تاریخ انتشار در ویرگول: دوم اسفند ماه ۱۴۰۴

۷. نامه دوست
فرانکلین در همین فکرها بود که ناگهان دوباره کوبیده شد.
فرانکلین در را باز کرد و پرسید: باز چه کسی در میزند؟
ماریا معذرت خواهی کرد و گفت: عذر میخواهم فرانکلین. یک نامه از وین برای تو آمده.
فرانکلین با صورتی شگفت زده و کنجکاو پرسید: از وین؟؟ یعنی استفان به من نامه زده؟
ماریا گفت: پشت نامه نوشته از طرف استفان تولی.
فرانکلین از شادی به هوا جست زد.
نامه را از ماریا گرفت و با شادی و خوشحالی آن را باز کرد.
شرح نامه:
از طرف: استفان تولی ـ وین
برای: فرانکلین وینتر ـ پاریس
سلام فرانکلین عزیز...
خیلی خوشحال شدم که فهمیدم با سلامتی کامل به پاریس رسیدی.
راستی داستانت را آغاز کردی؟
و تا یادم نرفته باید بگم که وین اوضاع مناسبی ندارد.
توی دانشگاه ۵ تا دانشجو که کتابهای فرانسوی میخواندند و از ناپلئون در جمع دوستانه تعریف کردند را دستگیر کردند.
منتریخ ـ شاهزاده وین از قبل هم خشک و سردتر شده در
از امروز هر کتابی که اپ میشود باید توسط مامورین دولتی چک شود.
میدانی که این یعنی چه یعنی هیچ واژه جدیدی چاپ نمیشود.
خوشحالم از اینکه از پاریس خوشت آمده ولی اینجا شبیه یک قفس شده.
تا یادم نرفته باید یک چیز دیگه هم بگویم:
این خانم بومون انگار برات خیلی مهم شده که اینطور او را توصیف میکنی نه ناقلا؟
فرانکلین نامه را بست و روی میزش گذاشت.
برادو مثل همیشه افتضاح مینواخت...
آفتاب تا میتوانست میتابید....
و از همه مهمتر دوات فرانکلین مثل همیشه روی میزش بود.
محکم سرش را میان بازوانش فشرد و با خود فکر کرد: یعنی تا کی قرار است من اینجا بمانم؟
در حال فکر کردن بود که در دوباره به صدا درآمد.
فرانکلین با خود فکر کرد حتماً دوباره ماریا آمده.
با بیحوصلگی بلند شد و در را گشود.
ولی این بار ماریا پشت در نبود.
برادو با لباسی خاکستری، کت نازک سیاه، چشمانی سبز که مانند مروارید برق میزدند و گیتاری اسپانیایی به دست پشت در منتظر بود.
فرانکلین پرسید: چه میخواهی برادو؟
ـ هیچ چیز.
فرانکلین با عصبانیت و بیحوصلگی پرسید: پس الان چرا اینجا هستی؟
ـ راستش خودم هم نمیدانم دلتنگت شدم.
فرانکلین فریاد زد: خودت را لوس نکن برادو بگو چیکار داری حوصله ندارم.
برادو گفت: بیام تو؟؟
ـ بیا.
برادو وارد اتاق شد و روی تخت فرانکلین نشست.
بعد با دستپاچگی و اضطراب گفت: ببین رفیق شرمم میآمد این را به تو بگویم.
فرانکلین روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: چه چیزی را برادو؟
ـ میدانی از وقتی به این مهمانسرا آمدم زندگی ام عوض شد. پس از آنکه ورشکست شدم خودم را باختم. ولی از وقتی وارد مهمانسرا شدم انگار دوباره متولد شدم.
فرانکلین با دقت فکر کرد و زمزمه کرد: دقیقاً مثل من.
برادو با هیجان و کنجکاوی پرسید: یعنی تو هم ورشکست شده بودی و به پاریس آمده ای؟
فرانکلین با بیاعصابی به سر برادو اشاره کرد و گفت: واقعا عقل تو سرت نیست؟
بعد لبخندی زد و ادامه داد: نه بابا من ورشکست نشدم فقط از شهری که همچو قفس بود و از کشوری که همچو زندان بود فرار کردم؟
برادو گفت: امروزه خیلی از کشورها مثل قفس شدند ولی فرانسه هنوز زنده است و این زنده بودن را مدیون یک نفر است...
فرانکلین نگذاشت حرفش را ادامه دهد و میان حرفش پرید و گفت: این را مدیون ناپلئون بناپارت است؟؟
ـ آری. تا وقتی او بود همه چیز خوب بود. برای او شعر میسراییدم برای سربازان انقلابی یتار مینواختم ولی او رفت و من ورشکست شدم.
فرانکلین پرسید: به اینجا آمدهای تا اینها را به من بگویی؟
برادو آه بلندی کشید و گفت: آخ آه. داشت یادم میرفت آمده بودم تا این شعر جدیدی که نوشتم را برایت بخوانم.
فرانکلین کاغذی را از دست برادو گرفت و آن را خواند.
شرح کاغذ
عنوان: فرانسه جان
فرانسه یعنی نون و پنیر
ناپلئون کلاه داشت، لویی هجدهم هم کلاه داشت
ولی من کلاه ندارم
چون پول ندارم بخرم
ناپلئون رفت و نیومد
لویی اومد و نرفت
من موندم و یه گیتار که کوک نیست
بارون میاد، خیسه کوچه
شمع ندارم، روشن کنم
دواتم خشک، شعر تموم 🎸😄
فرانکلین خیلی تلاش کرد از رسم ادب به این شعر نخندد ولی ناگهان از خنده منفجر شد.
بعد با خنده پرسید: این دیگر چه بود؟
برادو با چهره جدی و مصمم طوری که حرف فرانکلین را باور کرده باشد گفت: فرانکلین واقعاً تو نویسندهای؟ معلوم هست دیگر شعر بود.
فرانکلین با خنده کاغذ را به برادو بازگرداند و همانطور که از خنده روده بر شده بود از پلهها پایین رفت.
۸. قهوه بعد از ظهر
فرانکلین همانطور که میخندید از پلهها پایین میرفت.
وقتی به ماریا رسید روی نیمکت کنار پیشخوان نشست و با چشمانی بسته شروع به خندیدن کرد.
ماریا با چهرهای شوکه شده و مضطرب پرسید: چه اتفاقی افتاده فرانکلین؟
ـ هیچ چیز. این آقای برادو، گیتاریست ورشکسته که اتاق سوم طبقه اول را اجاره کرده یک شعر نوشته که به نظر من خندهدارترین شعر کل اروپا هست.
ماریا لبخندی زد و گفت: فکر کنم توی هیچ چیزی خوب نباشد.
فرانکلین در حالی که از خنده نفس تنگی گرفته بود با صدایی بریده و خفه گفت: شعر جالبی بود حتماً آن را بخوان.
ناگهان ماریا طوری که انگار چیزی را کشف کرده باشد به هوا جست زد و از کشوی پایینی پیشخوان کتابی که فرانکلین نوشته بود را بیرون آورد.
ماریا با لطافت دستی نرم روی جلد چرمی کتاب کشید و گفت: فکر کنم ۱۰ صفحه اول را نوشته بوده باشی. همه این ۱۰ صفحه را خواندم.
فرانکلین لبخندی زد.
آفتاب با لطافت بیشتری موهای قهوهای ماریا را نوازش کرد.
انگار جلد کتاب به چشمان ماریا چشم دوخته بود.
سپس ماریا شمرده شمرده و با احترام کامل گفت: کتاب خیلی جالبی بود. سپاه اتریش و پروس را خیلی خوب توصیف کرده بودید.
آنجا که میگفت سرباز فرانسوی به هوا جستی زد و همزمان شلیک کرد نفس من را در سینه حبس کرد این تکه را از همه بیشتر دوست داشتم.
ماریا نفس عمیقی کشید.
کتاب را در مقابل فرانکلین گرفت.
فرانکلین کتاب را از دست او گرفت.
فقط آرام زمزمه کرد: خرسندم از آنکه از کتابم خوشت آمده.
ماریا فقط گفت: آن را ادامه بده.
فکری نیز با نگاهی قاطع به چشمانش چشم دوخت.
ماریا هیچ چیز نگفت فقط به چشمان فرانکلین خیره شده بود...
۹. شام در کنار آقای بومون
راس ساعت ۱۹ فرانکلین با سرعت از پلهها پایین میآید و وارد اتاق یکم که در نیمه باز دارد میشود.
میز غذاخوری بزرگی در میانه اتاق برپا شده.
ترمه سرخابی رنگی روی آن پهن است.
منوی شام (ترکیبی از فرانسه و اتریش)
پیشغذا سوپ پیاز فرانسوی 🇫🇷 فرانسه سوپ گرم با پیاز کاراملی، نان تست و پنیر آبشده
غذا اصلی وینر شنیتسل 🇦🇹 اتریش گوشت گوساله سوخاری با برش لیمو و سیبزمینی آبپز
دسر کرم کارامل 🇫🇷 فرانسه دسر خامهای نرم با سس کارامل روی آن
نوشیدنی قهوه وینی 🇦🇹 اتریش قهوه داغ با خامه فرم گرفته روی آن
پشت این شامل چی پنهان است؟
· سوپ پیاز فرانسوی: غذای محبوب پدر ماریا (آقای بومون)
· وینر شنیتسل: غذایی که مادر ماریا (خانم بومون) از اتریش با خودش آورده
· کرم کارامل: دسری که ماریا بچگی دوست داشته
· قهوه وینی: رسمی که مادربزرگ اتریشی به خانواده یاد داده
وقتی فرانکلین وینر شنیتسل ر را میبیند تعجب میکند و میگوید: این غذا. این غذا برای خودمان هست این غذا را من در وین خوردم.
ماریا آرام جواب میدهد: مادرم پختنش رو بهم یاد داد.
آقای بومون ساکت شده و فقط به بشقابش خیره میشود... شاید یاد همسرش افتاده.
ماریا میگوید: بفرمایید.
فرانکلین و آقای بومون همزمان شروع به غذا خوردن میکنند.
آقای بومون ساکت است...
هنوز هیچ چیزی نگفته.
ولی ناگهان میگوید: من، آنتوان بومون هستم.
مردی که ناپلئون را دیده.
فرانکلین با دقت به او نگاه انداخت: چشمانی سیاه همرنگ چشمان ماریا داشت.
موهایش از فرط پیری به سپیدی گراییده بود.
دستهایش پر از چروک بود.
دستهایی که یادآور سالها کار پشت پیشخان مهمانسرا ی بومون داشت.
سپس آقای آنتوان بومون گفت: ماریا گفته داستان مینویسی می توانم بدانم چه مینویسی؟
فرانکلین با دستپاچگی گفت: درباره فرانسه ناپلئونی آقا.
آنتوان با چهره عبوس به چشمان فرانکلین خیره شد و گفت: فرانسه انقلابی. همسرم عاشق ناپلئون بود. او میگفت او اسطوره هست. میگفت فرانسه به یک انقلاب نیاز داشت.
فرانکلین گفت: و شما موسیو؟؟
ـ من فقط دوستش داشتم. هرچه را که همسرم دوست داشت من دوست داشتم.
آقای آنتوان بومون کمی ساکت شد.
به کف بشقابش چشم دوخته بود.
ناگهان برادو وارد شد و گفت: فرانکلین کجایی؟
سپس وقتی آقای بوم را دید با آنها احوال و پرسی کرد و گفت: شعر جدیدم این هست.
بعد با صدای بلند خواند:
عنوان: سوپ داغ (یا یه چیزی شبیه این)
سوپ داغه، دماغ میسوزه
نان بیات، دندون میشکنه
ماریا جان یه کم انقدر به من نگاه نکن
دارم میخونم، گیتارم کوک نیست
آقای بومون چرا اخم کردی؟
من دوستت دارم حتی با اون چشای غمگین
فرانکلین جان تو نخند، جدی میگم
این شعر عاشقانهست، عاشقانهست
عاشق سوپ، عاشق نون، عاشق بارون
عاشق پاریس، عاشق وین، عاشق هرچی که نیست
آهای گاریچی، گاریتو بیار
میخوام برم خونه، خونهای که ندارم
شمعام خاموش، شعرم تموم شد...
واکنش آقای بومون:
چهرهی پیر و عبوس آقای بومون که سالها بود لبخند را از یاد برده بود، نخست با اخمی سنگین درهم کشیده شد. ابروهایش به هم آمد، گویی میخواست بر سر این نغمهپرداز بیپروا فریاد بزند. اما ناگهان... گویی نوری در اعماق چشمان خستهاش جهید. لبهایی که سالها بود تنها طعم تلخ تنهایی را چشیده بودند، اندکی از هم گشوده شدند. لبخندی کوچک، شکننده و زودگذر بر لبانش نقش بست؛ نخستین لبخندی که پس از سالها غم و دلتنگی بر سیمای او دیده میشد.
---
واکنش ماریا:
سرش را چون گلی که در برابر باد تند خم شود، پایین انداخت. گونههایش از شرم سرخ گون شد و نگاهش را به بشقاب مقابل دوخت. در دل با خود زمزمه میکرد: «خدایا... مگر چه گناهی کردهام که اینگونه در برابر چشمان فرانکلین خوار میشوم؟» دستانش بیآنکه ارادهای باشد، لبهی دستمال سفره را میفشرد.
---
واکنش فرانکلین:
فرانکلین اما در نبردی سخت با خویشتن گرفتار آمده بود. دست چپ را بر دهان نهاده بود تا بانگ خندهای که در سینهاش موج میزد، نمایان نشود. شانههایش از شدت تلاش برای جلوگیری از خندهای پیاپی میلرزید و چشمانش که از اشک شوق نمناک شده بود.
---
واکنش برادو:
برادو اما با وقاری شگفتانگیز و چهرهای بس جدی، آنچنان که گویی یکی از شاهکارهای ادبیات جهان را سروده است، گفت: «این شعر را برای مادربزرگم سرودم. او نیز همچون همسر شما، اهل وین بود.» سپس مکثی کرد و با لحنی پر از اطمینان افزود: «پس این شعر به نوعی به ایشان نیز تعلق دارد، آقای بومون.»
ادامه دارد....