تابستان بسیار دیر میگذرد .
هر سال تابستان درد بدی را درون خود حس میکنم .
فکر می کنید چه نوعی از درد است؟
مشکلات گوارشی , مشکل کلیه , مشکل استخوانی ....
خیر .
وقتی می گویم دردی از درون دارم .
منظورم قلب خسته ام است .
منظورم جنگ مغز و قلب ام است .
منظورم احساسات است.
منظورم غرور ام است.
منظورم اینجور چیز هاست.
در تابستان تازه یادم می افتد که چقدر همه چیز مزخرف است .
"ای کاش .. ای کاش میشد برم بمیرم تا هم خودم راحت شوم هم او و هم تو و هم خیلی افراد دیگر"
همچین سخنانی به افکارم هجوم می آورند .
اما هنوز که هنوزه نفس میکشم .
هیچوقت جرعت انجامش رو نداشتم.
لعنت بر من و این زندگی
حتی دیگر ایران هم برایم زیبا نیست .
می دانید چرا تابستان انقدر سنگین است؟
آنقدری سرم خلوت است که شروع میکنم به مرور اتفاقات گذشته و تجسم آینده
و متوجه میشم که چقدر روزگار بی رحم است .
من در ظاهر نه رمیدم و نه گسستم .
تظاهر به شاد بودن حتی سخت ترش ام می کند .
روزی از راه می رسد که بالاخره تمومش میکنم .
دلم نمیخواهد بگذارم خودش بیاید
من به دنبالش می روم.
~ لبتان پرخنده و دلهایتان آکنده از مهر.
بدرود/خدا یار و نگهدار شما. ~