ویرگول
ورودثبت نام
آنه شرلی باموهایِ فرفری
آنه شرلی باموهایِ فرفریتراوشاتِ نافاخر و کج و کوله و هپلی هپوی مغزم:
آنه شرلی باموهایِ فرفری
آنه شرلی باموهایِ فرفری
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

از ″تو″

آن‌قدر از تو مینویسم و در خاطر خیال می‌پرورانمت تا خلق شوی در من...
آن‌قدر از تو می‌گویم و به یادت لبخـــند میزنم که مونالیزا از رو برود(:
آن‌قدر به هوای رویت میمانم به تنهایی، و دست رد میزنم به صَدرِ تن‌هایی تا تمام بشوند تمامشان!
آن‌قدر برایت آسمانِ آغوشم را پاک و نیلی نگه می‌دارم تا پر شود تنم از دیده‌ی تو...!
آن‌قدر قَدَح جانم را تلخ پر میکنم که کس را یارایِ سودایِ ″منِ تو″ در سر پروراندن نباشد...
آن‌قدر از تو میخوانم تا ″دریا بلند شود و برود و برایم موج بیاورد و جمله هایم را سوار کند و به هم بپیچاند″
آن‌قدر تو را در غزلواره‌ها و وزن و عروضِ شعرها میجویم تا به جان آیی از سوز نگاهم و به سر و به مهر هم(:
آن‌قدر از تو می‌گویم تا کلمات ته بکشند و قلم از دستم فرار کند!
آن‌قدر برایت واژه میرقصانم جانا
آن‌قدر برایت واژه میرقصانم که
خجالت بکشی و...
چمدان و دفترِ شعرت را زیر بغل بزنی و...
بیایی!

۷
۰
آنه شرلی باموهایِ فرفری
آنه شرلی باموهایِ فرفری
تراوشاتِ نافاخر و کج و کوله و هپلی هپوی مغزم:
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید