
لاتینها با زبان انگلیسی میانه خیلی خوبی ندارند. تصور کنید اسپانیایی زبانی است که نیمی از دنیا به آن صحبت میکنند، اما با این حال، پس از تشکیل اتحادیه اروپا، انگلیسی به طور غیررسمی زبان مشترک شد؛ زبانِ کشوری که از همان ابتدا عضویت را با دست پس میزد و با پا پیش میکشید و آخرش هم که قهر کرد و رفت (بریتانیا). سالها پیش از زبانی به نام «اسپرانتو» با ریشههای لاتین صحبت میشد که قرار بود زبان مشترک جهان شود، اما هیچوقت نه کامل متولد شد و نه جایی میان مردم پیدا کرد. ایتالیاییها، خصوصاً متولدین پیش از سال ۲۰۰۰، یکی از آن ملیتهایی هستند که در مقابل یادگیری زبان انگلیسی سرسختیِ عجیبی نشان دادند.
با چنین پیشزمینهای، منِ مضطرب و عصبانی وارد اداره پلیس «برشا» شدم و شروع کردم به انگلیسی حرف زدن. داشتم از اتفاقاتی که افتاده بود و شکایتم از قاچاقچی میگفتم. درجهدارِ دمِ در که تقریباً هیچچیز نمیفهمید، همکارش را صدا کرد؛ «کاپیتان ناتالی». او مسئول تشکیل پرونده شد. دانش انگلیسی هیچکدام ما برای یک پرونده حقوقی با این حساسیت کفایت نمیکرد. ناتالی گفت باید درخواست مترجم بدهیم. گفتم: «یک دوست ایرانی در برشا دارم که شاید بتواند کمک کند.» پرسید شمارهای از او دارم؟ گفتم نه، ولی مغازهاش همین نزدیکی است. وقتی اسم مغازه را بردم، نگاهش عوض شد. با شک و تردید پرسید: «آقای صحرایی دوست توست؟!»
آنجا بود که فهمیدم در انتخاب واژه «دوست» کمی زیادهروی کردهام، اما اسم آقای صحرایی چنان اعتباری داشت که نگاه پلیس را ۱۸۰ درجه چرخاند. ماجرا را تعریف کردم و اینگونه بود که ترنِ نابودیِ یکی از باندهای بزرگ قاچاق انسان از تهران تا میلان، روی ریل قرار گرفت.
مغازه آقای صحرایی زیرزمینی داشت که بدون اغراق چهار برابرِ طبقه همکف بود. آنجا علاوه بر گنجینهای از زیباترین فرشهای ایران، یک سوئیت کامل هم بود که محل زندگی کارمندهای ایرانیاش بود (که آن زمان همه در مرخصی بودند). همان روز عصر، از آن هتل بیستاره به زیرزمینِ جادوییِ صحرایی نقلمکان کردم و رسماً مشغول به کار شدم. پسر آقای صحرایی که دکترای اقتصاد داشت و به چهار زبانِ اروپایی مسلط بود، شد مترجم پرونده؛ و من، همانطور که در زیرزمین میان بوی پشم و ابریشم فرشها راه میرفتم، نفسهای همای سعادت را پشت گوشم حس میکردم.