
هشدار: برخی از قسمتهای این متن، ممکن است تمام یا بخشی از داستان را برای شما افشا کند. لطفاً در صورتی که هنوز داستان را نخواندهاید، با علم به این موضوع درخصوص مطالعۀ این یادداشت تصمیم بگیرید.
دیر زمانی نهچندان دور که صفحات لمسی هوشمند هنوز به چهاردیواری باصفای خانه پدربزرگها و مادربزرگها پاگُشا نشده بود، قبل از شنیدن چند باره شاهنامه خاطرات بیست و چندماهگی سربازی آقایان محترم فامیل، صحبت از دوران نیمکتهای چوبی و شیطنتهای بچههای دیروز و احتمالاً فرهنگیان امروز جمع بهمیان میآمد. نقلهایی از جنس توصیفات ساده، کوتاه و آمیخته به طنز که تصویری از نظام آموزشی و اجتماعی حاکم بر زمان حیاتشان را در دل داشت و راهگشایی بیغل و غششان، نویسندهای در مقام جلال آل احمد را بر آن داشت که با مشق کردن خاطراتی از این دست در حدود صد و چهل صفحه، اثری فاخر به نام «مدیر مدرسه» را شیرازهبندی کند. در این اثر، پیش از قلم آل احمد، طرح جلد بیپیرایه پرترهای سیاه و سفید از نویسنده کتاب با عنوان مدیر مدرسه، گمانی از شخصیت خاکستری نقش اول داستان در جایگاه مدیریت یک مدرسه را بیان میدارد که احتمالاً بنا به مفاهیم روانشناختی رنگ قرمز، حکایت از محیط نهچندان مناسب رخداد داستان داشته میباشد. این گمان و احتمال با توصیفات عامیانه معلمی که «از ده سال «الف.ب.» درس دادن» خسته شده و با مایه گذاشتن صد و پنجاه تومان در کارگزینی کل، حکم مدیریت یک مدرسه را بهدست میآورد، مهر تأیید میخورد. پرداخت رشوه آن هم توسط یک اهل علم و فرهنگ، نخستین نشانه فضای بیمار نظام اداری عصر پهلوی در این کتاب است که با بیان طعنهآمیز «شیری که با وجود خورشید بالا سرش، زورکی تعادلش را حفظ میکرد.»، نشان از سرایت بیثباتی و فساد از محل کاخهای سلطنتی به نظام اداری دارد. لحن جلال در این اثر آنچنان گیراست که فهم جملات و تجسم رخدادهای داستان از عهده عادیترین مردم کوچه و بازار هم برمیآید و برخلاف بعضی از آثار سالهای کنونی شبکههای اجتماعی که بدون پاگذاشتن در کفش زمانه پهلوی، سعی در ارائه تصویری کاملاً مدرن و تعالیجو از دهههای بیست تا پنجاه سرزمینی به نام ایران دارند، با دیدی واقعبینانه از مثبتاندیشی فاصله گرفته و با تعابیری چون «جاده قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم میآمده که از این سفره مرتضی علی بینصیب نماند.»، ایران را بهخوبی جولانگاه استعمارجویان کوچک و بزرگ معرفی میکند. در چنین شرایطی، جای تعجب ندارد که عمل نوع دوستانه مدرسهسازی فرهنگدوست خر پول داستان، نه به انگیزه بیمدرسه ماندن بچهها بلکه درصدد رشد قیمت مایملکش به مدد آمدن آب و برق و علم کردن خانه عیالوارها در اطراف مدرسه صورت پذیرد. از این رو، فضای داستان یک فضای منفی است اما از آن جهت که میل و امید به اصلاح و تغییر در ذات من و شمای خواننده است، انتظار داریم که قهرمانی از لابهلای کلمههای صفحات ظهور کند و با اقداماتی شبه معجزه، ورق را برگرداند. این قهرمان نمیتواند کسی باشد جز مدیر مدرسه. هر چند انتخاب شخصیتی بهعنوان قهرمان که برای فرار از دلزدگیهای پست قبلی با فرض سادگی کار و سپردن مسئولیتها به گردن ناظم و امثالهم، با پرداخت رشوه به پست جدید نائل میآید، شاید انتخاب درستی نباشد اما تنها گزینه پیشروی خواننده است. این قهرمان، هر چند تا قسمتی از داستان راه بیخیالی را در پیش میگیرد اما از یک جایی به بعد، از خواب بیدار میشود و تصمیم به ایجاد تحول میگیرد. بدین منظور، با شکستن ترکهها و نصیحت ناظم، بساط تنبیه بدنی را برمیچیند، فراش جدید میآورد و حتی با زیرپا گذاشتن اصول خود، برای تهیه کفش و بی دانشآموز نماندن مدرسه در سرمای زمستان، کاسه گدایی از متملکین محل را بهدست میگیرد. تحول شخصیت اصلی داستان تا بدانجا ادامه مییابد که راهی مطالبه حقوحقوق تصادف دردناک معلم کلاس چهارمش با یک چهار چرخ آمریکاییسوار میشود اما در برخورد با وعده استخدام جسم له شده این معلم پس از بهبودی و کسب رضایت طرفین، با زبان بیزبانی از مصونیت قضایی بیگانگان سخن به میان میآورد و با یک خاک بر سر مملکت، خود را کاسه داغتر از آش نمیکند. این کنارهگیری در کنار سؤالهای بی امان مدیر مدرسه از خودش من باب «به تو چه؟» در چالشهای مختلف، نشان از درونی نبودن تمایلات اصلاحجویانه وی دارد و در نهایت حالتی انفعالی به خود میگیرد. انفعالی بودن نظام در عبارت «عجب هیچ کارههایی بودند.»، هم مشخص میشود. تا بدانجا که کیفیت برخورد و ارزیابی ناظم، معلمان و حتی شخص مدیر نه با معیار قد در مدارس نظامی که با معیار ثروت، قدرت و جایگاه اجتماعی اولیای دانشآموزان تنظیم میگردد. نکته جالبی که در بخشهای پایانی داستان مطرح میشود، اشاره به کاربست محرک ناخوشایند ترس نابهجا در به پیش راندن دانشآموزان دهههای پیشین است.چنانچه مدیر مدرسه، ورقه دیپلم یا لیسانس را تصدیق به دوازده یا پانزده سال مکرر در معرض فشار ترس قرار گرفتن میداند که در نهایت هم راه به جایی ندارد و تنها نیم ذرع زبان چرب به همراه چند جور قیافه آفتابپرست گونه برای نان به نرخ روز خوردن میتواند یک پخمه را رئیس فرهنگ کند. جالبتر آن که مدیری که خود به نوعی نقاد این وضعیت است، به همین حال روی میآورد. او که روزی ترکهها را میشکست، چندی بعد خودش ضارب دانشآموز پنجمی میشود و هر چند به جرم اصلاحات برکنار نمیشود اما تابش را از دست میدهد و خود استعفا نامهاش را مینویسد تا بار دیگر نشان دهد که در محیط نامساعد، با یک گل بهار نمیشود.
در نهایت، این داستان گرچه برخلاف میل گروهی از خوانندگان، با پست کردن استعفانامه مدیر پایان میپذیرد، لیکن، نثر روان و آمیخته به طنز کتاب چنانچه با دید تربیتی لقمان گونه خواننده همراه شود، میتواند تجربهای دلنشین و آموزنده از این کتاب را برای عوام و اولیای تعلیموتربیت فراهم آورد.
#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر