
فکر کن یه جراح قلب خیلی خفن، بهترین داروی قلب دنیا رو بده به کسی که پاش شکسته! دارو عالیه، دکتر هم کارش درسته، ولی نتیجهش چیه؟ هیچی.
تو حرف زدن و ارتباطات هم دقیقا همین ماجراست. بعضی وقتا کلی وقت میذاریم یه حرف حساب و منطقی آماده میکنیم، ولی وقتی میخوایم بگیمش، میبینیم طرف یا بیتفاوته یا کلاً گارد گرفته. چرا؟ چون یادمون میره که شناختن طرف مقابل، خیلی وقتا از خود حرفی که میزنیم مهمتره.
نمیشه به کسی که تو زندگی فقط دنبال «امنیت و آرامشه»، بیای از جذابیتهای «ریسک کردن» بگی و توقع داشته باشی میخکوب حرفات بشه. حرف زدن بدون اینکه بدونی چی برای طرف مهمه، مثل اینه که بخوای یه برنامه ویندوز رو روی لپتاپ اپل نصب کنی؛ هرچقدر هم برنامه خوبی باشه، سیستم پسش میزنه و ارور میده.
برای اینکه بتونیم با بقیه همفرکانس بشیم، چند تا چیز ساده رو باید در نظر بگیریم:
اول اینکه قبل از حرف زدن، ببینیم سیستمعامل طرف چیه و اصلاً چی براش مهمه؟ برای یکی پول مهمه، برای یکی احترام، برای یکی دیگه آزادی. حرفمون رو باید تو قالب دغدغههای اون بهش بگیم، نه چیزی که واسه خودمون جذابه.
دوم اینکه آدمای الان باهوشن. اگه بفهمن فقط میخوایم حرف خودمون رو تو کلهشون فرو کنیم، درِ گوشاشون رو میبندن. ولی اگه حس کنن دغدغهشون رو میفهمیم و به تجربههاشون احترام میذاریم، خودشون پای حرفمون میشینن.
خلاصه که حرفای ما مثل یه دست لباس میمونه. هرچقدر هم شیک و گرون باشه، اگه سایزِ نیاز و فهمِ طرف مقابل نباشه، یا به تنش زار میزنه یا خفهش میکنه.