ویرگول
ورودثبت نام
زینب عالیشان زواره
زینب عالیشان زوارهچون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟
زینب عالیشان زواره
زینب عالیشان زواره
خواندن ۷ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

همه برابرند؛ برخی برابرتر.

هشدار: برخی از قسمت‌های این متن، ممکن است تمام یا بخشی از داستان را برای شما افشا کند. لطفاً در صورتی که هنوز داستان را نخوانده‌اید، با علم به این موضوع درخصوص مطالعۀ این یادداشت تصمیم بگیرید.

سال‌ها پیش وقتی بنا به تقدیر میمون خویش از میان هزاران ترند پوچ اجتماعی، به مرض قلم‌گردانی و سیاهه‌نویسی مبتلا شدم، بنا به تجویز محرز جمله طبیبان اهل فن در تمامی کمیسیون‌های فرهنگی، لازم بود تا واپسین لحظات زندگی، تزریق کتاب را به روح طالب خویش داشته باشم تا عاقبت بخیر از جهان چشم ببندم. از همین‌رو، از همان سال‌ها راهی کوچه پس کوچه‌های چهارباغ، آمادگاه و این فرهنگ‌سرا و آن فرهنگ‌سرا شدم تا مرهم اصل و قابل را یافت و به ذهن بیمار کتاب خویش تزریق کنم که با نگاه به نیمه پر لیوان، بهایش به تورم از درصد خارج شده سایر امراض مدنی نخورد و به مدد سال‌ها واکاویدن، اگر غلط نکنم حداقل حائز دیپلم افتخاری کتاب‌شناسی شدم؛ بماند که راه تا دکترای حرفه‌ای بسیار است.

یکی از آثاری که به مدد این دیپلم، قابل بررسی و پرداخت می‌باشد، اثری از میان گنجینه منسوب به «جورج اورول» به نام «مزرعه حیوانات» به ترجمه «کاوه میرعباسی» است که به مدد نشر «چشمه» وارد کهنه بازار فرهنگ و ادبیات فارسی شد. اثری که طرح جلد ساده خوکی خاکستری در پس زمینه‌ غالب زرد، احتمال مواجهه با یک داستان کودکانه به سبک حسنی یا کوکب خانم داخلی را به ذهن مخاطب متبادر می‌سازد. لیکن اگر اندکی به روانشناسی رنگ‌ها واقف و به کمی تأمل در ستاره قرمز رنگ پنج پر آن در جایگاهی درست روی صورت و سر یک خوک بپردازیم، این احتمال رنگ می‌بازد و در عوض، رنگ‌های خاکستری، زرد، قرمز و ستاره‌ای که یادآور موجودی دو پا نظیر انسان با دست و پای گشاده در طمع هم آغوشی با قدرت بوده، احتمال رویارویی با اثری نقادانه از شخصیتی که ابتدا سفید بوده اما به تدریج با خوی انسانی در هاله‌ای زرد از تظاهر به سمت قدرت و عصیان قرمز تنزل می‌کند را قوت می‌بخشد. این روند احتمالی سیر داستان، با مطالعه صفحات ابتدایی اثر، مهر تأیید می‌خورد. جایی که حیوانات از عصیان زور و قدرت جونز خسته و اندک اندک جرئت جست‌وجوی حقیقت حداقلی استحقاقی خود یعنی آزادی و عدالت را می‌یابند. این وضعیت اسفناک که گریبان‌گیر تمامی حیوانات این مزرعه بوده، مزرعه جونز را به دو قطب دو پا و چهار پا تبدیل می‌کند و همین دو قطبی، سرآغاز عداوت و فاصله بیش از یک واحدی بین یک و یک می‌گردد.

دیکتاتوری حاکم بر این مزرعه به مانند سایر آثار تمثیلی نظیر کلیله و دمنه، خیلی زود پای فهم مخاطب را به جهانی فراتر از مرزهای زمانی و مکانی چند تکه چوب و کشتزار و مرتع در سال 1945 می‌کشاند و تجربه‌های ماقبل و حتی مابعد آن را جان‌بخشی می‌کند؛ چراکه اساساً تبعیض، دیکتاتوری، ظلم و دیگر مفاهیم متجانس، هر چند منفی‌اند اما سرآغاز قیام در راه اصلاح و دست‌یابی به وضعیت مطلوب‌اند که در ابتدای امر، به شرط همیاری همگان در حد و حصری نظیر پیمان رفاقت حیوانات مزرعه به ثمر می‌نشیند اما در راه طولانی اصلاح، گرفتار قدرت‌طلبی رهبران می‌شود. چنان‌چه دیر زمانی از پیروزی در نبرد گاودانی نگذشته بود که حسادت ناپلئون، آرمان‌خواهی انقلابی اسنوبال در ساختن آسیاب بادی را گرفتار نقشه‌های شومش کرد. این نقشه‌های شوم که ابتدا هدف حذف رقیب را نشانه گرفته بود، به تدریج وقاحت را از سر گذراند و به مدد چرب‌زبانی اسکویلر خوک با توسل به شبهه افکنی در حافظه و مرقوم کردن آمار به ظاهر مثبت با امضای گذاشتن کلاه بر سر بینوای حیوانات، باز دو قطبی ماقبل شورش را احیا کرد که اگر نیک بنگریم، سقوطی به مراتب بدتر از زمان اربابی جونز بود؛ چرا که لااقل در آن زمان چهار پا همه در یک طبقه بودند و حال چهار پا نیز خود دو طبقه بود.

ناپلئون و هم‌کیش‌هایش هر چند با تکیه بر هوشمندی به تخت اربابی تکیه زدند اما این هوشمندی بنا به اشاره صریح «چون تصور می‌شد باهوش‌ترند»، نه حقیقت محض، بلکه القای عقیده بود و چه بسا باکسر هم با تکیه بر توان بدنی می‌توانست جای ناپلئون بنشیند. بدین ترتیب، اورول با ظرافتی عجیبی در پس کلماتی ساده، مفهوم ذهنی و القایی بودن برتری‌ها را ترسیم می‌کند. این برابری احتمالاً کذب، در فاصله‌ای نه چندان دور از پیروزی در شورش، سنگ بنای دیکتاتوری را گذاشت. خشت اول این بنا بر پایه شکم پارگی خوک‌ها در غیب شدن شیرگاوها در حلق آن‌ها رقم خورد و چون خشت اول کج گذاشته شد، بسیار بدیهی بود که دیواره رهبری از تخت خواب نرم و گرم، سیب و زر و زیور عبور و تا سر حد آقازادگی توله خوک‌ها، نظریه‌پردازی سوگیرانه و هم‌نوع فروشی رفیق زحمت‌کشی چون باکسر به بهای چند قطره مخلل العقل، به کجی پیش رود.

باکسرهای قیام‌ها، بسیارند. همان‌ قشر زحمت‌کشی که بنا به نقل جورج «اگر چه در دوران جونز هم زحمت‌کش بوده اما اکنون پنداری سه اسب‌اند نه یکی»، در ترازوی دستاوردهای قیام، کفه سبک حذف ظاهر افسار را از آن خود می‌کنند. البته باز هم خوشا به بخت باکسرها که لااقل به هزار رنج و زحمت، با رمز «بیشتر کار می‌کنم» و اعتماد جعلی ناخواسته به «حق بودن ناپلئون‌ها» نیک نام می‌مانند؛ چرا که هستند بع بع کنان علف به نرخ روز خوری که در جهالت کامل به بهای چرا و سیب، مانع از بلند شدن صدای حق می‌گردند و نه تنها از راه یابی به جلال و رفاه خوک‌ها مانده که از جمع حیوانات دیگر هم رانده می‌شوند.

