یک ساختمان بزرگ و پرشکوه
مخوف بود ولی کسی نمیپرسید چرا
اونقدر کهنه بود که پیرهای شهر هم تاریخ ساختنشو نمیدونستند
نوهها جرات پرسیدن دربارهاش را نداشتند
اگر میپرسیدند هم کسی جواب نمیداد
(۲)
در آن روز سرد پاییزی ۱۹۰۵
ایوان دیمیتری از سر کار برمیگشت
پیرمردی گفت: گیر اداره افتادی جوون
ایران چیزی از حرفش نفهمید و بیتوجه به او به راهش ادامه داد.
وقتی به خانه برگشت همسرش یک نامه به او نشان داد.
ــ این روی میز بود
ایوان نامه را خواند و به دروغ با همسرش گفت:
یک نامه کاری بوده
ولی واقعیت خیلی تلختر بود...
(۳)
میخواست به دستور نامه عمل نکند
ولی جاسوسانی که در کوچهها پرسه میزدند مجبورش کردند
به طرف ساختمان مخوف راه افتاد
نزدیک در که شد نگهبانی را دید
مرد جوان با قدی کوتاه و یونیفرم سرمهای تیره
پرسید: اسمتون؟
ـــ ایوان دیمیتری
ــ بفرمایید داخل
نگهبان در را باز کرد و ایوان وارد شد
ایوان وارد شد...
از راهرویی که تابلوهای فراوانی داشت گذشت
تابلوهایی که تصویر تزارهای روسی را داشتند
یا آنهایی که نبرد سربازان تزاری با دهقانان شورشی را به تصویر میکشید.
وارد سالن اصلی شد
به اتاق ششم راهنمایی شد
وارد شد.
مردی با لباس رسمی سیاه روی صندلی نشسته بود.
پشت سرش تصویری از تزار روسیه با زیرنویس درود بر تزار به چشم میخورد
مرد گفت: سلام آقای دیمیتری...
(۴)
وقتی از اتاق بیرون آمد
حالش خوب نبود
اصلاً خوب نبود
سرگیجه داشت. حرفهای مرد در سرش میپیچید
آیا واقعاً او وارد بازی شده بود؟
بازی تاریک نبرد تزارها و دهقانان شورشی
(۵)
او به خانه بازگشت
خانم اش صندلی نشسته بود
پرسید: سلام عزیزم. دیر کردی ایوان
ایوان هیچی نگفت
همسرش فقط صدای بسته شدن در اتاقش را شنید
فردای اون روز تاریک دوباره نامهای براش آمد
فرستنده دوباره ساختمان مخوف تزاری بود.
دستور آمده بود: به ساختمان بیا
(۶)
به ساختمان بازگشت با شک با تردید
همان نگهبان سر پست بود
همان سوال و همان جواب
وارد سالن شد
وارد اتاق ششم شد
همان مرد پشت میز بود
ولی این بار با یک پوشه
ایوان پوشه را باز کرد
یک کاغذ بیرون افتاد
تای کاغذ را باز کرد
یک نام آشتا: یوری دیمیتری.
پرسید: برادرم چه ربطی به این سازمان داره؟
مرد جواب داد: باید خودت رو به تزار ثابت کنی.
کمی مکث...
سپس ادامه داد: میدونی برادرت باتزار نیست جز شورشیهاست.
سپس یک نامه را روی میز گذاشت.
ــ ایوان امضاش من. یا خودتو با این تفنگ بکش.
بدن ایوان لرزید
دستش خیلی سریع امضا زد.
قلبش میگفت: تو قاتل برادرت نیستی
مغزش میگفت: امضا نزنی میمیری
دستش امضا زد
مرد گفت: این تفنگ رو بگیر با این هفت تیر کارش را بساز.
دو روز بعد یوری دیمیتری کشته شد.
هیچی باقی نمونده. جز یه خاطره تلخ و یک هفت تیر که یک گلوله کم داشت.
نظرتون و بگید
داستان نویسی رو ادامه بدم؟