سلام به پست چهلم من خوش آمدید.
امیدوارم از مجموعه جدیدم که درباره لویی نیکولا داووت هست خوشتون بیاد.

۱۸ اکتبر سال ۱۸۱۲
برف بیوقفه میبارید.
مسکو در آتش میسوخت.
آتشی که خود روسیها برپا کرده بودند تا ناپلئون نتواند آن را فتح کند.
شمعها رو به پایان بودند.
نامهها روی کل میز ناپلئون پخش بودند.
لویی نیکولا داووت یکی از مارشالهای ناپلئون وارد اتاق شد.
بدون تشریفات و بدون احترام
بی درنگ و مستقیم گفت: اعلیحضرت مورات ( یا مورا) شکست خورد راه عقب نشینی بسته شده.
ناپلئون با چشمان خیس گفت: می دانم.
داووت ادامه داد: تزار پاسخ نمیدهد یعنی تسلیم را قبول نکردند آنها میخواهند بجنگند.
ــ می دانم.
امپراطور باید برویم.
ــ همیشه دیوانه بودهای داووت. تازه خودت گفتی که مورات شکست خورده و راه عقب نشینی بسته شده.
داووت فریاد زد: اگر بمانیم مسکو آرامگاه من، شما و ۹۵ هزار فرانسوی که با امید فتح روسیه به اینجا آمدند، می شود.
ناپلئون گفت: اگر برویم، در محاصره ۱۰۰ هزار روسی به فرماندهی کوتوزوف میفتیم.
داووت به روی نقشه کشور لهستان ضربه زد:
قربان خودتون گفتید که من دیوانه هستم. خودم هم قبول دارم چون الان یک نقشه دارم که هیچ دیوانه و آدم عاقلی به ذهنش نمیرسد.
ناپلئون از پنجره کاخ به بیرون نگاه کرد و گفت: مارشال داووت، برام سخته هر روز دیدین چندین نفر سرباز و دهها راس اسب میمیرند. هر روز خانوادههای بیشتری جوانهایشان را از دست میدهند چون ما با جاه طلبی تمام به روسیه حمله کردیم....
داووت: امپراطور به خاطر همین من راه دیگری دارم. من نمیتونم اینجا پیروز شم. اینجا خانه ما نیست، خانه روسه است. ولی ما باید خودمان را به ورشو برسانیم. اگر به لهستان برسیم من میتوانم پیروز شوم. آنجا دیگر خانه روس ها نیست خانه من و شماست.
ناپلئون با صدای بلند گفت: کوتوزوف کور یا خنگ نیست که وقتی ما داریم به لهستان میرویم ما را تعقیب نکند.
داووت با صدای آرام و مصمم گفت: ولی ما میتونیم کاری کنیم که خنگ و کور بشه.
کمی مکث کرد و ادامه داد: اعلی حضرت، اگر ما پرچمها و بیرقهای خودمان را در مسکو نگه داریم و همچنین چند داوطلب پیدا کنیم تا هر روز مقدار زیادی هیزم را آتش بزنند روسها فکر میکنند که ما در مسکو ی سرد گیر افتادیم ولی در اصل ما روسیه را ترک کرده و به سمت ورشو به راه افتادهایم.
ناپلئون لبخند زد و گفت: سحرگاه نقشه را آغاز کن.
هزار نفر از مجروحان سپاه عظیم فرانسه که نمیتوانستند یارانشان را در راهپیمایی همراهی کنند در مسکو که آب و هوای منفی ۵ درجه داشت ماندند.
هر روز پرچمها را جابجا میکردند و مقدار زیادی هیزم را آتش میزدند طوری که انگار لشکر عظیم فرانسه در مسکو گیر افتاده.
ولی در اصل سپاه فرانسه به همراه ناپلئون بناپارت مارشالهای فرانسوی در حال ترک روسیه بودند.
۲۲ اکتبر ۱۸۱۲
کوتوزوف، ژنرال ۱۰۰ هزار نفر از سربازان روسی در چادرش نشسته بود و چپق میکشید.
معاونش گفت: ژنرال، فرانسویها در مسکو گیر افتادند و نمیتوانند فرار کنند آیا وقتش نرسیده به آنها حمله کنیم؟
کوتوزوف خندید و گفت: ای احمق همانطور که خودت گفتی آنان در مسکو گیر افتادند. بگذار هوای سرد منفی ۹ درجه کارش را بکند. اگر فقط چند روز دیگر صبر کنیم هوا شاید به منفی ۱۵ درجه نیز برسد. این گونه سبهای فرانسوی کشته میشوند و سربازانشان که برای فتح سرزمین روسیه آمده بودند در مسکو یخ میزنند.
خندید و ادامه داد: آن وقت من و صد هزار نفر روسی به دل مسکو میزنم.تمام فرماندهانشان از جمله ناپلئون را دستگیر میکنم و به سن پترزبورگ به نزد تزار بزرگ میفرستم.
معاون کوتوزوف خندید و گفت: نبوغ شما تحسین برانگیز است.
اما ناگهان یک سرباز پیام رسان روسی وارد چادر شد.
فریاد زد: ژنرال فرانسویها...
کوتوزوف با اضطراب و ترس گفت: حمله کردند؟
سرباز گفت: نه قربان. آنها در مسکو نیستند.
معاون کوتوزوف گفت: امکان ندارد آنها در مسکوی سرد گیر افتاده بودند. و در ضمن همین دیشب برای من و ژنرال پیام آمد که سایههای آنها دیده شده و برای گرم کردن خود هیزم را آتش میزنند.
سرباز با اضطراب گفت: بله معاون. ولی آن سایهها متعلق به چند مجروح بودند و آتشها هم کار آنهاست. فریب خوردیم ژنرال.
کوتوزوف چپقش را محکم به زمین انداخت و فریاد زد: این امکان ندارد این امکان ندارد...
سپس دستور داد لشکریان به سمت فرانسویها که سه روز پیش مسکو را ترک کرده بودند بتازند.
لشکر پلاتوف را که سواران قزاق تشکیل میدادند ۱۵ هزار نفر سرباز داشت.
لشکر خود کوتوزوف ۷۰ هزار نفر بود و خیلی آهستهتر پشت لشکر پلاتوف حرکت میکرد.
اما شصت هزار نفر دیگر با فرماندهی چیچاگوف به سمت برزینا میرفتند تا راه را بر فرانسویها ببندند و برزینا را محاصره کنند.
سه روز پیشتازی فرانسویها هیچ وقت جبران نشد.
لشکر پلاتوف خیلی سریع به انتهای لشکر فرانسه میرسید ولی لشکر سوم فرانسه که به فرماندهی داووت بود در مقابل آنها یستادگی میکرد.
فرانسویها هیچ وقت توقف نکردند.
اگر لشکر سوم فرانسه و داووت با ۱۵ هزار سوار پلاتوف نمیجنگیدند حتماً فرانسه متوقف میشد.
و با هر توقف، ۱۴۵ هزار روسی دیگر به آنها میرسیدند و همگی فرانسویها را قتل عام میکردند.
ولی آنها هیچ وقت نایستادند.
ولی در برزینا مجبور شدند.
دما در برزینا منفی ۲۰ درجه سانتیگراد بود.
رودخانه یخ زده بود ولی محکم نبود.
تنها پل ارتباط بین رود برزینا به دست لشکر چیچاگوف روسی تخریب شده بود.
در بیست و پنجم نوامبر سال ۱۸۱۲ میلادی درست روز سی و هشتم عقب نشینی لشکر ناپلئون، ایشان به رود برزینا رسیدند.
در این زمان تا ۵۰ هزار نفر سرباز داشتند.
۷۰۰ کیلومتر مسکو دور شده بودند و طی این ۷۰۰ کیلومتر، حدود ۴۵ هزار نفر تلفات داده بودند. که این تلفات ها بر اثر حملات سواران پلاتوف و سرما و یخ زدگی بود.
اما ناپلئون تسلیم نشد...
چون آنها راه دیگری داشتند...
ادامه دارد....