زمان ایستاده و در چرخه ای بی پایان از بیهودگی فرو رفته ایم.

در نوسانی میان امید و ناامیدی، امروز می خواهم از فیلم روز گراندهاک بنویسم؛ داستان مردی که در چرخه تکرار روزها گرفتار شد؛ که شاید بسیار شبیه قصه این روزهای خودمان است که در یک حلقه تکراری از روزمرههای سخت، ناامیدی و انتظار برای تغییر گیر کردهایم.
فیلم روز گراندهاگ (۱۹۹۳) به کارگردانی هارولد ریمیس، داستان فیل کانرز (بیل موری)، گزارشگر هواشناسی تلویزیونیِ عبوس و خودمحوری است که برای پوشش مراسم سنتی «روز گراندهاگ» به شهر کوچکی سفر میکند. پس از یک شب اقامت اجباری، فیل درمییابد که در یک حلقه زمانی گیر افتاده و هر روز صبح، دوباره در روز گراندهاگ بیدار میشود؛ بدون هیچ تغییری در محیط یا حافظه دیگران. در روزهای اول گرفتار شدن در این چرخه زمانی، فیل کانرز واکنش هایی قابل انتظار و بدیهی نشان می دهد: او ابتدا وضعیت پیش آمده را انکار کرد و تصور کرد دچار کابوس شده است، سپس خشمگین شد و با پرخاشگری با اطرافیان برخورد کرد، بعد به چانه زنی پرداخت و سعی کرد با روش های مختلف از این وضعیت فرار کند؛ اما وقتی هیچ یک از این روش ها کار نکرد، فیل افسرده و ناامید شد. او حتی بارها خودکشی کرد، اما از بخت بد یا برعکس از اقبال بلندش، هر صبح دوباره سالم و سرحال در همان شرایط روز پیش بیدار می شد.
ما نیز در این روزها، گویی در حلقهای بیپایان از روزهای تکراری گرفتار شدهایم. هر صبح با همان اخبار، همان دغدغههای سیاسی و اقتصادی و معیشتی و اجتماعی و همان انتظار برای تغییری که نمیآید از خواب بیدار میشویم؛ گویی تاریخ در کشورمان به «گراندهاگی» دائمی تبدیل شده است. بحرانها، تورم، فشارها و وعدهها و نمایش ها، در چرخهای بیپایان تکرار میشوند، بیآنکه سرانجامی قابل پیشبینی داشته باشند. این «تعلیق وجودی» خاص جامعه ایران، ما را میان خاطرات شیرین گذشته و رؤیاهای دور از دسترس آینده معلق نگاه داشته، در حالی که امروزمان را به کام روزمرگیهای فلجکننده میسپارد.
اما دنیای فیل کارنز متحول شد و او توانست از چرخه بی پایان و بی فرجام تکرار روزها خلاصی یابد. نقطه عطف داستان فیل در جایی بود که او آموخت زندگی را با تمام وجود دریابد؛
فیل کانرز در اوج یأس از تکرار بی پایان روزها، ناگهان دریچه ای تازه یافت. او که پیش از این، مردم را همچون دیالوگ های تکراری یک نمایشنامه می دید، کم کم آموخت پیرامونش را با توجهی واقعی ببیند و بشناسد. این تحول از جایی آغاز شد که او چشمهایش را واقعاً باز کرد؛ فیل متوجه شد پیشخدمت کافه هر صبح با ظرافت تمام فنجان ها را می چیند؛ فروشنده روزنامه با هر مشتری به شیوه خاصی شوخی می کند؛ پیرزن همسایه هر صبح کنار پنجره می نشیند تا گرمای خورشید را حس کند و برف های صبحگاهی روی شاخه های درختان، الگوهای منحصربه فردی می سازند. او گوش دادن را آموخت؛ صدای پیانویی را در سالن شهر شنید که قبلاً آن را نادیده می گرفت؛ به جای قطع کردن صحبت های ریتا، واقعاً به داستان هایش گوش داد و آنچنان در شنیدن استاد شد که صدای سکوت ساعات مختلف روز را تشخیص می داد. احساسات و حواس مختلف بیل آهسته آهسته بیدار شدند؛ او طعم واقعی قهوه صبحگاهی را پس از بارها آزمون و خطا دریافت؛ تفاوت بوی صبح زمستانی را با عصر همان روز حس کرد و گرمای آفتاب ساعات مختلف را روی پوستش مقایسه کرد. آنچه دنیای فیل را دگرگون ساخت توجه عمیق او به زندگی بود. در این مسیر، برای فیل، مردم شهر از «سیاهی لشکر» به شخصیت های منحصربه فرد تبدیل شدند و کارهای روزمره از اجبارهایی کسالت بار به فرصت هایی برای کشف بدل گشتند. این بیداری حسی، رفتار فیل را دگرگون ساخت. به جای عجله برای تمام کردن قهوه، طعم واقعی آن را می چشید، به جای بی اعتنایی به مردم، با آنها ارتباط انسانی برقرار می کرد و به جای نفرت از تکرار، زیبایی های منحصر به فرد روز را کشف می کرد.
فیل دریافت که مشکل اصلی نه در تکراری بودن روزها، که در یکنواختی، کلیشه ای و تکراری بودن نگاه او بود. با تغییر نگاه و فهم و زاویه نگرش او به جهان، همان شهری که زمانی برایش زندانی خسته کننده بود، اکنون گنجینه ای از تجربه های ناب شده بود. این کشف، آغاز رهایی واقعی او از چرخه زمانی بود.
گویی ما نیز همچون فیل در «روز گراندهاگ»، در چرخهای از تکرارهای خستهکننده گرفتار شدهایم؛ مسائل و بحران ها و اخبار نگران کننده ای که هر روز تکرار می شوند و راهی برای خلاصی از دستشان نیست و روزهایی که همه انگار به بن بست و تکرار دوباره خود می رسند. اما شاید درست در دل این تکرارها، همانگونه که فیل کشف کرد، امکان تحولی نهفته باشد. شاید همچون فیل، رهایی واقعی را در همان جایی دریابیم که با چشمانی تیزبین و نگاهی تازه دنیا و پیرامون خود را بنگریم. لحظه ای درنگ کنیم و در میان هیاهوی زندگی روزمره، به نور آفتابی که از لای پردهها داخل شده، توجه کنیم، به آواز قوری که روی اجاق میخواند گوش بسپاریم، یا لبخند بیمنت فروشندهای را که با وجود همه مشکلاتش باز هم مهربان است، ببینیم.
فیل در «روز گراندهاگ» آموخت که رهایی از چرخه تکرار، نه با عجله برای تمام کردن روز، که با زندگی کردن تمام و کمال در همان یک روز ممکن است. او ابتدا روزها را همچون مانعی میدید که باید از آن عبور کند، اما سرانجام دریافت که هر روز، جهانی کامل است؛ نه مقدمهای برای فردا، نه نتیجهای از دیروز.
سندروم فردا: وقتی زندگی در انتظار فردایی موهوم تعطیل می شود
در فیلم «روز گراندهاگ»، فیل کانرز در ابتدا اسیر این توهم است که «فردا همه چیز به حالت عادی برمی گردد». او هر روز را با بی تفاوتی می گذراند، چون فکر می کند این روزها موقتی هستند و ارزش سرمایه گذاری عاطفی و فکری ندارند. اما حقیقت تلخ این است که این «فردا» هرگز نمی آید؛ یا حداقل، به آن شکلی که او انتظار دارد، نمی آید. این دقیقاً همان بازی ذهنی است که جامعه ایران سال هاست درگیر آن است: زندگی در حالت تعلیق، به امید روزی که «بالاخره همه چیز درست شود». ما نیز همچون فیل کانرز، قهرمان فیلم، در چرخه بی پایان انتظار برای «فردایی بهتر» اسیر شده ایم. این توهم جمعی، ما را در حالت تعلیقی ناتوان کننده گرفتار کرده است. فیل در ابتدای فیلم هر روز را با این امید سپری می کند که فردا همه چیز به حالت عادی بازمی گردد، غافل از اینکه این تکرار بی پایان، خود به واقعیت جدید زندگی اش تبدیل شده است. همین الگو را می توان در روان جمعی جامعه ایرانی ردیابی کرد.
اگرچه این روزها این تعلیق بیش از هر زمان دیگر نمایان است اما جامعه ما مدتهاست در چرخه معیوب انتظار گرفتار شده است. نسل های مختلف در این سرزمین همیشه به یک «فردای موعود» چشم دوخته اند: زمانی که جنگ تمام شود، زمانی که تحریم ها برداشته شود، زمانی که دولت عوض شود، زمانی که اقتصاد درست شود... اما این «زمانی» هیچ گاه به شکل رضایت بخشی محقق نشده است. در عوض، ما یاد گرفته ایم که در حالت تعلیق زندگی کنیم؛ نه کاملاً تسلیم شرایط باشیم، نه واقعاً برای تغییر آن تلاش کنیم. این همان «سندروم فردا» است: توهمی که به ما اجازه می دهد مسئولیت امروزمان را به تعویق بیندازیم.
فیلم به ما نشان می دهد که راه رهایی از این دور باطل، پذیرش یک حقیقت ساده اما دشوار است: فردایی که ما انتظارش را می کشیم، محصول انتخاب های امروز ماست. فیل تنها زمانی از چرخه زمان رها می شود که دست از انتظار می کشد و شروع به زندگی کردن می کند؛ واقعاً زندگی کردن، با تمام فراز و نشیب هایش. او یاد می گیرد پیانو بزند، به دیگران کمک کند، عشق بورزد. این تغییرات کوچک، اما پایدار هستند که نهایتاً مسیر زندگی اش را عوض می کنند.
برای جامعه ایران هم راه نجات شاید در همین باشد: معنای آن تسلیم شدن نیست، بلکه هوشیاری است؛ فهمیدن اینکه تغییر واقعی همیشه از ما و از درون آغاز می شود. وقتی دست از این توهم برداریم که «فردا همه چیز خود به خود درست می شود»، تازه می توانیم ببینیم که امروز چه فرصت هایی پیش رو داریم. شاید این همان درس «روز گراندهاگ» باشد: زندگی همین حالا در جریان است، و فردایی که به انتظارش نشسته ایم، چیزی جز مجموعه انتخاب های امروزمان نیست و زندگی تنها در امروز جریان دارد.
این ما هستیم که باید انتخاب کنیم: آیا می خواهیم همچنان در انتظار «فردا» روزهایمان یعنی مهم ترین داشته هایمان را هدر دهیم، یا از همین امروز زندگی را آنگونه زندگی کنیم که ارزش زیستن داشته باشد؟ پاسخ این سؤال، شاید تعیین کننده ترین انتخاب زندگی مان باشد.
این انتخاب ساده اما سرنوشت ساز، همان نقطه ای است که سرنوشت فردی و جمعی ما در آن رقم می خورد. جامعه ما زمانی از این تعلیق خارج خواهد شد که تک تک ما بپذیریم فردایی که به انتظارش نشسته ایم، چیزی جز مجموع انتخاب های امروزمان نیست. این آگاهی دردناک اما رهایی بخش، همان چیزی است که فیل کانرز در طول تکرارهای بی پایان روز گراندهاگ به آن رسید و همان چیزی است که ما نیز باید به عنوان یک جامعه به آن برسیم. زندگی همین حالا در جریان است؛ آیا ما حاضریم آن را زندگی کنیم؟