ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۵ دقیقه·۱۶ روز پیش

سلسله نبویانبخش ۱

پارت یک داستان سلسله نبویان.

توجه: این داستان کاملا برگرفته از تخیل نویسنده است.

و با ژانر آلترناتیو نوشته شده.

و اینکه داستان از پارت دو شروع می‌شود.

و پیش‌نویس یک توضیح کلی از گذشته است.

تاریخ نوشتن:  ۱۴۰۴٫۱۱٫۲

پیش نویس:

سال‌ها پیش در سال ۸۹۴ هـ نور محمد خان از قزوین ـ پایتخت احمدیان خارج شد.

به بهانه ی اینکه فرزند مرید حسینعلی ی نبوی بود، از قزوین به خارج از ایران در باکو رفت.

آنجا مریدان نبوی را گرد هم آورده و سر به شورش برداشت.

دولت احمدیان زیر دست حکومت احمد شاه سوم بود. حاکمیت ظالم و سرکوب گر.

وی از ضعف حکومت مرکزی استفاده کرده و در باکو، بعد شیروان بعد شکی، سپس گنجه و در آخر در تفلیس و باتومی به قدرت رسید.

و سپس از قفقاز به قزوین لشکر کشید و در سال ۹۰۰ هجری قمری توانست به سلطنت رسد.

و چون از نسل نبی خان ـ از مریدان ایرانی بود نام سلسله خویش را نبوی گذاشت.

شروع داستان:

مهر فروزان خورشید پیکره های سنگی کاخ قزوین را روشن می‌کرد.

همه ی درباریان و لشکریان در حیاط بزرگ کاخ جمع شده بودند.

ناگهان همه ساکت شدند.

پچ پچ ها قطع شد.

حتی صدای تکان خوردن اسلحه ها هم شنیده نمی شد.

سر ها به سمت ایوان بلند و مجلل کاخ برگشته شد.

مردی قد بلند با ریشی به سیاهی شب و صورتی درخشان پا بر ایوان گذاشت.

لباس زیبا و ریش های صافش چشم نواز بودند.

جلو آمد و فریاد زد: من، ملک شاه شانزده ساله ام. منم شیر دل شهین بانو و نورمحمد شاه بزرگ. من امروز مورخ سوم صفر ۹۰۵ پس از فوت پدرم، نورمحمد شاه بزرگ بر تخت سلطنت ایران می نشینم.

سی سرباز از صف هم بیرون آمده و به سمت آسمان شلیک کردند.

هلهله های زنان دربار گوشنواز بود.

ملک شاه از تالار پایین آمد و درمیان صفوف هزار نفره ی وفادارانش قدم زد.

بر سرش گل می ریختند.

و راهش را گلاب باران می کردند.

نگهبانان با آوای: درود بر دومین سلطان سلسله نبوی به استقبالش می آمدند.

               -----------------------------

خواجه نصیر الدوله زودتر از شاه وارد سالانه شد.

و فریاد زد: تهنیت باد ایرانیان. پادشاه ملک شاه نبوی قدم رنجه فرمودند.

سپس ملک شاه پا بر سالن گذاشت.

و کنار صندلی همسرش، ملکه خورشید دخت نشست.

لبخند زورکی تحویل خورشید دخت داد.

چشمانش دلربا بود.

ولی نه آنکه ملک شاه شانزده ساله می خواست.

بیچاره با اجبار شهین خانم جان ـ مادرش و همسر نور محمد شاه و خواجه نصیرالدوله راضی به این ازدواج شده بود.

سه ماه از به حکومت رسیدنش نمی گذشت که به اجبار، خورشید دخت را به عقدش درآوردند.

              -----------------------------

در زمانی که حکومت مرکزی ملک شاه هنوز کاملا استوار نشده بود، رحمان میرزای نبوی بر علیه برادرش شورید.

او با حدود هشت هزار نفر وفادار که از وفاداران پدرش و خودش بودند در اردبیل که در هنگام سلطنت پدرش نور محمد شاه والی آنجا بود خودسرانه و غیر رسمی خود را پادشاه نبوی خواند.

که البته  دو تن از وزرای عالی رتبه ی ملک شاه به رحمان میرزا کمک بسیار شایانی در به تخت نشستن وی  رساندند.

همه پشت اتاق نقشه و استراتژی قصر جمع شده بودند.

در باز شد.

ملک شاه با چهره ای خشمگین بیرون آمد.

ده تن از سرداران و بزرگان لشکر نیز به دنبالش.

ملک شاه کمی تاجش را کج کرد.

سپس با چهره ای خشمگینانه گفت: برادرم، رحمان نبوی در علیه من در اردبیل بر تخت نشسته.     اکنون من با همفکری با بزرگان لشکری به این نتیجه رسیدیم که سپاهی جمع کنیم و به اردبیل لشکر کشیده و رحمان را اسیر کرده.

کسی چیزی نگفت.

فقط وقتی رفت، دبیر دربار گفت: این تازه اول راه سلطنت پادشاه است...

               -----------------------------

ارتش شاهنشاهی در مقابل ایوان کاخ قزوین صف کشیده بود.

بوی جعبه ها و کیسه های باروت کل فضا را پر کرده بود.

توپچی ها کنار توپخانه های کهنه و ساده ی نبوی ایستاده بودند.

سردار مرشد محمد خانلو فرمانده ارشد این ده هزار نفر بود.

او بالای سکویی مرتفع نزدیک به ایوان ایستاده بود.

سبیل های قهوه ای اش در نور خورشید می درخشید.

اما،،،  ایوان گوهر کاخ بود.

ملک شاه نوجوان بر تخت بزرگی نشسته بود.

و لباس سرخش که به معنای خشم همایون است را به تن کرده بود.

همسرش، ملکه خورشید دخت در کنارش بر صندلی نشسته بود.

لبخند ملیحی در صورتش به چشم میخورد.

بزرگان و اعیان نبوی نیز پشت ایشان صف بسته بودند.

وقتی شاه دستش را بالا اورد، مرشد محمد خان دستور حرکت داد.

طبل ها به صدا درآمدند.

و آواز بلبل های کاخ آنان را بدرقه کرد.

               -----------------------------

با استراحت های درون راهی و پیمودن مسیر با اسب و پیاده سربازان باید حدود یک روز کامل و کمی از شب را راه می رفتند تا از قزوین به اردبیل برسند.

البته توپخانه های سپاه خیلی آرام تر حرکت می کردند.

از شانس مرشد محمد خان و ملک شاه هنگامی که سپاه در نزدیکی زنجان بود و فقط چند کیلومتر با دروازه ی زنجان فاصله داشت، گروه راهزنان به سپاه هجوم آورد.

البته تعداد لشکریان بسیار بیشتر بود و مجهز به تفنگ های بهتر بودند.

ولی راهزنان توانستند مقداری از آذوقه لشکر را چپاول کنند و به یک توپخانه آسیب متوسطا جدی بزنند.

              -----------------------------

مرشد محمد خان در بالای تپه در باد ایستاده بود.

به بیرق ها ی نبوی خیره شد.

از آن بالا زنجان چه زیبا بود...

نسیم در گوشش آواز می خواند و

بوی باروت و آهن استرسش را فرو کش می کردند.

یادش به خیر.

در دوران پادشاهی نور محمد شاه چقدر برایش جنگیده بود.

در فکر میدان نبرد ها بود.

در فکر چهره ی آرام و مصمم نور محمد شاه.

ناگاه صدای شیهه اسبی چاپک او را به خود آورد.

ماموری که فرستاده بود بازگشته بود.

مرشد محمد خان به سرعت از تپه پایین آمده و به سراپرده وارد شد.

همگی منتظرش بودند.

تا کمی جلو آمد پیک به سرعت گفت: آه. فرما...نده وقت ندا.. ریم.

آنقدر سریع تاخته بود که ناب حرف زدن نداشت.

مرشد محمد خان دستش را روی شانه ی پیک گذاشت.

پیک آرام شد و شمرده شمرده گفت: وقت نداریم. رحمان میرزا سپاهی پیشرو را از اردبیل جدا کرده و به حوالی زنجان اورده‌‌.

مجبوریم با آن سپاه خیلی زودتر از چیزی که می خواستیم نبرد کنیم.

مرشد محمد خان جا خورد.

می دانست اگر اضطراب خود را نشان دهد و همه بفهمند شوکه شده روحیه یک سربازان نابود میشود.

پس لبخند زد. طوری که

انگار چیزی نشده.

بلند گفت: چیزی نشده. سربازان را آماده کنید به نبرد با آنان می رویم....

ادامه دارد....

۱۵
۲۰
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید