ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

پمپ بنزین

اواخر تابستان ۱۴۰۰ بود با دوستم رعنا تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم، قبلش قرار شد بریم پمپ بنزین یادگار شما بنزین بزنیم، رفتیم پشت یه سوناتای سفید ایستادیم، رعنا یه کم عصبی شد و گفت این ماشین جلویی چقدر بی فکره، سوئیچ و در باک رو رها کرده روی صندوق ماشین معلوم نیست کجا رفته، جلوش هم خالیه، منم یه کوچولو بهش گفتم گیر، نده شاید راننده حالش بد شده، رعنا با تندی گفت باز شروع کردی ها، الان میرم میبینم اگر داشت با گوشیش صحبت می‌کرد شام امشب رو تو باید حساب کنی، گفتم باشه، از ماشین پیاده شد رفت سمت ماشین جلوییمون، همونجا خشکش زد، براش چراغ زدم، برگشت با یه صورت رنگ پریده، انگار فریز شده بود، از ماشین پیاده شدم رفتم کنارش ایستادم تا اوضاع رو بررسی کنم، راننده خانم جوانی بود که دچار پنیک شده بود و فک اش قفل شده بود، یه پیرمرد لنگ فروش هم ایستاده بود کنار ماشین، بهش گفتم برو یه لیوان آب بیار، بعدش رو کردم سمت خانمه و بهش گفت نگران نباش من کنارتم، صدای منو دنبال کن و با شمارش من ۵ نفس عمیق بکش، ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، قفل پنیک عصبی اش باز شد و لیوان آب رو از پیرمرد گرفتم و کمی از آب رو پاشیدم تو صورتش. بعد با کمک رعنا ماشینش رو بنزین زدیم و بردیم کنار پمپ بنزین تا بنزین خودمون رو هم بزنیم. خانم جوان برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده بود، بهش گفتم هر وقت عصبی میشه فقط تنفس اش رو باید کنترل کنه و حتما بطری آب کنارش باش، یا اگر دارویی مصرف میکنه همراهش باشه، آن شب من با ماشین آن خانم جوان و رعنا که از پشت سرمون می‌آمد رسوندیمش به خانه اش، جلو ما با مادرش تماس گرفت و بعد از اینکه مادرش آمد خدافظی کردیم و رفتیم. وارد یکی از رستوران بالای میدان کاج شدیم و رفتیم نشستیم پشت میز، رعنا خیلی ناراحت بود، بهش گفتم تموم شد دیگه، با لحن تندی گفت چرا تو این چیزا رو میدونی، اَه، گفتم این بحث همین جا تموم شه لطفا، یک نفر نیاز به کمک داشت و ماهم اونجا بودیم همین!! درس هایی که از اون شب گرفتیم:                                                       ۱- قضاوت نکردن، در زندگی وقتی کسی رو می‌بینی که دچار مشکل شده یا اشتباهی رخ داده، اول بپرس (شاید داره با چیزی میجنگه که من نمی‌بینم!!)                                                                           ۲- مهارت فقط دانش نیست. بیشتر اوقات فقط حضور است، که بتونی از تلفیق حضور و دانش ات به کسی کمک کنی.                       ۳- مسئولیت پذیری تا پایان، در زندگی وقتی کسی رو نجات میدی مطمئن شو وضعیتش امن هست.                                              ۴-مهربونی همیشه برنده است، هیچوقت از کمک کردن نترس.          ۵- شادی و لذت واقعی زمانی که خودت و بقیه حالشون خوب باشه.🌺🌱 حالا یه سوال: آخرین باری که کسی رو دیدی که در حال فروپاشی روانی بود، چطور بهش کمک کردی؟ یا شاید خودت نیاز به کمک داشتی!!؟                                                                    براساس داستان واقعی 🌱🌻
اواخر تابستان ۱۴۰۰ بود با دوستم رعنا تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم، قبلش قرار شد بریم پمپ بنزین یادگار شما بنزین بزنیم، رفتیم پشت یه سوناتای سفید ایستادیم، رعنا یه کم عصبی شد و گفت این ماشین جلویی چقدر بی فکره، سوئیچ و در باک رو رها کرده روی صندوق ماشین معلوم نیست کجا رفته، جلوش هم خالیه، منم یه کوچولو بهش گفتم گیر، نده شاید راننده حالش بد شده، رعنا با تندی گفت باز شروع کردی ها، الان میرم میبینم اگر داشت با گوشیش صحبت می‌کرد شام امشب رو تو باید حساب کنی، گفتم باشه، از ماشین پیاده شد رفت سمت ماشین جلوییمون، همونجا خشکش زد، براش چراغ زدم، برگشت با یه صورت رنگ پریده، انگار فریز شده بود، از ماشین پیاده شدم رفتم کنارش ایستادم تا اوضاع رو بررسی کنم، راننده خانم جوانی بود که دچار پنیک شده بود و فک اش قفل شده بود، یه پیرمرد لنگ فروش هم ایستاده بود کنار ماشین، بهش گفتم برو یه لیوان آب بیار، بعدش رو کردم سمت خانمه و بهش گفت نگران نباش من کنارتم، صدای منو دنبال کن و با شمارش من ۵ نفس عمیق بکش، ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، قفل پنیک عصبی اش باز شد و لیوان آب رو از پیرمرد گرفتم و کمی از آب رو پاشیدم تو صورتش. بعد با کمک رعنا ماشینش رو بنزین زدیم و بردیم کنار پمپ بنزین تا بنزین خودمون رو هم بزنیم. خانم جوان برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده بود، بهش گفتم هر وقت عصبی میشه فقط تنفس اش رو باید کنترل کنه و حتما بطری آب کنارش باش، یا اگر دارویی مصرف میکنه همراهش باشه، آن شب من با ماشین آن خانم جوان و رعنا که از پشت سرمون می‌آمد رسوندیمش به خانه اش، جلو ما با مادرش تماس گرفت و بعد از اینکه مادرش آمد خدافظی کردیم و رفتیم. وارد یکی از رستوران بالای میدان کاج شدیم و رفتیم نشستیم پشت میز، رعنا خیلی ناراحت بود، بهش گفتم تموم شد دیگه، با لحن تندی گفت چرا تو این چیزا رو میدونی، اَه، گفتم این بحث همین جا تموم شه لطفا، یک نفر نیاز به کمک داشت و ماهم اونجا بودیم همین!! درس هایی که از اون شب گرفتیم: ۱- قضاوت نکردن، در زندگی وقتی کسی رو می‌بینی که دچار مشکل شده یا اشتباهی رخ داده، اول بپرس (شاید داره با چیزی میجنگه که من نمی‌بینم!!) ۲- مهارت فقط دانش نیست. بیشتر اوقات فقط حضور است، که بتونی از تلفیق حضور و دانش ات به کسی کمک کنی. ۳- مسئولیت پذیری تا پایان، در زندگی وقتی کسی رو نجات میدی مطمئن شو وضعیتش امن هست. ۴-مهربونی همیشه برنده است، هیچوقت از کمک کردن نترس. ۵- شادی و لذت واقعی زمانی که خودت و بقیه حالشون خوب باشه.🌺🌱 حالا یه سوال: آخرین باری که کسی رو دیدی که در حال فروپاشی روانی بود، چطور بهش کمک کردی؟ یا شاید خودت نیاز به کمک داشتی!!؟ براساس داستان واقعی 🌱🌻

فروپاشیپمپ بنزین
۳
۳
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید