
تا حالا گیرِ اون آدمایی افتادید که تو حرف زدن، هم نقش اولن، هم کارگردان، هم سیاهیلشکر؟ همهش «من من من…»! خدایی بعد از پنج دقیقه آدم دلش میخواد سرشو بکوبه به میز. شنونده بیچاره هم این وسط مثل تماشاچیِ یه فیلم یه نفرهی بهشدت خستهکنندهست که فقط دعا میکنه زودتر تیتراژ پایانی بیاد بالا.
خب راهِ فرار از این «مننامهها» چیه؟ خیلی سادهست: آوردنِ «بازیگر مهمان» وسط مکالمه! یعنی به جای اینکه همهش از جیب خودت خرج کنی، دستت رو بکنی تو جیبِ تجربیات بقیه.
تو دنیای خفنِ ارتباطات به این ترفند میگن «داستانگویی نیابتی» (Vicarious Storytelling). حالا چرا انقدر خوب جواب میده؟ چون وقتی یه قصه یا تجربه رو از زبون یکی دیگه (مثلاً استادت، رفیقت یا یه آدم کاردرست) تعریف میکنی، گاردِ طرف مقابل تِقّی میشکنه. دیگه با خودش نمیگه «اَه چقدر پز میده» یا «باز فاز نصیحت برداشت». فقط داره یه روایت باحال میشنوه و جالبیش اینه که اعتبارِ اون آدمِ غایب، مستقیم واریز میشه به حسابِ کلام شما!
برای اینکه این بازی رو قشنگ دربیاریم، فقط کافیه حواسمون به چند تا چیز کوچیک باشه:
اول اینکه قانون کپیرایت رو رعایت کنیم! بگیم «فلان دوستم میگفت…» یا «یه جا خوندم که…». همین یه ذره فروتنی، اصالتِ حرفمون رو صد پله میبره بالا.
دوم اینکه قصه رو رو هوا ول نکنیم؛ با یه پلِ کلامی وصلش کنیم به بحث خودمون. مثلاً بگیم: «دیدم فلانی این اتفاق براش افتاد، دقیقاً یاد همین موضوع خودمون افتادم.»
و سوم که از همه مهمتره: سندرمِ «داییِ منم…» رو تعطیل کنیم! وقتی یکی داره از ته دل دغدغهش رو میگه یا درد دل میکنه، وسط حرفش جفتپا نپریم که بگیم «آره بابا، داییِ منم دقیقاً همین بدبختی رو داشت!». ما از تجربه بقیه استفاده میکنیم که بحثمون جوندارتر بشه، نه اینکه نورافکن رو از رو طرف بدزدیم و باهاش مسابقه بدیم.
خلاصه که خرج کردن از تجربه بقیه، خودش یه هنره؛ فقط تو رو خدا شبیه اون بچههای زمان مدرسه نشیم که برای هر اتفاقی تو کهکشان راه شیری، یه پسرخاله داشتن که قبلاً همون کار رو خیلی خفنتر و با چشم بسته انجام داده بود!
امضا: طبیب سخن