مارشال برمن در بخشی از مقدمه کتاب "تجربه مدرنیته" می نویسد:
دانشمندان علوم اجتماعی شرمگین از حملات انتقادی معطوف به الگوهای تکنو - پاستورال خویش از برابر وظیفه و رسالت خویش گریخته اند یعنی وظیفه ساختن الگویی که بتواند تصویری حقیقی تر از زندگی مدرن به دست دهد. آنان به عوض این کار مدرنیته را به مجموعه ای از مؤلفه های مجزا تقسیم کرده اند - صنعتی شدن، ایجاد دولت، گسترش شهرنشینی توسعه بازارها، شکل گیری نخبگان و در برابر هر تلاشی برای ادغام این مؤلفه ها در یک کل مقاومت کرده اند. این کار آنان را از قید ارائه تعمیم های اغراق آمیز و کلیت های مبهم رها ساخته است - ولی در عین حال موجب جدایی آنان از اندیشه ای شده است که می توانست زندگی کار و جایگاه خود آنان را در تاریخ روشن سازد. کسوف مسئله مدرنیته در دهه ۱۹۷۰ به معنی تخریب یک شکل مهم و حیاتی فضای عمومی بوده است. این امر فروپاشی و تجزیه جهان ما به توده ای از گروههای مجزا را تسریع کرده است، گروههایی برخوردار از منافع و علایق خصوصی مادی و معنوی که در مونادهای بی در و پنجره و در انزوایی بس بیشتر از حد لازم زندگی می کنند.
به سیاقی مشابه میتوان همین نقد را بر جریان علوم اجتماعی در ایران نیز وارد آورد؛ جامعهشناسان ایرانی در دهههای اخیر، در برابر پیچیدگیهای روزافزون جامعه معاصر، غالباً به حاشیههای امن آکادمیک پناه بردهاند. آنان به جای ساختن الگویی نظری که بتواند تصویری راستین از زندگی مدرن در ایران ترسیم کند - با همه تناقضها، پیچیدگیها و لایههای پنهان آن - ترجیح دادهاند مسئله اصلی را فروگذار کنند.
نتیجه این عقبنشینی، تقطیع جامعه ایرانی به اجزایی مجزا و نامرتبط بوده است: بحران هویت، شکاف نسلی، معضلات خانواده، توسعهنیافتگی، شهرنشینی شتابان، مسئله حجاب، معیشت بحرانزده. هر یک از این موضوعات به قلمرویی مستقل تبدیل شدهاند که پژوهشگران با وسواسی شبهعلمی از پیوند دادن آنها به یکدیگر و درک تصویر کلی خودداری میکنند. این رویکرد اگرچه آنان را از خطر تعمیمهای شتابزده رهانیده، اما بهای گزافی داشته است: جدایی از جریان اصلی تاریخ و ناتوانی در فهم معنای کار خود در بستر تحولات زمانه.
این فروپاشی «کل» در اندیشه اجتماعی، بازتابی از فروپاشی جامعه به تودهای از گروههای هویتی مجزاست که هر یک در پی منافع خصوصی و روایت انحصاری خویشند. گسست پدیدآمده در اندیشه نظری، صرفاً یک نقصان آکادمیک نیست، بلکه آیینه تمامنمای وضعیت خود جامعه است. جامعه ایران به مجموعهای از جزیرههای هویتی پراکنده تبدیل شده که هر یک به روایتهای خودبسنده و منافع مختص خود دل خوش کردهاند. در غیاب هرگونه تصویر مشترک از کلیت، گفتگوی میان این جزیرهها ممکن نیست؛ هر کس به زبان خود سخن میگوید و حقیقت خود را حقیقت مطلق میپندارد. این وضعیت، نه فقط امکان هر گونه کنش جمعی را منتفی میکند، که فهم تاریخ مشترک و آینده ممکن را نیز در هالهای از ابهام فرو میبرد.
در این میان، معدود نویسندگانی که کوشیدهاند به مسئله ایران بهطور کلی بپردازند، غالباً در دام روایتهایی بدبینانه افتادهاند که جامعه ایرانی را به مثابه قفس آهنینی تصویر میکنند که ساکنانش محکوم به انطباق با میلههای آنند. این روایتها اگرچه ژرفکاوانه مینمایند، اما خود به مانعی برای درک عاملیت تاریخی و امکانهای کنش جمعی بدل شدهاند.
غیاب نظریه های بومی و کلنگر از جامعه ایران، نه فقط یک نقصان آکادمیک، بلکه به معنای تخریب شکلی حیاتی از فضای عمومی و انزوای فزاینده گروههای اجتماعی از یکدیگر است.
شاید پرسش بنیادین این باشد که در چنین وضعیتی، وظیفه جامعهشناس چیست؟ آیا او نیز باید چون دیگران، در یکی از این جزیرهها لنگر بیندازد و به بازتولید روایتهای خودبسنده مشغول شود؟ یا رسالت او دقیقاً در گسستن از این انزوا و به خطر انداختن خود در راه ساختن پلی میان این جزیرههاست؟ ساختن زبانی مشترک که در آن «من»ها بتوانند «ما» را بازآفرینند. جنبشها و اعتراضات پیاپی سال های اخیر، هر یک به نوعی فریادی برای بازتعریف این «ما»ی گمشده بودهاند؛ فریادی که در نبود زبانی مشترک، به خروش هایی پرهزینه و اغلب بی فرجام بدل شده است.
paytakhteke eketab.com