ویرگول
ورودثبت نام
رضا
رضامن رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!
رضا
رضا
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

«آشنایی جوانی شیعه با یک پیرزن یهودی ، دریک کلیسای کاتولیک»

کلیسای Santa Maria del Rosario منطقه Solari میلان
کلیسای Santa Maria del Rosario منطقه Solari میلان

‌

یکی از ویژگی‌های بهت‌آورِ کسرِ قابل‌توجهی از ما ایرانی‌ها، الگوبرداریِ بدون تعقل از غرب و غربی‌هاست. آنچه در اکثریتِ افراد این ویژگی را به یک «ناهنجاری» بدل می‌کند، توهمِ نمو به‌سوی روشنفکری با این تقلیدهای کورکورانه است.

‌

ای‌کاش همه‌ی ما می‌توانستیم کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» نوشته‌ی زنده‌یاد جلال آل‌احمد را بخوانیم؛ جایی که او دقیقاً در ابتدای زایشِ این ناهنجاریِ فرهنگی، با نگاهی فیلسوفانه و تحلیلی مبتنی بر علوم جامعه‌شناسی به آن پرداخت. این ناهنجاری، بدون تردید یکی از عوامل آسیب‌پذیری جامعه‌ی ایران شد و متأسفانه هنوز درمان نشده، بلکه روزبه‌روز به یک بیماری مزمن و لاعلاج نزدیک‌تر می‌شود. جلال در این اثر، تقابلِ خودباختگیِ فرهنگیِ غرب‌زدگان (در قالب روشنفکران مدرن و متجدد) را با روشنفکران سنتی ما (که عموماً از طبقه روحانی بوده و ریشه در سنت‌های ایرانی و مذهبی داشتند) به چالش می‌کشد.

‌

فصل تابستان به پایان رسید و کارمندان ایرانیِ آقای صحرایی که ساکنان مسبوق‌به‌سابقه‌ی آن سوئیتِ رویایی بودند، یکی پس از دیگری به ایتالیا و طبعاً به «برشا» بازگشتند؛ با چمدان‌هایی که پر بود از سبزی قرمه، لیمو‌عمانی و ادویه‌های مختلف...

‌

این سه نفر که هر کدام سال‌ها پیش از من به ایتالیا آمده بودند، طبق همان قاعده‌ی تقلید، مدعی روشنفکری بودند و من برایشان حکم یک «سربازِ صفرِ آش‌خور» را داشتم. احتیاج به گذشتِ زمان زیادی نبود تا این اجتماعِ کوچک، «فرهنگِ بی‌فرهنگیِ» خود را در قالب یک ایرانِ کوچک در قلب اروپا اجرایی کند. به هفته نکشید که آن محل، که ابتدا برایم حکم آشیانه‌ای امن را داشت، بدل به جهنمی غیرقابل‌ماندن شد؛ از بی‌نظمی و بی‌احترامی به حقوقِ همزیستی گرفته تا زیرآب‌زنی، غیبت، تهمت و فرار از مسئولیت.سرانجام به آقای صحرایی گفتم که تصمیم دارم مسیرم را به صورت زمینی به‌سمت فرانسه ادامه دهم. او شدیداً با این ایده مخالف بود و با همان منشِ پدرسالارانه‌اش از من خواست که منصرف شوم؛ خصوصاً که فصل سرما در راه بود. ولی وقتی با سماجت من روبرو شد و از طرفی با تجربه‌ی زیسته‌اش فهمید که دلیل اصلی مهاجرت من چیزی جز ناآرامی‌ها و کشمکش‌های درونی‌ام نیست، در نهایتِ صداقتی که با تمام وجود حس می‌شد، گفت:

«باشه برو، ولی دو تا خواهش ازت دارم:

اول اینکه تحت هیچ شرایطی تن به پناهندگی نده،

و دوم اینکه جای تو اینجا همیشه محفوظ است و منتظرم که برگردی.»

‌

(روایت سفر به فرانسه و آن هفتاد روزی که در شهرهایش گذشت، به قدری پر از وقایع گفتنی است که فعلاً از آن صرف‌نظر می‌کنم؛ اگر در آینده عمری بود و اشتیاقی، به حکایت آن بازمی‌گردم.)

‌

بعد از تقریباً یک ماه و نیم به برشا و نزد آقای صحرایی برگشتم. از آنجایی که شانس (و در واقع لطف خدا) وفادارترین همراه من در زندگی بوده است، ایشان از من خواستند که از روز بعد به مغازه‌ی فرش‌های آنتیکشان در میلان که توسط دخترشان مدیریت می‌شد، نقل‌مکان کنم.

‌

مغازه‌ی فرش‌های آنتیک آقای صحرایی در آن مقطع، در خیابان Giuseppe Verdi و دیوار‌به‌دیوارِ Teatro alla Scala بود. با تمام زیبایی‌های مکانی، مغازه فقط یک نقطه‌ضعف کوچک داشت که آن هم باز نعمتی شد در ظاهرِ نقمت! مغازه به‌جز Showroom، فقط یک سرویس بهداشتی مختصر و یک انبار پر از خرت‌وبرت در حیاط پشتی داشت و خبری از سوئیت و اقامتگاه نبود.

‌

انبار را سروشکلی دادم و جایی برای خوابیدن مهیا کردم. به پیشنهاد مدیر مغازه، در استخری که روبروی خانه‌شان بود ثبت‌نام کردم تا هر شب پس از تعطیلی مغازه برای تنی به آب زدن و استحمام به آنجا بروم. کلیسایی در نزدیکی استخر بود با یک Oratorio (که در فرهنگ کاتولیک‌ها چیزی شبیه به فعالیت‌های فرهنگی-اجتماعیِ بسیجِ مساجد ماست).

‌

استخر Solari
استخر Solari

یک شب پس از اتمام کار، کنجکاو از هیاهوهای داخل محوطه کلیسا به آنجا رفتم و یکی دیگر از معجزات زندگی‌ام رقم خورد: اطلاعیه‌ی کلاس‌های زبان ایتالیاییِ «رایگان» برای خارجی‌ها! اما معجزه‌ی اصلی، آموزگارِ کلاسی بود که در آن ثبت‌نام کردم: خانم ماریسا ابووَف (Marisa Abuovaf)؛ مترجم کتاب «آخرین وسوسه مسیح» اثر کازانتیزاکیس (یکی از اسطوره‌های من) به زبان ایتالیایی.

‌

یک شب که از کلاس بیرون آمدیم، متوجه شدم خانم ابووَف که بسیار سالمند و نحیف بود، با شک و تردید در حاشیه‌ی خیابان ایستاده است. او به سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی خیابان Solari نگاه می‌کرد؛ خیابانی که با وجود چهار خط ریلِ ترامواهای معروفِ میلان، ظاهری پرریسک‌تر به خود گرفته بود. او با دلشوره‌ای غریب به مسیر پیش رو چشم دوخته بود.

‌

نزدیک شدم و اجازه خواستم که کمکش کنم. لحظه‌ای تردید نکرد؛ بازوی مرا با هر دو دست چسبید و گفت: «خانه‌ی من همین نزدیکی است و وقت زیادی از تو نمی‌گیرد.» به او اطمینان خاطر دادم که هیچ کاری ندارم و از اینکه می‌توانم کمکش کنم، واقعاً خوشحالم. و این‌گونه، یکی از باارزش‌ترین دوستان زندگی‌ام را پیدا کردم؛ کسی که به اولین پناهگاه عاطفی من در غربت بدل شد.

‌

قصد دارم روایت این سفر را همین‌جا برای مدتی متوقف کنم. شب گذشته با یکی از دوستانم که بسیار آگاه به مسائل روز کشور است صحبت می‌کردم و متأسفانه ایشان حرف‌هایی زدند که عمیقاً باعث نگرانی و آزار خاطرِ این حقیر شد. تصور اینکه هنوز عده‌ای در کشور، فریبِ پروپاگاندا و تاریخِ تحریف‌شده‌ی یک‌سری «بی‌وطنِ فارسی‌زبان» در آن‌سوی مرزها را می‌خورند، رنج بزرگی است.

‌

نیت من از شروع این داستان، دقیقاً رسیدن به نقطه‌ای بود که بتوانم شخصیت این بی‌صفت‌هایی را که «مشکلات ایران» متاعِ بازارشان است، بی‌پرده و عریان برایتان روایت کنم. تعفنِ این دسته از ناموس‌فروشان، از نزدیک مشام مرا آزرده است و امیدوار بودم شما عزیزان را در قالبِ روایتِ مسیری که تقدیر برایم رقم زد، از ماهیت فاسدشان آگاه کنم.

‌

در پناه حق.

رژیم صهیونیستیروایتآیندهفرهنگ
۹
۴
رضا
رضا
من رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید