با مهسا صحبت می کنم ، او دختر خوبی است ، دو ماه می شود که با هم صحبت می کنیم
سیزدهم بعد از مدرسه با غافلگیری عجیب و کیک کوچک و بانمکی تولدم را تبریک گفت
احساس عجیب بزرگ شدن داشتم ، اینکه بلاخره به سنی رسیدم که همیشه در آنلاین به مردم به دروغ می گفتم هفده ساله هستم ، و امان از زندگی
که هرگاه فکر می کنی دیگر چیزی برای غافلگیری تو ندارد دوباره ترا با یک چیز عجیب تر مواجه می کنم
در آخر شب احساس بزرگ شدن تبدیل شد بود به میل به وجود نداشتن
خستگی عمیق از مهارت های پایینم در اجتماع ، مرزگذاری در روابط ......و اینکه تا کنون هیچ دوستی پایداری نداشتم!
اینکه زود به آدم ها نزدیک می شوم و فکر می کنم چقدر فوق العاده هستند و با دیدن کوچکترین اشتباهی از آنها الگوی روابط قدیمی در ذهنم تکرار میشود....الگویی از شکست ها ، نادیده گرفته شدن ها ، فراموش کردن ها ، بی احترامی ها ، و ناپایداری ها ....و همان جا دوباره در کنج عزلت خود فرو می روم ......شب به خانه می روم و با خود می گویم شاید این حجم از فشار درسی و اضطرابی که به خود وارد می کنم برای هدفی است که هرگز از ته قلب نمی خواستمش !
با خود می گویم ، شاید فقط برای این است که همه در اطرافم می خواهند به این هدف ها برسند می خواهم به این هدف برسم.....
و آنجا پایه یک علاقه ام به رشته ای که همواره آنرا می پرستیدم سست می شود
علاقه ای که فکر می کردم برخلاف دیگر علایق نوجوانی پایدار است ، این فکر از سرم بیرون نمی شد شاید من می خواستم داروساز شوم چون برادرم پزشکی می خواند و من هم باید مثل او شوم . از بچگی می خواستم شبیه او باشم ....او آزمون تیزهوشانش را قبول شد و من می خواستم مثل او تیزهوشان قبول شوم او در علوم انسانی خوب بود و من هم مثل او مطالعه غیردرسی می کردم او پزشک شد و من هم می خواستم مثل او در یک رشته به علوم پزشکی قبول شوم .....و روزی که پایه های علایقت سست می شوند تازه با خود می گویی پس چه هدفی لایق جنگیدن است در زندگی .....شاید خنده دار به نظر برسد اما حالا بعد از گذشت دو هفته با خود گفتم بیا برویم سراغ چیزی که همیشه در آن مشکل داشتیم سراغ رشته ای که دقیقا نقطه یا خلاف آدمی است که در روابط انسانی اش مشکلات عمیق دارد ..... زدیم بر صف رندان هرچه بادا باد !
پ.ن: روزی هست ساعت درس خوندن قطعا راحت تر از روزی هست ساعت فکر کردن به آینده است ، اگر می خوامش باید اظطراب کنترل کنم ، یه دلیل دیگه که به روانپزشکی علاقه دارم اینکه می خوام ببینم در انتهای این مسیر بیست و پنج ساله و گذر از درد استمرار و اظطراب ، به چه آدمی تبدیل می شم ، البته به عنوان یه دانش آموز تجربی که به روانپزشکی علاقه داره اول باید بتونم از تروما های کودکی و خانودگیم عبور کنم ، نمی دونم تویی که اینو خوندی الان کجا و در چه حالی هستی ولی امیدوارم یادت نره زندگی کوتاه تر از اونیه که کاری و انجام بدی که ازش لذت نمی برید یا کاری که بهش علاقه داری و برای خودت زشت کنی ...(با اظطراب و اورتینک)
مرزگذار