یعنی این اسمش بزرگسالیه؟ اگه آره چقدر عجیبه! من واقعا هیجایدهای ندارم. هیچ ایدهای ندارم که چجوری قراره ادامه بدم. چجوری قراره دووم بیارم. حس میکنم گمشدم. گم شدم توی یه دنیای بزرگ و بی انتها. نمیدونم کدوم مسیرو باید برم. ته این جاده به کجا ختم میشه؟ این انتخاب، انتخاب درستیه؟ عاقلانس این کاری که دارم میکنم؟ پا گذاشتن توی کدوممسیر منو به مقصد درست میبره؟ اصلا کدوم مسیر درسته؟ یعنی همهی مسیرایی که انتخاب میکنم ممکنه تهش پشیمونی باشه؟ اگه این انتخابو نمیکردم چی؟ راضی بودم؟ یا بازم پشیمون بودم؟
بعضی وقتا مغزم درد میگیره از فکر کردن بهش. هنوز امادگی اینکه انقدر درگیر زندگی بشمو نداشتم. دوست داشتم الان هموندختر هفدهسالهای باشم که منتظره تا قسمت جدید سریالش بیاد. همون ادمی که با شنیدن صدای بارون بدوبدو میره پنجره رو باز میکنه. همون آدمی که عاشق دیدن ستارههای آسمونه. چند وقته به ستارههای آسمون اونجوری با ذوق نگاه نکردم؟ چندوقته که دیگه سریال تماشا نکردم؟ چند وقته که زیربارون باذوق راه نرفتم؟ انگار گم شدم....