تاریخ انتشار در ویرگول: دوم اسفند ماه ۱۴۰۴

۴. شروع کار در پاریس
فرانکلین از شهر سرد و خشک وین به پاریس آمده بود.
آمده بود تا بنویسد.
آمده بود تا بسراید.
آمده بود تا از آن شهر خشک خلاص شود.
آمده بود تا زندگی در شهری پر از شور و شوق را تجربه کند.
او پی آرزویی بزرگ به پاریس آمده بود.
او میخواست از اتریش و وین خلاص شود و داستانی پرشور و شوق درباره فرانسه ناپلئونی بنویسد. پس بدین سان پا به پاریس گذاشت.
پاریسی که تا ۵ سال پیش ناپلئون در آن حکومت میکرد.
پاریسی که ناپلئون را دیده بود.
پاریسی که شاهد تبعید شدن ناپلئون بود.
پاریسی که اعدام سران و وزرای فرانسه ضد انقلابی را دیده بود.
ولی حالا لویی هجدهم ر این کشور حکومت میکرد.
ناپلئون هنوز بود.
البته در دل ها.
فرانکلین یک دفتر با جلدی چرمی از کیفش بیرون آورد.
جا قلمی برنزیش را روی میز تحریر کنار تختش گذاشت.
و پشت میز نشست.
چشمانش را برای مدتی بست.
به آواز برادو گوش داد.
برادو خواننده و گیتاریست تنها ورشکستهای بود که همین امروز به مهمانسر آمده بود.
گیتار نواختنش اصلاً خوب نبود یا به قول فرانکلین افتضاح بود. ولی صدایش از آن هم بدتر بود.
ولی فرانکلین از آوازش لذت میبرد.
چون عاشق موسیقی بود.
هرجور موسیقی.
فرانکلین چشمانش را باز کرد.
تا به خود آمد فهمید مدت طولانی به صدای گیتار برادو گوش میداده.
زیرا از قلم اش که آغشته به دوات بود چندین قطره روی ورق ریخته بود و کاغذ را سیاه کرده بود.
فرانکلین شروع به نوشتن کرد.
این بار فرق میکرد.
این بار در پاریس مینوشت؛ در شهر انقلاب و پر شور و شوق اروپا.
این بار درباره فرانسه مینوشت.
درباره فرانسه ناپلئونی.
درباره سربازی شجاع که دلیرانه برای ناپلئون جنگید.
در اتریش مردم از ناپلئون و ژنرالهایش همانند
داووت، مورات و برتیه خوششان نمیآمد.
به هر حال هرچه که باشد تا همین چند سال پیش اتریش و فرانسه ناپلئونی با هم سر جنگ داشتند.
ولی فرانکلین فرق میکرد. او اتریشی بود اهل وین. ولی طرفدار ناپلئون و فرانسه انقلابی.
آمده بود پاریس تا از نزدیک با این شهر آشنا شود.
آمده بود پاریس تا درباره این شهر تحقیق کند و داستانش را بهتر با جزئیاتتر بنویسد.
تا شب بیدار مانده بود.
چندین و چند بار شمعهای شمعدونی فلزی اتاق آب شد و فرانکلین مجبور شد آنها را تعویض کند.
در اتاق او دو شمع روشن بود و شش شمع ذخیره وجود داشت.
ولی او همه شمعهای ذخیره را نیز استفاده کرد.
ناچاراً از پلهها پایین رفت و از ماریا بومون درخواست شمع کرد.
ماریا با کنجکاوی کمی فکر کرد.
با خود گفت: این پسر چرا تا این وقت شب بیدار است و این همه شمع میخواهد؟
کمی فکر کرد و به راه حلی متفکرانه رسید.
او راهی پیدا کرد تا بتواند به اتاق فرانکلین نفوذ کند و سر از کارش در بیاورد.
بعد مقتدرانه پاسخ داد: بفرمایید آقای وینتر. خودم شمعها را براتون میارم.
فرانکلین سرش را تکان داد و پشت سر ماریا از پلهها بالا رفت.
ماریا شمع های را که آورده بود روی میز تحریر فرانکلین گذاشت.
با نگاهی مرموزانه و سرعتی متوجه ورقهها، دوات نیمه تمام و قلمهای ریز مو و کلفت شد.
همان که چند سطر اول کاغذها را خواند فهمید فرانکلین نویسنده است و داستانی درباره فرانسه ناپلئونی می نوشت.
آنقدر نام ناپلئون و فرانسه در متون فرانکلین آمده بود که هر کس با یک نگاه کوچک میتوانست متوجه شود که او درباره چه مینویسد.
بعد با نگاهی رضایتمندانه از اتاق فرانکلین بیرون رفت.
۵. درخواست ماریا از فرانکلین
آن شب ماریا خیلی خوب تواسنت بتواند راهی پیدا کند تا کتاب فرانکلین را بخواند.
صبح زود وقتی فرانکلین برای یک فنجان قهوه از طبقه دوم به طبقه همکف آمد، آریا طوری که از قبل تمرین کرده بود پرسید: فرانکلین. دیشب تا یر وقت بیدار بودی و شمعهای اتاقت روشن بود دلیلی دارد؟ من را از این سوال گستاخانه و بیشرمانه خودم ببخش. فقط کنجکاو شدم؟
فرانکلین مردی ریزبین بود قبل از اینکه به سوال متفکرانه و جالب ماریا جواب دهد به چیز دیگری برخورد.
ماریا او را آقای وینتر صدا نکرده بود به او گفته بود: فرانکلین
فرانکلین با دستپاچگی گفت: بله مادام. مینوشتم.
برقی در چشمان ماریا درخشید طوری که به مقصود خود رسیده باشد با صدای کنجکاو و البته محتاط پرسید: میتونم ببینمش؟ الان همراهتون هست؟
فرانکلین شگفت زده شد.
برای اولین بار کسی به او درخواست خواندن کتابش را داده بود.
از بچگی عاشق نوشتن بود.
ولی هیچکس کتابهایش را نمیخواند.
پدرش مشغول کارهای تشریفاتی دربار بود و آن زمانها ناپلئون در فرانسه به قدرت میرسید و او هر روز باید به دربار میرفت.
مادرش مادام بزرگی بود.
یکی از با نفوذترین زنهای وین.
ولی هیچ کدامشان از کتاب خوششان نمیآمد.
هیچ کدامشان حتی برای یک بار یک سطر از کتاب های محشر فرانکلین را نخوانده بودند.
همین باعث شده بود او به فردی گوشهگیر تبدیل شود و از مردم بیزار.
فرانکلین به خود اومد بعد گفت: بفرمایید خانم بومون. همیشه این کتاب را همراه خودم دارم.
بعد همان کتاب که با جلد چرمی تزیین شده بود را از جیبش درآورد و به دستان ماریا داد.
ماریا کتاب را گرفت.
شوق خواندن و کنجکاوی از چشمهایش نمایان بود.
ماریا گفت: زیاد کتاب میخونم. عاشق کتابهای شاتوبریان هستم. مثل رنه و آتالا.
فرانکلین گفت: آتالا را خوندم. هنگامی که در وین بودم. درباره دختری هستش که....
ماریا وسط حرفش پرید و گفت: دختری که بین دو راهی گیر افتاده مثل من.
فرانکلین خیلی دلش میخواست بپرسد: مثل تو؟
اما شرمش میآمد.
ماریا پرسید: فکر کنم میخواهی بدانی چرا گفتم مثل من؟
فرانکلین سرش را پایین انداخت.
ماریا تعریف کرد: میدانی مادربزرگ من اتریشی بود. اتریش زادگاه تو. او از خاندان ثروتمند اتریش بود. ولی عاشق سربازی فرانسوی شد و با او ازدواج کرد. مادر من نیز در اتریش به دنیا آمده چون در آن سال مادربزرگ و پدربزرگم در وین اقامت داشتند.
مادرم نیز با مردی فرانسوی ازدواج کرد و به پاریس آمد. درست سه سال بعد من به دنیا آمدم. وقتی ده سال سن داشتم مادرم فوت کرد.
فرانکلین سرش را تکان داد و گفت: تو و خانوادهات سرگذشت عجیبی دارید.
ماریا سرش را تکان داد و لبخند زد.
لبخندی که در دل فرانکلین نشست و او لبخندش را بهترین لبخند جهان توصیف کرد.
۶.دعوت شام همراه خانواده بومون
صبح پنجم مارس ۱۸۲۰ بود.
سه روز از آمدن فرانکلین به پاریس میگذشت.
هوا خوب بود.
آفتاب پس از دو روز باران درآمده بود.
از کله سحر برادو شروع به نواختن گیتار کرده بود.
ناگهان از بیرون صدای کوبیدن در شنیده شد.
فرانکلین رفت و در را باز کرد.
ماریا پشت در بود.
معلوم بود مژههایش را با برس آغشته به وازلین شانه زده بود.
موهایش کاملاً مرتب و شانه شده بودند.
همچنین لباسی سرخ آبی رنگ به تن داشت.
فرانکلین بیرون رفت و گفت: با من کاری داشتید خانم بومون؟
ـ انقدر به من خانم بومون نگو بگو ماریا.
فرانکلین با بیحوصلگی به ماریا خیره شد.
با ریز بینی کامل گفت: خیلی دارد به من نزدیک میشود.
با بیحوصلگی گفت: با من کاری داشتید ماریا خانم؟
ماریا با شیطنت گفت: الان خوب شد فرانکلین. با پدرم صحبت کردم و اجازه داد امشب با ما شام بخوری.
فرانکلین گفت: ممنونم چشم حتماً تشریف میارم. از ملاقات با پدرتون خوشبختم.
ـ دیر نیا. ساعت ۱۹، بیا پایین اتاق یکم.
ـ میبینمت.
وقتی ماریا رفت فرانکلین روی تختش دراز کشید و با ریز بینی به ماریا فکر کرد.
ماریا داشت با او ارتباط برقرار میکرد.
داشت به او نزدیکتر میشد.
فرانکلین پرسید: این برای من خوب است یا بد؟
بعد با خودش فکر کرد: چطوری باید جوابش را بدهم؟ با اخم جدی یا صورتی مهربان و لحن دوستانه؟
ادامه دارد...