توله سگ‌های این داستان هم، در نقش نهادهای سرکوبگر هرگونه مخالفتی، آخرین حربه دولت‌های یکه تازی مثل ناپلئون هستند که جای ایجاد امنیت، وظیفه آشامیدن خون هر گونه مخالفتی از خوک خودی تا گاو و سایر احشام غیر خودی را دارند.

مزحک‌ترین اتفاقی که در این داستان رخ داد، جمهوری خواندن مزرعه حیوانات در شرایطی با حضور تنها یک نامزد به نام ناپلئون بود که به مدد پارس سگ‌های نگهبان و زبان اسکویلر روباه صفت، به هر چیزی می‌ماند الا جمهوری. بدیهی است که در چنین شرایطی، دیواری کوتاه‌تر از عاملی خارجی به نام اسنوبال در انداختن بار هر شکستی از جمله نابودی چند باره آسیاب بادی بر دوشش پیدا نخواهد شد و اگر دست بر قضا در رو دست خوردن ناپلئون در قضیه فروختن الوارها به بهای هنگفت کاغذهای تقلبی به فریدریک، رهگذری برای شانی خالی کردن از بار مسئولیت نبود، با بزرگ‌نمایی دور از واقعیت پیروزی در نبرد آسیاب بادی که جز نعش‌کشی و خرد و خمیر شدن آسیاب بادی، دستاوردی نداشت، دیده نشد. گمان نبرید که کسری حاصل از این رخداد با «تقلیل» آذوقه لاخوک و لاسگ جبران شد؛ به هیچ وجه. چرا که به مدد سیاست کثیف اسکویلر و تنها با «تعدیل»، حل بحران حاصل گشت.

در این مزرعه، شاید تنها بنجامین بود که از همان ابتدا، خواب چنین روزهایی را می‌دید و با تکرار جمله به ظاهر احمقانه «الاغ‌ها خیلی عمر می‌کنند؛ هیچ کدامتان الاغ مرده ندیده‌اید» خبر از شب درازی قدرت و بیداری قلدری به نام و القاب جدید می‌داد تا ثابت کند « گرسنگی، مشقت و سرخوردگی قانون خلل‌ناپذیر زندگی است و از آن‌ها گریزی نیست» و یا باید چون مولی‌ها، رفاه در سایه اسارت را بر قرار در سایه آزادی برگزید و یا چون باکسر، کلور و مابقی رنجید تا به کام ناپلئون‌ها شد که در هر صورت، در نهایت از آرمان‌های اولیه، با حذف یا افزودن تدریجی کلمات و عبارات، چیزی جز «همه حیوان‌ها باهم برابرند اما برخی برابرترند» بر جای نمی‌ماند.

جورج در اثبات ثبات فساد، پس از نمایاندن پرده‌های مختلف از قبیل دو پا راه رفتن خوک‌های تازیانه به دست با اکتساب تمام خلق و خوهای بشری، در پرده پایانی با اشاره به عدم علم حیوان‌ها به ترس بیشتر از خوک‌ها یا انسان‌های بازدید کننده و ناتوانی در تمیز میان آن‌ها، تیر نهایی را به هدف می‌زند که چه در مزرعه حیوانات و چه در شوروی یا دیگر حکومت‌های مستبدانه، ماهیت جونزها ثابت است و تنها از آن چهره به چهره خوک‌ها، استالین‌ها و هر موجودیت دیگری نقش می‌بندد. این موفقیت جورج اورول در بازنمایی هنرمندانه پیوند میان ادبیات و نقد، نشان از برآمدگی احتمالی این اثر از تجربه زیسته وی در اداره پلیس امپراطوری هند، استعفا از آن و رویدادهای بعد از آن دارد؛ چراکه بی‌نیازی این کتاب از سواد سیاسی و تاریخی خاص در فهم پیام آن، لاجرم برآمده از دل بوده که بر دل هر حی حاضری از هر کجای تاریخ خواهد نشست.

#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر

مزرعه حیوانات
۴
۰
زینب عالیشان زواره
زینب عالیشان زواره
چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید