ویرگول
ورودثبت نام
رضا
رضامن رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!
رضا
رضا
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

«وقتی قالی نائین مسیر زندگیم را عوض کرد»

«اوایل اوت بود؛ فصل تعطیلاتِ ایتالیایی‌ها. من با یک برگه‌ی اخراج ۱۵ روزه در جیب، مسحورِ یک قالیچه‌ی نایین، قدم به مغازه‌ی "صحرایی" گذاشتم. بی‌توجه به اطراف، ایستادم به نوازشِ مخملِ نایین. پیرمردِ فروشنده که با لهجه‌ی کشدارِ برشایی، ایتالیایی حرف می‌زد و شیرین‌بیان (liquirizia) می‌جوید، نزدیک شد. به انگلیسی گفتم: "عجب نایین خوشگلی دارید!"

‌

ناگهان صدایی پخته با لهجه‌ی غلیظ تهرانی از گوشه‌ی تاریک مغازه گفت: "بهت نمیاد خریدار باشی؛ داری رو زخمِ نوستالژیِ ایرانت مرهم می‌ذاری؟" پشت یک میز تحریر آنتیک، پیرمردی هشتاد و چند ساله، باوقار و خوش‌لباس نشسته بود. با تعجب پرسیدم: "شما ایرانی هستید؟" با طنزی نیش‌دار جواب داد: "نخیر، فارسیم خیلی خوبه!" این اولین برخورد من با کسیکه روزی سلطان فرش ایران لقب داشت، بود.

‌

در همان ساعت اول، تمامِ قصه‌ی ده روز گذشته‌ام را برایش حکایت کردم. آقای صحرایی با همان استحکام پدرسالارانه‌اش گفت: "این آدم‌پران را می‌شناسم؛ رفوگر سابق است و اعتباری ندارد. برو پولت را پس بگیر."

از قوانین مهاجرت در ایتالیا برایم گفت (decreto flussi) که به جای ذلتِ پناهندگی، راهِ "اقامت از طریق کار" را باز می‌کرد. وقتی نگرانِی خودم از حکم اخراج را یادآوی کردم ، با اطمینان گفت: "در ایتالیا کسی را بیرون نمی‌اندازند؛ نهایتاً یک برگه‌ی ۱۵ روزه‌ی دیگه می‌گیری!"

آقای صحرایی برام توضیح داد که به علت شروع تعطیلات، همه کارمندهایش رفته‌اند مرخصی و به یک نیروی کمکی احتیاج دارد. کی فکر میکرد در عرض فقط یک روز در غربت کار پیدا کنم

‌

من که شیفته همه محیط اطرافم شده بودم،

با عزم جزم برای پس گرفتن پولم برگشتم. اما دمِ درِ خانه‌ی قاچاق‌بر، با صحنه‌ای مواجه شدم که خونم را به جوش آورد: زنی میان‌سال با دو فرزند نوجوانی که در کمال استیصال ، آن مرد را لعن و نفرین می‌کردند. تمام دارایی‌شان را بالا کشیده و آواره‌شان کرده بود.

بالا که رفتم، پذیرایی گرمش از یک خانم مشتریِ جوان و لحنِ گردن‌کشانه‌اش با من، تیر آخر بود. وقتی از انصرافم گفتم و خواستم که پولم را پس دهد، با پوزخند گفت: "پسرجون، برو تا کار دستت ندادم ، مثل اینکه خبر نداری اینجا کجاست و من کی هستم، دفعه دیگه هم بدون تلفن زدن اینطرفا پیدات نشه!"

این لحظه در زندگی من زیاد تکرار شده؛ برای تصمیم گرفتن نیازی به تامل و تعقل و تمرکز و مشورت ندارم . عین اولین پرش یه چتر باز...

از خونه بیرون اومدم و رفتم به اداره پلیس برشا و ازش شکایت کردم

‌

این، نقط شروع "پرونده‌ی میلان" بود و آغازی برای یافتن اولین و بهترین دوستان ایتالیایی‌ام.»

‌

مهاجرتایتالیاتقدیرنوستالژیقاچاق انسان
۱۱
۲
رضا
رضا
من رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید