ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۱۲ دقیقه·۲ ماه پیش

غریبه‌ای در پاریس قسمت ۴

۱۰. ملاقات با آنتوان بومون

فرانکلین احساس می‌کرد با ورود برادو نتوانسته خوب با موسیو آنتوان بومون صحبت کند.

پس صبح زود به نزد ایشان در اتاق یکم رفت.

آرام در زد.

آقای بومون طوری که فرانکلین بشنود گفت: بیا داخل.

فرانکلین وارد اتاق شد.

میز غذاخوری دیشب جمع شده بود.

ولی میز تحریر کوچکی جایگزین آن شده بود.

آقای بومون در حال نوشتن چیزی روی فحه‌ها مختلف بود بی آنکه سرش را از کاغذها بردارد گفت: خوش آمدید آقای وینتر.

ـ ممنونم موسیو.

آقای انتوان: با من امری داشتی فرانکلین؟

ـ بله راستش آمده بودم تا صحبت کنم. آخر دیشب برادو و شام رسمی من و شما را خراب کرد. ولی حال موضوعی ذهن من را مشغول کرده.

ـ چه موضوعی پسرم؟

فرانکلین: جسارتاً می‌توانم بدانم از چه می‌نویسید؟

آقای آنتوان آه بلندی سر داد.

به کاغذهایش خیره شد و گفت: از عشق.

کمی سکوت کرد کاغذی پاره شده را به دست فرانکلین داد و گفت: از عشق زنی ثروتمند که اهل اتریش است با سربازی فرانسوی، عشق سیاه پوست آفریقایی با دیکتاتوری فرانسوی و عشق ممنوعه ندیمه و امپراطور یک کشور.

فرانکلین گفت: زیباست. عشق. واژه‌ای کوتاه ولی پر از مفهوم...

آنتوان بومون گفت: آفرین. جمله زیبایی بود.

ـ ممنونم موسیو.

آقای آنتوان گفت: تو داستان می‌نویسی ولی من شعر.

فرانکلین: ولی شعر هم می‌نویسم.

سپس کاغذی به دست آنتوان داد تا بخواند.

آقای آنتوان بومون با چهره عبوس گفت: اگر شبیه شعرهای برادو هست حوصله اینجور شعرهای را ندارم.

فرانکلین با خنده گفت: نه موسیو.

بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: آن را درباره شما سرودم:

عنوان: مردی که ناپلئون را دید

---

شما ناپلئون را دیدید، آقا

من اما تنها سایه‌اش را

از لابه‌لای کتاب‌ها، از پشت واژه‌ها

از خاطراتی که بر زبان‌ها جاریست

او بر اسبی سفید از تاریخ گذشت

و فرانسه را تکان داد

شما او را دیدید، آقا

و این برای من که فقط نوشته‌هایش را خوانده‌ام

او خود حماسه‌است

او خود انقلاب ایت

همسرتان... او نیز اهل وین بود

و عاشق ناپلئون

می‌فهمم چرا

آدمی که از مرزها می‌گذشت

برای دل‌های بی‌مرز ساخته شده بود

من از وین آمدم، آقا

از شهری که هنوز ناپلئون را دشمن می‌خواند

اما اینجا، در پاریس، در مهمانسرای شما

می‌بینم که تاریخ همیشه سیاه و سفید نیست

گاهی... به رنگ چشمان همسر شماست

به رنگ چشمان ماریا

---

فرانکلین وینتر

بهار ۱۸۲۰، مهمانسرای بومون

آنتوان خوشحال شد و ایستاده برای شعر فرانکلین کف زد.

فرانکلین نیز تشکر کرد.

آنتوان گفت: درباره ناپلئون می‌نویسیم ولی فقط نوشتن کافی نیست باید او را بفهمی درکش کنی.

فرانکلین گفت: یادم است حدود سال ۱۸۱۳ بود...

نفس فرانکلین گرفت انگار چیزی مانع حرف زدنش می‌شد.

بعد با سختی ادامه داد: ۷ سال پیش. پدرم در دربار اتریش کار می‌کرد. مادرم دختر ارشد یک دفتردار اهل وین بود. خانواده آنها فقط پول درآوردن بلد بودند. داییها و خاله‌های من بسیار حریص بودند و حتی دایی کوچکتر من پدرم و مادرم را با فریب و نیرنگ، گول زد و ارث پدری مادرم را به نام خود ثبت کرد.

آقای آنتوان چشمانش را از روی صورت فرانکلین روی کاغذها چرخاند.

فرانکلین ادامه داد: هرچه باشد دایی‌های من کنار پدر بزرگ من در دفتر کار می‌کردند و فریب و حیله و بالا کشیدن ارث مردم را خیلی خوب آموخته بودند.

کمی مکث.

سپس ادامه داد: از همان بچگی عاشق ناپلئون بودم. سال ۱۸۱۲ ناپلئون توانست بر وین و پروسیا پیروز شود من بسیار خرسند شدم. ولی از طرفی برای پدرم بسیار ناراحت بودم زیرا اوضاع دربار اتریش اصلاً خوب نبود و بسیاری از اشراف با هم کدورت گرفته بودند.

فرانکلین از ته دل آه بلندی کشید با صدای خفه گفت: حدوداً ۷ سال پیش وقتی ناپلئون در سال ۱۸۱۲ بر کل اروپا پیروز شد، نامه‌ای کوتاه برای او نوشتم. می‌دانستم هیچ وقت این نامه به دست بناپارت نمی‌رسد ولی حداقل حرف دلم را به این امپراطور زده بودم.

هنوز یادم نرفته با زبان کودکی سختی‌های وین، مشغله‌های پدرم در دربار و تنبیهاتی که مرتکب می‌شدم را برای ناپلئون شرح داده بودم و گفته بودم تو که منجی اروپا هستی چرا منجی خانه ما نمی‌شوی و من و خواهرانم را از زیر ترکه مادرم نجات نمی‌دهی؟

آقای آنتوان زد زیر خنده.

خنده‌ای که لب ترک خورده‌اش را به حرکت وا می‌داشت.

از پشت خنده، رگه هایی نازک از درد، رنج و سختی به چشمان ریزبین فرانکلین آمد.

آقای بومون گفت: نامه برای ناپلئون؟ جالب است.

بعد ادامه داد: همسرم...

بغض اجازه حرف زدن به او را نداد.

با صدای بریده و کلماتی کوتاه گفت: همسرم می‌گفت اتریش قفس است. برای فرانسه اتریش کشور است ولی برای اتریش فرانسه یک دشمن است.

فرانکلین لبخند محوی زد در دل گفت: حتماً همسر آقای بومون زنی تحصیل کرده و دانا بوده که چنین اتریش و فرانسه را شرح می‌دهد.

آقای بومون چنانکه انگار مغز فرانکلین را خوانده باشد گفت: او زنی دانا و تحصیل کرده بود. الیزابت. آن اوایل زدواج او را الی صدا می‌کردم. یادم می‌آید که وقتی ماریا بزرگ شد هم مادرش را با زبان کودکی الی صدا می‌کرد.

آقای آنتوان چشمانش را به سمت کاغذهای پخش شده روی میز چرخاند.

کاغذهایی که شاهد تمام شعرهای آقای بومون بودند.

آنتوان ادامه داد: می‌دانی پسر جان، بار اول خیلی وقت پیش او را در حیاط همین مهمانخانه دیدم. زمستان سردی را در پیش داشتیم از پیش برای شومینه مهمانسرا هیزم خرد می‌کردم. او دختر تاجری بزرگ بود که در کل اروپا تجارت کرده بود مخصوصاً اتریش، فرانسه، پروس و اسپانیا.

بعد با لبخندی تلخ ادامه داد: آن روز از من یک لیوان آب درخواست کرد. هنوز هم کالسکه‌ای را که سوارش بود در ذهن دارم. همان جا عاشق او شدم. نه برای زیباییش نه برای ثروتش برای نگاه گرمش.

بعد با نگاهی دنیا دیده ادامه داد: ولی خانواده او تا مرز ورشکست شدن رفت. آنها که خاندان ثروتمندی بودند و مدام میان اتریش، فرانسه و پروس تجارت می‌کردند با آغاز جنگ و شکست اتریش از فرانسه دیگر توان تجارت بین این کشورها را نداشتند. ولی خدا را شکر ورشکست نشدند و حداقل مقدار کمی از ثروت پدرش برای او، برادرانش و خواهرانش ماند.

فرانکلین گفت: موسیو قصد کنجکاوی ندارم ولی می‌توانم بدانم که همسر شما چطور فوت کرد؟

آقای بومون جواب داد: بیماری... بیماری که پزشکان توان درمان آن را نداشتند... بیماری بی‌علاج. 

صدایش شکست: شب آخر دست ماریا را گرفته بود رو به من گفت: زندگی بی عشق بی‌معنی می‌شود. مردی خوب و لایق را به عقد ماریا درآور.

فرانکلین به چشمان نمناک و خسته آنتوان بومون خیره شد.

لبخندی تلخ روی صورت فرانکلین نشسته بود.

۱۱. سفر به باستیل

فرانکلین برای آخرین بار همه وسایلش را چک کرد...

چمدانش، کیف دستی و لباس هایش.

همه چیز مرتب و سر جای خود بود.

بی درنگ از اتاق خارج شد.

ماریا با بی حوصلگی روی دسته بزرگ و پر شکوه کاناپه ای گرم، نرم، با دسته هایی که با پارچه های الیاف سبز تزیین شده بود و در ساختش پنبه های نرمی به کار رفته بود نشسته بود.

وقتی فرانکلین را دید همچون کرم ابریشمی که تبدیل به پروانه ای زیبا شده از جای جست زد و خود را به نزد فرانکلین رساند.

بعد با حالتی لوس و غمگین گفت: چقدر دیر کردی.

ـ ببخشید باید همه چیز را چک می کردم.

ماریا گفت: خیلی خب. بیا بریم. امروز توی باستیل غوغاست. آخر محلی ها بازارچه برپا کرده اند.

ماریا سبد حصیری اش را به دست گرفت و با هیجان به سمت باستیل راه افتاد.

فرانکلین نیز با سرعتی کمتر ولی مناسب با قدم های بلند پست سرش می آمد.

باستیل: پس از مدتی پیاده روی این دختر و پسر جوان به باستیل رسیدند.

بارانی که سر سحر آمده بود، سنگفرش های خیابان های عریض و طویل باستیل را شسته بودند.

چنان از قطرات آب، جلا داده شده بودند که گویی تکه های ریز آینه را روی آن پهن کرده باشی.

صدای گذشتن چرخ های بزرگ و چوبی کالسکه ها روی سنگ فرش ها مانند رعد در گوش فرانکلین سوت کشید.

کوچه های باریک و کم عرض مانند طناب هایی نازک از خیابان عریض و طویل اصلی باستیل جدا می شدند.

در هر کوچه باریکی چیزی فروخته می شد.

در بی برخی از کوچه ها از بوی تند ماهی های دریای شمالی و پرورش یافته در کانال مانش که به مشام می رسید می توان مطمئن شد که ماهی و موجودات دریایی می فروشند.

در برخی کوچه های باریک تر، چند خانم دسته جمعی لباس های دسته دوم و کلاه های دستباف می فروختند.

در آخرین کوچه های باستیل می توان به دکان های نانوایی که بوی نان و کلوچه داغ تا آن سر خیابان می رسید و دستفروشان زیورآلات فروش رسید.

ماریا و فرانکلین به کوچه های آخر رسیدند.

ناگهان ماریا از حرکت ایستاد.

فرانکلین با چهره حیران به او خیره شد.

ماریا به سمت یکی از کوچه‌های خلوت و تنگ انتهای خیابان دوید.

کوچه تنگ و باریک که دست فروشان زیورآلات در آن مستقر هستند.

کل کوچه بوی نان داغ که در کوچه کناری خته می‌شد را می‌داد.

فرانکلین با چهره متحیر به ماریا خیره شد.

ماریا  با سرعت به انتهای کوچه می‌دوید و به دست فروشی رسید که چند خانم دور آن جمع بودند و داشتند چانه می‌زدند.

ماریانیز کمرش را خم کرد.

یک انگشتر بزرگ نگینی سبز داشت را بالا آورد و گفت: آقا قیمت این چند است؟

مرد فروشنده بی‌صدا چیزی گفت که فرانکلین که بسیار از آنها دور بود متوجه نشد.

فرانکلین به اطراف نگاهی انداخت.

سپس مستقیم به راه خود ادامه داد.

وقتی به میدان بزرگ باستیل رسید چند نفر را دید که دور میدان روزنامه می‌خوانند.

میله‌ای برنزی و بسیار طولانی از وسط میدان تا آسمان بالا رفته بود.

از مرد پیری که روزنامه می‌خواند پرسید: سلام موسیو شنیده بودم که باستیل یک زندان بزرگ دارد این زندان را اینجا نمی‌بینم آن در کجای باستیل واقع شده؟

مرد به بغل دستی خود نگاهی انداخت و با خنده گفت: آه. آن زندان مخوف را می گویی. آن زندان چند وقت پیش به دست مردم ویران شد.

مرد رهگذری که موهایی طلایی و ابروهای جوگندمی داشت گفت: پسر جان مثل اینکه سی سالی از تقویم عقب هستی. این زندان را که در حدود سال ۱۷۹۰ یعنی ۳۰ سال پیش فتح و نابود کردند.

بعد بغلدستی مرد که کمی از آن جوان‌تر بود گفت: انگار اهل فرانسه نیستی هم سوالات و هم لهجت برای یک خارجی است.

ـ بله آقا اهل وین هستم.

مرد ها با چهره ای شوکه شده به هم نگاه کردند بعد یکی گفت: وین. شهری که هنوز فرانسه برای آن دشمن است.

دیگری گفت: شهری که پایتخت کشوری هست که با ما جنگید و ناپلئون بناپارت را شکست داد.

مردی جوان روزنامه اش را کنار گذاشت و پرسید: پس اینجا چه می کنی؟

فرانکلین گفت: از قفس فرار کردم.

مرد دوم که کمی جوان‌تر بود پرسید: نکند منظورت از قفس زندان است؟

دیگری با لرز گفت: تو زندانی فراری هستی؟

فرانکلین به آنها خندید و گفت: نه منظورم از قفس خود اتریش بود. آخر شما که آنجا را ندیده‌اید هیچ چیز کم از قفس ندارد.

مرد دیگری گفت: از یکی از مهاجران شنیده بودم که می‌گفت اتریش اصلاً کشور خوبی نیست و برای یک فرانسوی مانند زندان می‌ماند.

فرانکلین گفت همچنین برای بعضی از اهالی خود شهر مانند من نیز کشوری بد است و مثل زندان.

ناگهان از دور صدای ماریا شنیده شد که فریاد می‌زد: فرانکلین، کجایی بیا ببین چه انگشتری خریدم.

فرانکلین به سمت ماریا رفت و مردان روزنامه خوان را تنها گذاشت.

ماریا با شوق و ذوق یک انگشتر که سنگی سبز رنگ داشت را به فرانکلین نشان داد و گفت: زیباست نه؟

فرانکلین با سر تایید کرد.

بعد ماریا گفت: فرانکلین من که اصلاً حال و حوصله ۴۵ دقیقه پیاده روی تا مهمانسرا را ندارم ببین می‌توانی کالسکه‌ای را اجاره کنی تا نیم ساعته به مهمانسرا برسیم؟

فرانکلین با سر تایید کرد.

بعد فرانکلین به طرف مکانی که کالسکه‌داران تجمع کرده بودند رفت.

کالسکه‌دار ان با سرعت دور او جمع دند و هر کدام کالسکه خود را تبلیغ می‌کردند.

یکی می‌گفت کالسکه من بست است و شما رو با سرعت می‌رساند و دیگری می‌گفت کالسکه من شخصی هست و شما را تنها و با سرعت بالا می‌رساند.

عاقبت فرانکلین کالسکه دربست را سوار کرد که آن را با چند نفر شریک بودند.

پس از ۳ دقیقه کالسکه سواری کالسکه از مقابل مجسمه فیل بزرگ باستیل گذشت.

فیلی که جنسش از گچ بود و به قول اهالی باستیل  فیل تا آسمان می‌رسید و ابرها را می‌شکافت.

فرانکلین آه بلندی کشید و گفت: کاش کالسکه شخصی سوار می‌شدیم و می‌توانستیم در مقابل این فیل غول پیکر توقف کنیم.

ماریا نیز آه کشید و گفت: ای واای. اصلاً این مجسمه بزرگ را به یاد نداشتم تا آن را به تو نشان دهم.

فرانکلین گفت: عیبی ندارد حالا بگو این مجسمه غول پیکر گچی اینجا چه می‌کند؟

ماریا پاسخ داد چند سال پیش وقتی ناپلئون در مصر پیروز شد به پاس پیروزی خود این مجسمه را ساخت قرار بود قد این مجسمه به ۲۴ متر برسد ولی پس از فروپاشی فرانسه انقلابی و تبعید ناپلئون این مجسمه برای همیشه نیمه تمام ماند و در باستیل نیمه تمام قرار گرفت.

پس از حدود ۲۵ دقیقه آنها به مهمانسرا رسیدند.

فرانکلین با احتساب انعام کالسکه ران به او ۱.۵ فرانک پول داد.

فرانکلین و ماریا از کالسکه پیاده شدند و به سمت مهمانسرا رفتند.

ماریا دسته کلید بزرگ و زنگ زده‌ای از جیبشج بیرون آورد و با آن در ورودی مهمانسرا را گشود.

پس از آنکه وارد شدند باید از حیاط خلوت می‌گذشتند.

حیات خلوتی که تمام پنجره‌های اتاق‌های طبقه دوم به آن مشرف بودند.

در ضلع غربی، دیواره‌های سنگی کوچک و کم ارتفاع با ساقه‌های سبز تاک پنهان شده بود.

درس‌های کوچک این تاک‌ها دو نیمکت کهنه و رنگ پریده وجود داشت.

نیمکتهایی که ۱۰ سال پیش الیزابت و آقای آنتوان در کنار هم روی آنها می‌نشستند و به حیاط خلوت خود نگاه می‌کردند.

گلدان‌هایی که در خود گل‌های شمعدانی و رز سرخ را داشتند در کناره‌های ضلع جنوبی و شرقی چیده شده بودند.

روی هر تاک بلند و استواری چند گنجشک و هر از گاهی یک کلاغ نشسته بودند و آواز می‌خواندند.

خورشید مانند توپی داغ در حال غروب کردن بود و سایه‌ای سرخ بر روی حیات خلوت مهمانسرا انداخته بود.

این دو پسر و دختر جوان از این صحنه بسیار زیبا و به یاد ماندنی گذشتند تا به در مهمانسرها رسیدند.

سپس بی‌درنگ وارد شدند و هر کدام به اتاق‌های خود رفتند تا لباس‌هایشان را عوض کند و کمی استراحت.

به هر حال کمی استراحت پس از این روز سخت و پر نشاط خیلی خوب بود.

۱۴
۰
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید