این داستان رو حدود دو ماه پیش نوشتم.
ولی حالا در تاریخ یازدهم اردیبهشت سال ۱۴۰۵ شمسی این داستان را پست کردم.
مکزیک، ۲۰۰۱ میلادی
هوا نمناک بود.
شب تاریک تر از همیشه به چشم می آمد.
کارآگاه رومن هابز چیزی شنید.
چیزی دید...
رد ماشین سنگین.
رد خون.
به هم مربوط بودند؟
صدای موتور یک وانت شنیده شد.
رومن فریاد زد: اونها دارند از اون خیابون فرار می کنند.
همه ی پلیس ها کلت به دست به سمتی که رومن نشان می داد دویدند.
پنج دقیقه ی بعد آنها به یک جسد رسیدند.
خون تازه بود.
هنوز بدن گرم بود.
دستانش با طناب به هم بسته شده بود.
یکی از همراهان رومن گفت: با تفنگی کشته شده که صدا خفه کن داشته.
- می دونم.
رومن دستش را دور گردن مقتول انداخت و آنرا برگرداند.
صورت خونی دختر نمایان شد.
رومن یکه خورد.
آشنا بود.
زیرلب گفت: لویسا ی عزیزم.
لویسا هابز. خواهر رومن هابز. کارمند بانک. بیست و یک ساله.
رومن قسم خورد قاتلین را پیدا کند.
او تبدیل به موجودی انتقام جو شده بود.
پلیس ها و سیستم قضایی در دستگیری قاتلین ناکام ماندند.
روزانه تعداد افراد کشته شده و یا ربوده شده بیشتر می شد.
روز نهم پاییز بود.
برگ ها ریخته شده بودند.
رومن با همکارانش دعوا افتاد.
رومن با فریاد بلندی از اداره خارج شد.
او فحشی داد و به سرعت خارج شد.
حالا او برای خودش کار می کرد.
نه برای سیستم قضایی.
نه برای سازمان پلیس.
شب یک روز پاییزی...
استفان جیسو ــ کارمند بانک بیست و هفت ساله در حال بازگشت از بانک به خانه بود.
او نیز در بانک لویسا کار می کرد.
رومن فهمیده بود: همه ی افراد کشته شده کارمند یک بانک بودند.
رومن پشت یک درخت بلند پنهان شده بود.
پشت استفان چیزی به چشم خورد.
یک سایه.
یک سایه بلند.
رومن کلت کمری و دست بندش را سفت چسبید. و خود را پنهانی به پشت استفان و سایه رساند. سایه، مردی جوان با یک کلت بی صدا بود. قبل از آنکه سایه استفان را بکشد، رومن با چاقو کمر او را زخمی کرد و به دست هایش دستبند زد.
لگد محکمی به کمر قاتل زد.
دهانش را با پارچه بست و او را با خود کشید.
نه به اداره ی پلیس. به یک انبار کوچک...
بوی گازوئیل و بنزین همه جا پیچیده بود.
قاتل، یک جوان با مو های جوگندمی، ابرو های پرپشت و چهره ای نسبتا خشن به یکی از ستون ها بسته شده بود.
رومن چاقویش را زیر گردن قاتل گرفت و گفت: اعتراف کن.
_ به چی؟
_ به اینکه گروه شما خواهرمو کشتن.
_ اگر اعتراف نکنم؟
رومن اخم کرد.
صدای نفسش بلند شد.
صورتش را به صورت او نزدیک کرد.
و بعد...
خون خیلی آرام مثل مسافری که مقصد را نمی داند از روی زانو ی قاتل روی کاشی ها چکید.
رومن چاقو را از زانوی قاتل بیرون کشید و داد زد: اعتراف کن.
قاتل گفت: از یک زخم چاقو نمی ترسم.
_ از دو تا چی؟
سپس چاقو را توی شانه ی مرد فرو کرد.
چاقو مثل کارد روی کره فرو رفت.
انفجار خون صورت رومن را گلگون کرد.
چهره ی قاتل زرد شد.
درد...
کلمه ای که در وجود قاتل می خزید.
آرام...
آهسته...
مثل خونی که روی کاشی شروع به حرکت کرده بود.
رومن برای لحظه ای دور شد.
یک نوار را روشن کرد.
صدای خواهرش لیسا هابز بود: داداش خیلی دوست دارم.
رومن اشکش را پاک کرد: چرا؟
قاتل سکوت کرده بود.
ـ چرا خواهرم و اعضای بانکش رو کشتید؟
ـ داستانش پیچیده است.
_ تعریفش کن. زود باش.
ـ سال ۱۹۹۸ بود. تازه به گروهک پیوسته بودم. به بانک خواهرت دستبرد زدیم. ولی باختیم. باختیم کارآگاه هابز. پلیس ها ریختند توی بانک. رییسمون رو کشتن، پنج نفر دستگیر شدند. می فهمی؟ همون کاری رو کردیم که تو داری با من می کنی: انتقام.
انتقام...
کلمه یا آخر به ستون مغز رومن ضربه زد.
او را از درون پوکوند.
صدای ماشین شنیده شد.
قاتل: آخیش دوست هام اومدند.
بعد زمزمه کرد: تو باختی. تو میمیری کارآگاه هابز.
رومن به قاتل خیره شد.
قبلی از اینکه حرفی زده شود چاقو را توی چشم قاتل فرو کرد.
چند ثانیه بعد _
وانت قاتلین در انبار را شکست.
صدای مسلسل دستی _
بدن پاره پاره ی رومن روی کف انبار پخش شد.
کسی نمی توانست بگوید خون ها برای قاتل است یا رومن...
انتقام؟
شاید.
دو ماه بعد اعضای گروه دستگیر شدند.
رومن صبر نکرد.
خیلی
عجول بود.
چندین انتقام.
ولی هیچ نتیجه ای.
اگر رومن صبر می کرد، قاتلان دستگیر می شدند و جانش را از دست نمی داد.