ویرگول
ورودثبت نام
نیلوفر نمازی
نیلوفر نمازی
نیلوفر نمازی
نیلوفر نمازی
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

غولِ قولیِ کوکا

دیشب خواب دیدم دارم با علی دایی روپایی میزنم ظل آفتاب بود وسط تابستون انقد تند و سریع میزدم که داشتم تو اون گرما ذوب میشدم تمام بدنم شده بود مایع و از نوک انگشت شست پایی که داشتم باهاش روپایی میزدم چیک چیک میریخت پایین .
یه احمقی هم اونجا بود دبه ، دبه یک و نیم میگرفت زیر نوک انگشت شست پام و عرقهام رو جمع میکرد بعد روش لیبل میزد سگیِ دست ساز
یهو علی دایی سوت زد گفت ۳۰۰ تا تو ده ثانیه رکورد مسی و زدی
انقد شوکه شدم برگایِ یه طرف بدنم ریخت چطوری تونستم ۳۰۰ تا روپایی بزنم اونم تو ده ثانیه حتی خوابمم از وقتی داشتم میدیدمش بیشتر از ده ثانیه شده بود حتما زمانی که تو دنیای خواب میگذره با دنیای بیداری فرق داره علی دایی گفت اینا چی بودن ازت ریخت گفتم برگام ، گفت مگه برگ داری؟ گفتم لابد دارم که ریخته
گفت چرا فقط مال نصف بدنت ریخته ؟ گفتم لابد سکته یِ برگی کردم
آخه من تمام دوران کودکیم که با پسرخاله هام فوتبال بازی میکردم بیشتر از دوتا روپایی نزده بودم گفت یعنی از کودکی فوتبال بازی میکردی گفتم بازی که نه پسر خاله هام من و میذاشتن تو دروازه شوت های محکم میزدن منم ازترس اینکه توپ بهم بخوره له بشم فرار میکردم اونام گل میزدن خوشحال میشدن همین تمام تجربه من از فوتبال بود .
خیلی گرم بود شخصِ احمق ده تا یک و نیم پر کرده بود از عرقام ، داشتم گرما زده میشدم علی دایی رفت از سر خیابون برام کوکاکولا خرید ولی فروشنده ازش پول نگرفت قیافش آشنا بود دقت کردم دیدم کریستین رونالدو با یه چرخ دستی و یه کولباکس یونولیتی روش ، وایستاده  سر خیابون داره کوکاکولا میفروشه  گفتم اون کریسه؟ گفت آره برگایِ یه سمت دیگمم ریخت ولی این دفعه علی دایی تعجب نکرد گفتم اینجا کجاست گفت پرتغال شهر کریس اینا دوباره یه تکون ریزی خوردم ولی برگی نداشتم که بریزه علی دایی دستش و دراز کرد یه برگی که چسبیده بود به آرنجم و کند گفت یه وقت سکته ات ناقص نشه گفتم نباید میکندیش اگه ناقص میموند واسه سکته سومی جا داشتم ولی الان دیگه هر سه تا زدم میگن با سومی آدم میمیره  یدفعه دود شدم رفتم توی کوکا ، علی دایی گفت تو الان یه غولی ، غولِ قوطیِ کوکا .

برگام که در اثر تبدیل شدنم به غول دوباره در اومدن اینبار برگ معمولی نبودن هر کدوم یه رنگ بودن تا علی دایی بهم گفت تو یه غولی کلشون باهم ریخت یهو علی دایی گفت طوفانِ رنگ و رنگ که برپا در دیده میکند یهو کریس از اونور خیابون داد زد ماهم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره، شباش صدای بوف می‌آد، من از توی قوطی کوکا داد زدم الان که چله ی تابستونه

۱
۱
نیلوفر نمازی
نیلوفر نمازی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید