برگ کوچک و ماه بزرگ

شبا قبل خواب در سکوت به پنجره اتاقم نگاه میکنم ...آسمون مثل بچگیام پرستاره نیست.ولی اون تک وتوکی که هست ادمو به وجد میاره مخصوصا اگه یه ماه درخشان هم وسطش باشه لااقل کمی ستاره ها رو تا حدی جبران میکنه و برام همون میلیونها ستاره رو تداعی میکنی که توی این آلودگی نوری و هوایی دیگه دیده نمیشن … به درخت شاتوت حیات خیره میشم .به تک تک شاخه هاش نگاه میکنم همه نامنظم ولی زیبا .به گلدان شمعدانی سبز که پدرم به تازگی در گلدان کاشته است نگاه میکنم به برگ های کوچکی که از کنار شاخه ها درگیر بزرگ شدن هستن... تو تصوراتم میرم آسمون ،منظومه شمسی ،کهکشان راه شیری ...باز هزاران کهکشان و باز هزاران تای دیگر به قول خودم سیاهی های دور سیارات تا کجا ادامه دارن… تا کجاست اون سیاهی ها و ستارگان ومن باز گنگ وار برمیگردم و باخودم میگم( که تو در فهم نگنجی)… میام پیش گلدون وسط پنجره یا شاخه ای از درخت شاتوت ...به درون برگهایش می روم به رگبرگ هایش به تک تک سلول هایش به اجزای تشکیل دهنده سلول هایش به اجزای آن اجزای که اسمشو قطعا نمیدونم پا میزارم اینجاهم مثل آسمون ذراتش معلوم نمیشه تا کجان و چقد این هستی برام ناشناختس … و باز گنگ وار و مبهوت از این همه خلقت برمیگردم … چقد من انسان تو این دنیا هیچم دربرابر اینهمه قدرت... و شاید کسی با حرف و حدیث یاد خدا باشه.ولی من با همینا یاد خدام، یاد قادر مطلق، به قول بابا طاهر به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا بنگرم ،صحرا تو بینم...و برگ کوچک و ماه بزرگی که مرا به یاد تو می اندازد.