ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

گاهی درد نشانه ای از شفاست

# اتاقِ ساکت و دختری که از دلِ درد، شفا پیدا کرد
سال‌ها بود که من، به عنوان یک بزرگسالِ قوی، فکر می‌کردم خشمم که آیامیتوانم از این همه خشم در درونم رهایی یابم از گذشته ای دور؟!. از مادرم، از رفتارهایش، از تمامِ لحظاتی که احساس کردم دوست داشته نشدم. اما تو یه دوره‌ی رنجِ درون، وقتی همه‌چیز ساکت شد، فهمیدم که اون خشم، فقط یه نقاب بود برای یه دخترِ کوچولو که توی تاریکیِ اتاقِ ذهنم قایم شده بود.


*دختری که متفاوت بود و فقط می‌خواست درک شود*
توی اون سکوتِ سنگین، تصویرِ او رو دیدم. دختری نحیف، با چشمانی غمگین، که دست‌هایش رو محکم به زانوهایش چسبونده بود. اون فقط یه چیز می‌خواست: یه آغوش، یه کلمه‌ی «تو رو می‌بینم»، یه لحظه‌ی درک شدن. اما سال‌ها بود که فریادش توی گلویش گیر کرده بود.
من، بزرگسالِ خسته، با دیدنِ اون دختر، فهمیدم که خشمِ من، در واقعِ فریادِ اوست. فریادی که شنیده نشده بود.

شجاعتِ نگاه کردن به زخم
شجاعتِ واقعی، فرار نکردن از درد نبود؛ بلکه ایستادنِ روبروی اون اتاقِ تاریک بود. شجاعت، این بود که به خودم گفتم: «حق داری ناراحت باشی، حق داری خشمگین باشی، اما دیگه مجبور نیستی این بار رو به دوش بکشی.»
اینجا بود که «پذیرش» شروع شد. پذیرشِ اینکه من آسیب دیدم، پذیرشِ اینکه اون درد واقعی بود، و پذیرشِ اینکه من لایقِ عشق بودم، حتی اگر کسی اون رو به من نداد.

مادرِ من هم کودک بود
اما عمیق‌ترین لحظه، وقتی بود که نگاهم رو به مادرم تغییر دادم. دیگه اون رو به عنوان یه «مادرِ بی‌رحم» نمی‌دیدم. اون رو به عنوان یه «کودکِ ترسیده» دیدم که خودش هم ابزارِ عشق ورزیدن رو نداشت. اون هم زخمی بود که درمان نشده بود.
فهمیدم که بخشیدنِ او، به معنی فراموش کردنِ دردِ من نبود. بخشیدن، یعنی رها کردنِ بارِ سنگینی که من به دوش می‌کشیدم. یعنی گفتنِ «تو حق نداری، اما من دیگه نمی‌خوام با این خشم زندگی کنم.»

سوگواری برای کودکِ درون
آن روز، برای اون دخترِ کوچولو سوگواری کردم. گریه کردم برای تمامِ سال‌هایی که منتظر بودم کسی بیاد و بغلم کنه. گریه کردم برای تمامِ لحظاتی که فکر می‌کردم دوست‌داشتنی نیستم.
اما وقتی گریه‌ام تموم شد، یه حسِ عجیب اومد. یه حسِ سبکی. انگار یه قفلِ قدیمی باز شد. خشم، که سال‌ها مثلِ یه دودِ سیاهِ توی رگ‌هایم بود، ناپدید شد.

شفا، یک انتخاب است
امروز، من هنوز هم زخم‌های گذشته‌ام رو دارم، اما دیگه اون‌ها رو حمل نمی‌کنم. من یاد گرفتم که شفا، یک مقصد نیست؛ یک مسیره. مسیری که از شجاعتِ گفتنِ حقیقت شروع میشه، از پذیرشِ خودت ادامه پیدا می‌کنه و با بخشیدنِ دیگران (و خودت) به اوج می‌رسه.


اگر تو هم توی اتاقِ ساکتِ ذهنت، بچه ای رو می‌بینی که منتظره دیده بشه، درک و فهمیده بشه، بهش بگو: «من اینجام. من تو رو می‌بینم. من تو رو دوست دارم.»

این اولین قدمِ آزادی‌ته. 🌱✨

عشق ورزیدنرشد و توسعه فردی
۳
۰
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید