ویرگول
ورودثبت نام
ugly stepsister
ugly stepsisterدر حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
ugly stepsister
ugly stepsister
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

اگه الان نه پس کی؟

اول بگم کلی چیز نوشته بودم ولی یهویی همه اش پاک شد...

به هر حال داشتم میگفتم از جهنم هوا و این که واقعا گرما 90% توان آدم رو برای کار کردن میگیره...

به هرحال این مدت سلامتی جسمی و روانی ام به فناست و دارم سعی میکنم با انواع و اقسام مکانیسم های دفاعی نذارم کلاپس کنم... نگرانم البته یکم میترسم یکم این مدل فاصله گرفتن و اینا نهایتا یکم بعدا اوضاع رو به هم ریخته تر کنه...

حقیقتا گاهی به بی عملی محض میرسونه آدم رو وقتی زور بالای سرش نیست... به هرحال ولی خب دارم سعیمو میکنم...

دیشب دندون پزشکی بودم و همیشه صندلی دندون پزشکی آدمو مجبور میکنه وقتی لیترالی دارن دهنشو صاف میکنن ، یکم فکر کنه بلکم تایم بیشتر و بهتر بگذره... تازه دیشب یه insecurity به مشکلاتم اضافه شد دندون پزشک گفت آره شما لثه هاتون در یه نواحی شل شده:) همینم مونده بود بهم بگن شل لثه:دی

حالا به هرحال مشخصا تقصیر من نیست تقصیر دندون های خرگوشیم بوده... البته بخشیش هم تقصیر خودمه چون بچه بودم مدام یکی از دندون هامو زبون میزدم و برای همین یکم کج و کول شده:)) به هرحال داشتم فکر میکردم چه همه چیز هست که دارم بهشون فکر میکنم به عنوان ایرادات و مشکلاتی که باید بهشون رسیدگی کنم... هزارتا مشکل سلامتی و جسمانی و کلی کاری که باید بهشون رسیدگی کنم ولی به جاش یه رخوت و خستگی خالصی توی منه... ولی خب از حق نگذرم حداقل دارم کارای پایان نامه رو انجام میدم... امیدوارم که امروز فردا بتونم درفت اولیه رو به یه جاهایی برسونم... نمیدونم به هرحال یکم حس میکنم دارم خط و خطا انجامش میدم... از طرفی کاشکی واقعا زودتر میتونستم تمومش کنم... هم دفاع کنم و تموم شه بره... از اون ور بتونم اگر یکی دو تا کار مقاله بگیرم و بنویسم یکم پول دستم بیاد خیلی خوب میشه...

هزار ساله میخوام بشونم خودم رو یه پلنی و کارایی که باید حتما بهشون برسم روبنویسم ولی هی تنبلی میکنم...

جادی حرف خوبی میزنه... ولی تنها درمورد خوردن و خوابیدن و دوش گرفتن توی این گرما جوابه.... اگر الان نه پس کی؟:))))

همزمان تاندون پام رو به فنا دادم و انتزیت کرده در حد بنز... کلا یهویی شبیه این ریلزهایی که نشون میده یه چیزی میپاشه همون جوری همه جا رو به فنا دادم:)

نمیدونم شما هم دچار این حالات میشین یا نه ولی من همیشه این جوریم که یهویی وسط هیچی، یه غم و اندوه عظیمی همه وجودم رو میگیره... شروع میکنم حتی به گریه کردن... یه جور انگار یادآوری از این که چه قدر همه تنهاییم و اینکه چه قدر عجیبه چیزایی که گاها از سر میگذرونیم... البته که 90 درصد این جوریم که استیصال پیدا میکنم، میشینم یکم تنهایی گریه میکنم و اشک میریزم و بعدش شروع میکنم از اول:)

نمیدونم ولی خب حس میکنم نهایتا سرنوشتم میتونه خیلی ترسناکه باشه... همه البته همینیم ... اصلا پیش فرض بودن توی این دنیا احتمالا این بوده ازمون فرم رضایت پر کردن که ممکن بخش زیادی از این آزمایش باعث شه از وحشت و تنهایی و احساسات متنوع و متضاد بخواین بیاین بیرون ازش:) منتهی این گزینه معمولا خیلی دیر و به سختی به دستتون میرسه...

به هر حال به نظر میاد تغییر گاهی میتونه خیلی طاقت فرسا باشه.... فعلا حس میکنم از حس زندگی خالی شدم:))) یعنی حس میکنم حوصله هیچ کاری رو ندارم بتونم همه چیو میزنم روی 2 ایکس و این مسخره است... همه اش یاد آقای سمندر میفتم که میگه انسان انگار یه جوری طراحی شده که انگار خودش به دست خودش دعا میکنه که زودتر عمرش تموم بشه:)

همه سوالات مهم زندگیم رو دارم با نمیدونم جواب میدم:)) همه چی برام مبهمه... و نمیدونم چی کار میخوام بکنم...شاید طبیعیه... شایدم نیست... حس عجیبیه

غم اندوهپایان نامه
۷
۰
ugly stepsister
ugly stepsister
در حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید