ویرگول
ورودثبت نام
ugly stepsister
ugly stepsisterدر حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
ugly stepsister
ugly stepsister
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

بی اهمیتی

یه روز خیلی پر کار بود... از صبح مدام پای سیستم درگیر کارهای پایان نامه بودم... حالا خدا پدر ابزارهای مدرن رو بیامرزه حتی دوست خوبم SPSS واقعا یه سری هر دفعه آپشن هایی ازش رو استفاده میکنم حال میکنم:))

به هرحال ولی یه سری بخش هاش هم چون باید فورمت خود دانشگاه باشه وقت زیاد میگیره... امیدوارم بتونم یه ابزاری پیدا بکنم که زودتر ادیتش کنه... البته که فردا بخش اصلی ماجرا که همانا نوشتن بحث هست رو باید شروع کنم و امیدوارم که زود تموم بشه...

از یه منظرهایی امروز از خودم راضیم... خوب نشستم پای کار ولی نهایتا، همون داستان و درگیری های همیشگی ام با اعتیادات متعدد خودم به سوشال مدیا و ... هست هنوز... به شدت هم هست... تازه فهمیدم صبح که شکرخدا همه چیز داره خوب پیش میره و چاق ترهم شدم...

یه تایم هایی ولی همه اش فکر میکنم چه قدر همه چیز بی معنی هست... یعنی خیلی از این دغدغه هایی که دارم یحتمل تحت شعاع یه سری اتفاقات بدتر درآینده، منجر میشن به اینکه نتونم حتی به این چیزا فکر کنم و عملا نیست و نابود بشن... نمیدونم واقعا... سرنوشت خودم، مملکت و هزارتا چیز دیگه این قدر نامعلوم و به فناست که اصلا نمیدونم آیا ممکنه آینده ای رو متصور شد که درش یه چیزایی حداقل درست شده باشه و همش درگیر بیسیک ترین نیازها و مسائل نباشیم؟

استرس هم چنان هرازچندگاهی میاد و میره... یعنی یهویی میبینم بی هیچ دلیلی دارم به همه مشکلاتم با هم فکر میکنم و قلبم دلش میخواد از جاش بیرون بیاد... واقعا حس میکنم همش قراره یه اتفاق بد بیفته ولی خب اینکه دیگه نوستراداموس بودن نمیخواد:)))

کاش میشد 24 ساعته یه سری آدم، یه سری حس ها رو داشت... میدونم بعد کلا داشتن بی معنی میشد ولی نهایتا واقعا گاهی فکر میکنم همین که تنها با خودمم بیشتر داره آسیب میزنه بهم... یعنی حس میکنم که خودم پیشرانه و انگیزه ای ندارم، درسته یه کارایی میکنم ولی اون نفرین ابدی که فکر میکنم ازهمه فرصت ها دارم دور میفتم و باید یه کارهایی بکنم قبل از این که دیر بشه ولم نمیکنه... تازه بیشتر حس تنهایی و بیچارگی هم بهم میده...

آره من هزارتا چیز میخوام ولی خب واقعا یه چیز محدودی دستم هست... نمیتونم هیچی رو کنترل کنم از طرفی هم مشخصا دنیا برای هیچ کس صبر نمیکنه که به چیزایی که میخواد برسه... دنیا هیچ وقت مهربون نیست... پلنش این بوده از اول که کوچک ترین اهمیتی به تو و خواسته هات و ... نده و براش رنج تو ذره ای اهمیت نداره... برای اکثریت افراد هم همینه... کسی خیلی به هیچ جاش نیست که تو دلت بشکنه یا ناراحت باشی یا شکست بخوری... منصف باشی خودت هم نهایتا همینی... اصلا جز این بود کسی نمیتونست فانکشن داشته باشه...به هرحال حس غریبیه... گاهی حس میکنم نامرئی ام... انگار هیچ وجود خارجی ای ندارم... دیدن و ندیدن من، بود و نبودم، کوچک ترین اهمیتی نداره و این سوای از اون واقعیت هست که برای همه همین جوره... حس میکنم یه جور لجبازانه ای با من بیشتره:))))

حتی حس میکنم کسی خیلی میلی به بودن و همنشینی با من نداره... من بی ارزش تر و معمولی تر از اون چیزی هستم که حتی لحظه ای تصورش رو میکردم... یه موجود که هیچ فرقی نمیکنه چی کار کنه... چرا میون این همه آدم های مختلف، ریز و درشت با کارها و شخصیت های جالب، من باید مورد توجه احدی قرار بگیرم... من حتی خودم خودم رو دوست ندارم.... مدام فکر میکنم اگر یکم بیشتر تلاش کنم یه جورایی شاید با خودم کنار بیام ولی نهایتا...گاهی دلم نمیخواد حتی به خودم توی آینه نگاه کنم...

تا آخر خودمم و مغزم و هیچ کس دیگه... آره آدم هایی هستن که میان و میرن دوست هایی که حداقل گاهی حالمو میپرسن یا مثلا میدونن من کیم ولی جز این، دیگه فرقی نمیکنه برای کسی....

این مرحله، مرحله ای که توش میفهمی هیچ .... خاصی نیستی و نهایتا هیچ اهمیتی نداری، واقعا مرحله سختیه:) نمیدونم اون تایمی که آدم باهاش اکی باشه کی میرسه ولی به هرحال...

از طرفی نمیخوام وارد یه رکود و هیچ کاری نکردن بشم.. به هرحال ارزش ها درسته گاهی یکم عوض میشن ولی یه چیزایی هنوز خیلی مهمه حتی بیشتر بحث ارزش برای بقا اهمیت داره:)

صرفا حس میکنم نیاز دارم به یه تشویق بیرونی، یه ذره محبت و لوس شدن، یه ذره مورد توجه قرار گرفتن برای اینکه از عمق این چاه بزنم بیرون:) هیچی هم نمیشه... یه جور غریبی ای حس میکنم... حتی گاهی وقتی بیرون که هستم آدم ها رو نگاه میکنم یه جوریه که حس میکنم واقعا چه وصله ناجوری برای این ها هستم:))) هزارسال هم بگذره ملت از مدل من خوششون نمیاد و اصولا مدل من حکایت خیلی از چیزایی رو داره که داره منقرض میشه... برای بقیه که مهم نیست ولی خود آدم خیلی درد بیشتری میکشه... نمیدونم...

کاش چوب جادو، تابلو کائنات، قانون جذب و ستاره شناسی واقعی بود:)) کاشکی واقعا وقتی فال میگرفتی و خوب میومد، خوب پیش میومد:))) کاشکی واقعا عکس چیزایی رو که میخواستی میزدی به دیوار اتاقت و صبر میکردی همه چیز درست میشد:)

سوشال مدیاقانون جذبپایان نامه
۲
۱
ugly stepsister
ugly stepsister
در حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید