این داستان، رومانی به سبک کلاسیک است.
که روایت گر پسر جوانی از اتریش هست که از وین به پاریس مهاجرت کرده.
و داستان زندگی او را شرح میدهد.
این جدیدترین داستان من است امیدوارم از آن خوشتان بیاید.

تاریخ آغاز: یکم اسفند ماه ۱۴۰۴
تاریخ انتشار در ویرگول: دوم اسفند ماه ۱۴۰۴
پاریس ـ ۱۸۲۰
۱. رسیدن به مهمانسرا
فرانکلین وینتر، خیلی سریع از خیابانهای شلوغ و خیس پاریس میگذشت.
بوی قهوه داغ که از کافههای کنار خیابان میآمد به مشامش میرسید.
بالاخره به پایین شهر پاریس رسید.
کیف چرمش را بالای سرش برد تا حداقل کمی از بارش باران بر روی سرش کمتر شود.
سرش را این طرف و آن طرف چرخاند.
بالاخره یک مهمانسرا پیدا کرد: مهمانسرای بومون.
فرانکلین گفت: بومون. اسم خانوادگی قشنگیه.
بعد ادامه داد: این اسم توی اتریش و آلمان خیلی پرطرفداره جالبه که توی پاریس یک نفر با اسم خانوادگی وجود داشته باشه.
نفس عمیقی کشید...
دو قدم جلو رفت...
بعد با اعتماد به نفس بالا در زد.
ترق ترق تروق....
صدای در زدن در سرش پیچید.
از خودش پرسید: یعنی چه کسی در را باز میکند؟ دوشیزهای زیبا یا مردی جدی.
زنی در را باز کرد.
پرسید: سلام موسیو. چند اتاق میخواهید؟
فرانکلین قبل از اینکه جواب به موهای قهوهای و چشمان سیاه دخترک خیره شد.
تا به خود آمد فهمید که چند لحظهای گذشته و دختر بیچاره زیر باران خیس شده.
سپس با سرعت جواب داد: یک اتاق میخواستم مادام.
ـ برای یک شب یا بیشتر؟
فرانکلین کمی درنگ کرد و جواب داد: نمیدانم شاید برای یک شب یا برای همیشه.
دخترک خندید و گفت: بفرمایید داخل آقا.
فرانکلین پشت سر دختر وارد مهمانسرا شد.
روی هر طاقچه یک شمعدونی وجود داشت.
برخی از شمعدونیها سه شمع و برخی دیگر پنج شمع روشن داشتند.
ولی همگی تا نیمه آب شده بودند.
دختر پشت میز چوبی نشست.
کاغذ و دوات درآورد.
بعد سرش را جلو آورد.
نور شمع روی صورتش میدرخشید.
زمزمه کرد: نام و نام خانوادگی شما؟
ـ فرانکلین وینتر.
دخترک در کاغذی نوشت:
دوم مارس ۱۸۲۰
نام مهمان: فرانکلین وینتر
دختر دوات را روی زمین گذاشت کمی تأمل کرد و گفت: احساس میکنم لهجه آلمانی ـ اتریشی دارید. اهل این کشور نیستید؟
فرانکلین جواب داد: نه مادام بومون. اهل وین اتریش هستم.
دختر با چهرهای کنجکاو پرسید: آقای وینتر نام خانوادگی من را از کجا میدانید؟
بعد خودش جواب سوالش را داد: آه یادم آمد. اسم این مهمانسرا بومون است. فهمیدم از نام مهمانسرا اسم خانوادگی من را فهمیدید.
سپس فرانکلین را به بهترین اتاق مهمانسرا در طبقه دوم هدایت کرد.
۲. در اتاق طبقه دوم
فرانکلین از صداهایی که از بیرون میآمد از خواب پرید.
سراسیمه بلند شد و روی تختش نشست.
به اطراف نگاه کرد.
پالتو و کیف چرمش هنوز از باران دیشب خیس بودند.
آه بلندی کشید.
سرش را از پنجره بیرون برد تا ببیند چه چیزی مانع خوابش شده.
از پنجره دید که مردی زورمند با تبری بزرگ تاکهای بلند و پر پیچ حیاط خلوت پشت مهمانسرا را کوتاه میکند.
با عجله و عصبانیت از اتاقش خارج شد.
پلهها را با سریعترین راه ممکن طی نمود و خود را به حیاط خلوت پشتی رساند.
محکم به شانه مرد زورمند که در حال کوتاه کردن تاکها بود کوبید و گفت: ببینم حالیت میشه ما اینجا خوابیم؟ آخر چه کسی سپیده دم تاک کوتاه میکند؟
چهره مرد از خشم سرخ شد.
ولی همان دختر دیشب از در پشتی وارد حیاط خلوت شد و گفت: آقای وینتر الان سپیده دم نیست و ساعت ۱۲ ظهر است.
فرانکلین بیچاره از شرم سرخ شد.
به نوک کفشش خیره شده بود.
خجالت اجازه نمیداد سرش را بالا بیاورد.
زیر لب گفت: ببخشید موسیو.
خانم بومون گفت: عیبی ندارد دیشب خیلی خسته بودی به همین دلیل فکر میکردی الان سپیده دم است.
فرانکلین از مرد زورمند معذرت خواهی کرد و دوباره به مهمانسرا برگشت.
۳. نامهای به یک دوست
ساعت ۱۵ بود.
فرانکلین روی تخت اتاقش نشسته بود.
قلمی را آغشته به وات کرده بود و میان انگشتهایش نگه داشته بود.
از طعم ناهار مهمانسرا خوشش آمده بود.
چشمانش را بسته بود.
ولی گوشهایش کاملاً باز بود.
به صدای گنجشکان کوچک که روی تاکهای تازه هرس شده حیات خلوت پشتی نشسته بودند و آواز میخواندند مانند لالایی مادربزرگش در گوشش میپیچید.
صدای دلنواز و دلنشین ماریا بومون از طبقه پایین به گوش میرسید.
انگار کلمهها در ذهنش زنده بودند.
خیلی خوب به واژه مورد نظر فکر میکرد.
وقتی احساس کرد ذهنش آماده نوشتن شده کاغذی را برداشت و با قلم نازک همچین چیزی روی آن نوشت:
فرستنده: فرانکلین وینتر ـ پاریس
گیرنده: استفان تولی ـ وین
سلام استفان عزیزم.
آب و هوای وین خوب است؟
رفیق خوبم میخواهم همه چیز را برایت تعریف کنم.
پاریس جای زیبایی است.
باران و بوی قهوه عضو همیشگی خیابانهای شلوغ این شهر هستند.
اینجا با وین فرق دارد.
در وین همه چیز طبق قانون و تجملاتی بود.
ولی اینجا نه...
اینجا هنوز مردم زنده هستند.
اینجا مردم نفس میکشند.
اینجا گرما وجود دارد.
اینجا مثل وین سرد و خشک نیست.
میدانی ۵ سال از تبعید ناپلئون گذشته.
ولی حس انقلاب هنوز زنده است.
لویی هجدهم پادشاه اینجاست.
همانطور که کشیش محل میگفت، روح انقلاب دوباره هنوز زنده است.
ناپلئون هنوز در دلهای مردم فرانسه پادشاه است.
برخی هنوز ناپلئون را پادشاه خود میدانند.
میدانی هرچه که کشیش محل میگفت درست و دقیق است.
احساس میکنم او بیشتر از آنکه از کتاب مقدس بداند از تاریخ میداند.
در یکی از مهمانسراهای پایین شهر پاریس اقامت گزیدم.
جای خلوت و مناسبی برای آدمهایی که مثل من گوشهگیر هستند است.
با دختری به نام ماریا بومون آشنا شدم.
دختر جالبی هست.
و شباهتی به خواهرت دارد.
همانند او بینی کوچک،
موهای قهوهای،
ریز نقش و
چشمان سیاه دارد.
و تا یادم نرفته باید بگم دستپخت خوبی هم دارد.
ناهاری که پخته بود مزه ناهاری که مادرم میپخت را داشت...
فعلاً خداحافظ.
امیدوارم این نامه خیلی زود به دستت برسد.
ــ بهترین رفیقت، فرانکلین وینتر
فرانکلین نامه را در پاکتی گذاشت و آن را در زیپ کوچک کیفش قرار داد.
لبخند رضایتمندانهای از متنی که نوشته بود زد و گفت: امیدوارم حالت خوب باشه استفان....
ادامه دارد....
