بعد از جنگ دوازده روزه و آتشبس و جریانات هجدهم و نوزدهم دیماه، همگی منتظر آغاز جنگی دیگر بودیم. جنگی که دوباره جریان زندگیمان را متوقف کند و ما را بیش از پیش به حالت رکود و خمودگی ببرد. جنگ آغاز شد. جنگ رمضان. نهم اسفند 1405. روزی دردناک در تاریخ این مملکت. اینبار با شهادت قائد امت و شهادت کودکان مدرسهی شجرهی طیبهی میناب، جنگ به وحشیانهترین صورت ممکن خودش را به ما نشان داد. زندگی مختل شد. مردم چند دسته شدند. عدهای خواهان جنگ بودند. به زعم خودشان جنگ برایشان روزهای بهتری را به ارمغان میآورد. عدهای جنگ را نمیخواستند. البته برای پایان جنگ هم کاری نمیکردند. پشت تریبونهای خانوادگی فقط از مضرات و معایب جنگ داد سخن میدادند. عدهای هم آمده بودند در میدان. خواستار جنگ نبودند. جنگ به انها تحمیل شده بود، ولی میخواستند جنگ ادامه پیدا کند تا آخریننفسهای دشمن متجاوز. بر اساس عقاید مذهبی مسلمانان و داستانهایی که در باورهای قوم یهود وجود دارد، پایان این جنگ به دست منجی جهان اسلام است. از اینرو جماعت حاضر در میدان با دعاهای خود به پیشواز ظهور رفتند. در میانهی جنگ باز یک آتشبس دیگر به درخواست دشمن متجاوز صورت گرفت. آتشبس برای آغاز یک مذاکرهی دیگر. آتشبسی که داد جماعت پای میدان را درآورد. هیچکسی خواهان مذاکره نبود. جماعت یکصدا فریاد میکشیدند که ما خونندادیم که با این جماعت به مذاکره بنشینیم. ما خواهان مذاکره با دشمن فریبکار نیستیم. به مسئولین بدبین شدند. نگران از اینکه مسئولین خواستار وطنفروشی باشند. این شک و شبهه را رسانههای معاند در دل مردم انداخته بودند. رسانهها با هدف یک جنگ روانی مردم را دچار اضطراب و تنش کرده بودند. افرادی که دائم پیگیری اخبار روز جنگ بودند، با هر توئیت و خبر، آشفته میشدند، ولی آنهایی که ایمانشان قویتر بود و سواد سیاسی و اجتماعیشان بیشتر، میدانستند که باید صبر کنند و قبول کردند که این مذاکره هم بخشی از جنگ است و در نهایت منافع ایران تامین میشود.
همانطور که رهبر شهیدمان بارها در سخنرانیهای خود گفته بودند، اوضاع ایران خوب خواهد شد و همگان به قدرت ایران پی خواهند برد. فقط باید روزهایی که شک دائم به جانمان میافتد و مسیر حرکتمان ناپیدا، یک چراغ را روشن نگه داریم و با اتکا به همان چراغ مسیر را بیابیم.
پایان روشن است. کمی ایمان به سوخت چراغتان بیفزایید.