زنی زیبا زیباتر از ماه، قدی رعناتر از سرو,، صورتی سفید و نورانی مثل فرشته ها، گویی انعکاس تابش قلب مهربانش بر صورتش نشسته بود. وای از موهایش ، موهایش تا قبل از سرطان همچون ابریشمی بود که گویی دست خدا آنهارا نوازش کرده بود ؛ حتی بعداز هر شیمی درمانی هم که موهایش پر پر می شد، دوباره پرپشت تر و سریع تر از قبل می رویید انگاری که جوانه های گیسوانش در برابر تبعید خود به عدم، به شورش برخاسته بودند.
بعد از هر شیمی درمانی ، صورتش بی رنگ میشد و برق چشمانش خاموش، اما نمیدانم چرا با همه ی اینها بیشتر شبیه فرشته ها می شد انگار با هر دردی که می کشید یک قدم که نه ، چندین و چند قدم به خدا نزدیک تر میشد. اما فرشته بودن که فقط به چهره نیست.فرشته بودن دل میخواهد ، دلی به وسعت اقیانوس ، قلبی به درخشندگی خورشید و روحی به بلندای هفت آسمان . دروغ است اگر بگویم همه ی این هارا نداشت . یاد ندارم با آن همه سختی که در زندگی اش کشید ، بر زبانش گلایه و شکایتی از خدایی که چنین تقدیری را برایش رقم زد جاری شده باشد . او آنچنان بی منت خوب بود که انگار خدا دلش را از بابت زندگی بهتر و آسوده تر در جایی دیگر قرص کرده بود.
آخرین باری که به خانه مان آمد دیگر نیم جانی بیش در بدن نداشت؛ کنارش نشستم دستش را گرفتم و با خود گفتم وای مگر میشود از آن دست های زیبا فقط استخوانش بماند؟! ، خودم را کنترل کردم میخواستم حالش را بپرسم که پیش دستی کرد و گفت:" خاله چرا زیر ناخونات سفیده ، لبنیات نمیخوری؟" باورم نمیشد در میان آنهمه درد که استخوان هایش را میشکست به فکر ناخون های من بود!
همه ی اینها را گفتم ، اما کاش هیچ وقت برای توصیف خاله مریمم مجبور به استفاده از این همه " بود" نبودم . و من هنوز هم در تاریکی های زندگیم به او فکر میکنم که چگونه ایستاد، جنگید و تا اخرین ثانیه های زندگیش لبخند به لب داشت ..