
«حضور نیروهای ایرانی در بوسنی، با قرارداد صلح «دیتون» تمام نشد. خیلی از مستشاران و چریکهای ایرانی همانجا سر و همسری برگزیدند و ماندگار شدند. آنها نه تنها راه بلدِ مرزها بودند، بلکه دوستانی وفادار میان بوسنیاییها داشتند؛ و البته در هر جمعی، همیشه کسانی هستند با شمهی قوی برای سوداگری و یافتن مسیرهای میانبر!
آن روزها بوسنی ویزا نمیخواست و مسیر «تهران-استانبول-سارایوو» دستکمی از جادهچالوس نداشت. خیلیها که امروز به پاسپورتهای اروپاییشان پز میدهند، آن را مدیون همان "جوانمردهای قاچاقچی" هستند که کوره راههای جنگلی بین کرواسی و اسلوونی را مثل کف دستشان میشناختند.
من هم جزو همان مسافران بودم. مسیری که یا باید با پاسپورت جعلی و پرواز طی میشد، یا با مشقت راه زمینی: از مرزهای بوسنی به کرواسی، اسلوونی، و اگر مایه و شانسی میماند، ایتالیا، فرانسه و در نهایت بندر کاله و کانال مانش تا رسیدن به بندر "دوور" در انگلیس. هزینهاش هم تقریباً معادل همان پولی بود که برای یک ویزای تحصیلی قانونی در ایتالیا کفایت میکرد!
ورود من به ایتالیا با یک "پرش قهرمانانه" از روی فنسهایی بود که اسلوونی را از ایتالیا جدا میکرد. شب اول در بازداشتگاه و روز بعد، با یک برگهی "foglio via" (مهلت ۱۵ روزه برای ترک خاک)، عین یک «توریست جنتلمن» بلیط قطار گرفتم به مقصد شهر "برشا" (Brescia). قرار بود آنجا یکی از "ناجیان قاچاقچی" برایم پاسپورت فرانسوی تهیه کند.بعد از ده روز دربهدری در جنگل و رودخانه و خانههای امن، در یک هتل بیستاره دوشی گرفتم و به شهر زدم. "برشا" زیبا بود. آخرین شغلم در ایران، مسئول غرفه فرش نایین در نمایشگاه بینالمللی تهران بود. داشتم در خیابانها قدم میزدم که ناگهان چشمم به جمال یک "فرش نایین حبیبیان ششلا" در ویترین مغازهای روشن شد.
یاد رفیقم "رشاد" افتادم که میگفت همیشه با پای راست و بسمالله از خانه بیرون بزن؛ من که همیشه به او میگفتم خرافاتی است، حالا مسحور آن فرش، قدم به مغازهی آقای "تقی صحرایی" گذاشتم؛ سلطان فرش ایران. بیخبر از آنکه سرنوشت، در لابلای گرههای آن فرش، بازی جدیدی برایم تدارک دیده است...»
(این داستان ادامه دارد...)