ویرگول
ورودثبت نام
Sattar
Sattarبود.
Sattar
Sattar
خواندن ۵ دقیقه·۶ ماه پیش

هویت

خاطره: یادم میاد که سه سال پیش قرار بود با داوود که پسر دایی رفیقم حساب می‌شه بریم تا خونه‌ی مهدی. به‌جاست که بگم هم داوود و هم مهدی، رفیقِ احمد هم هستن. احمد هم داداشِ مبین، یعنی پسر عمه‌ی کامرانه.



سر کوچه واستاده بودم، منتظر داوود. مردم در رفت و آمد بودن. همه‌چی برام یکم عجیب به نظر می‌رسید. انگار که کم خوابیده باشم. محیط، کیفیت نداشت و من فضا رو اشباع شده می‌دیدم. نگاه‌م از یه نفر به نفر بعدی می‌رفت. یه نفر توی اون شلوغیِ رفت و آمدِ کوچه، من رو نگاه می‌کرد. نگاه‌ش کردم. خیره شد. خیره شدم. قیافه‌ش آشنا می‌یومد. ولی به غریبه‌ها بیش‌تر شباهت داشت. اومد جلوتر. قبل از اینکه نزدیک‌تر بشه، تکیه دادم به دیوار. دیوارِ روبه‌روی چراغ تیر برق. خیلی عادی این کار رو انجام دادم. نرسیده گفت:
- سلام
یه مکثی کردم. ولی قبلش کلمه‌ی «سلام» از دهنم پریده بود بیرون.
+ سلام
- من رو نشناختی؟
مکثی کردم. ولی قبلش کلمه‌ی «نه» از دهنم پریده بود بیرون.
+ نه...
- منم دیگه... پیروز. پسر خاله‌ی سیاوش.
هنگ بودم. لبامو روی هم فشار دادم، ابروهام اخم شده بود، چشم سمت چپم کوچیک‌تر از سمت راست و به‌جای اینکه نگام رو به چهره‌ی.. -سیاوش گفت؟ یا.. حالا هرچی- بندازم، به زمین نگاه می‌کردم؛ توی ذهن دنبال یه قیافه می‌گشتم. قیافه‌ای که آشنا بود ولی همچنان ناآشنا.
- یادت نیومد؟ پارسال قرار بود با هم بریم شمال... به مرتضی گفته بودم که بهت بگه من بابا بزرگم مرده، نمیتونم بیام... هنوزم یادت نیومد؟
کمرم رو از دیوار جدا کردم. احساس چاله مانندی روی پوست کمرم داشتم. سمت راست کوچه رو نگاه کردم، ماشین‌ها می‌رفتن. سمت چپ هم آدما.
- بابا هنوز یادت نیومده؟ اون تصادف خیلی تصادف بدی بود. الان چی خدارو شکر بهتری؟ شهاب چطوره؟ خبرشو خیلی وقته ندارم.. دیدیش حتما سلامم رو بهش برسون... خدارو شکر باز.. حالا.. روی پای خودت واستادی... یعنی چیز... اِ... در کل منظورم اینه که حالت روبه بهبودیه.
یک ریز حرف می‌زد. ریز؟ درشت بود. چانه می‌زد، از «حرف» گذشته بود. تعداد کلماتی که از دهنش خارج می‌شد حداقل صد برابر تعداد کلماتی بود که توی مغزش پردازش می‌کرد. کاملا از نوع پَرت‌گویی‌ش مشخص بود. تصادف چیه اصلا؟ شهاب کیه؟ این من رو با یکی اشتباه گرفته. مطمئنم. ولی چرا چهره‌ش برام آشناست..
- یادته اون روز رو؟ وای پاره شده بودیم از خنده. هههه. خدا بگم چیکارت نکنه. وای اون یاروعه.. ههه هههههه. فکر کرد که تو، منی... بعد اسماعیل اومد گفت:«عمووو! باشه باشه میریم.. تو به بزرگیت ببخش». یادته ها؟
میخندید. به چرندیات خودش میخندید. کمبود داشت. کاملا از دوخت و دوز های جمله‌هاش مشخص بود. و خنده‌هاش. عقده، درونش توده شده بود. پشت هم کلمه مینداخت بیرون. انگار اراده‌ی تفکر رو از من گرفته بود. نگاهش کردم. به چشم‌هام نگاه کرد. خنده‌هاش محو نشد، ولی کم شد.
- ههه آره... اینجوری. خب مشتی خوشحال شدم دیدمت. به دانیال میگم بهت شمارم رو بده.. پیش خودمون باشد، خودم شمارم رو حفظ نیستم... ههههه. خب.. اینجوری... من برم دیگه... سرت رو درد آوردم. به بنیامین هم سلام برسون. خدافظ.
و رفت.


از ته کوچه داوود داشت میومد. توی دست راستش عصا داشت. عصا؟ لنگ میزد. چرا لنگ می‌زد؟ چند قدم برداشت به سمت جلو. بچه‌هایی که با توپ توی کوچه بازی می‌کردن، توپ رو نگه داشتن تا داوود از بینشون رد شه. داوود از بینشون رد شد. تا داوود به توپ پشت کرد، توپ شروع کرد به چرخیدن روی زمین و تند تند به پاهای بچه‌ها می‌خورد. داوود، قیافه‌ش تغییر کرده بود ولی عوض نشده بود.
- سلام... خیلی معطلت کردم آره؟ شرمنده.
+ نه بابا این چه حرفیه... فقط این... اِ.. پات چی شده؟
- ها؟ هههه شوخیه جالبی بود..
+ اِ.. آره.. هه.. اِاِ.. منظورم اینه که الان پات چطوره؟ مثلا... اِ... بهتره؟ بهتری؟ یا نه هنوز درد داری؟
- ایکاش درد داشت... دکتر بهم گفته باید برم دوباره عمل کنم... مثل اینکه اون میله‌پیله‌ها خوب جوش نخورده توش... دکتر میگه باید تموم روز رو دراز بکشی. نهایتِ تکون خوردنت این باشه که بشینی. چرت و پرتی میگه‌ها.. نه؟ به خدا اصلا شبیه دکترا هم نیست. قیافه‌شو ببینی، دلت پیچ می‌ره... والا.. صندلیش هم گرم و نرمه.. همین خودش باعث میشه زیاد شِرووِر بگه.
+ آره...
- خب تو چی‌کار...
+ آ راستی... یه نفر الان اومد، قبل از اینکه بیای، گفت که اسمش پیروزه، پسر خاله‌ی سیاوش. هر چقدر هم زور زدم یادم نیومد کیه. ولی قیافه‌ش آشنا بود برام. میشناسیش؟
- موهاش رو رنگ کرده بود؟
+ آره.
- یکم قدش کوتاه بود؟
+ آره..
- گوشش چی؟ بزرگ بود؟
+ فک کنم، آره.. بزرگ بود... نه.. نمی‌دونم.
- رو گونه‌ش خط بخیه داشت؟
+ گونه؟ بخیه؟ نه.. نه نداشت. فک نکنم. یعنی دقت نکردم.
- خب پس اون نیست.
+ کی نیست؟
- پیروز دیگه.. پسر خاله‌ی سیاوش.
+ ولی گفت که اسمش پیروزه و پسر خاله‌ی سیاوشه.
- اوعع داااش... می‌دونی چنتا پیروز داریم که پسر خاله‌ی سیاوشن؟ بیخیال بابا... بیا بریم تا مغازه‌ی بابا...
گیج و منگ شده بودم. از زاویه‌ای متفاوت به خودم نگاه می‌کردم. من. داوود. سیاوش. پیروز. اسم پشتِ اسم توی مغزم رژه می‌رفت و من رو، از من دور می‌کرد. احساس کردم دوربینی از فاصله‌ای نه‌چندان دور، من رو زیر نظر داره. به راست و چپ نگاه کردم. و بعد دوباره با دقت از چپ به راست، آهسته نگاه کردم. آدما بودن که فقط می‌رفتن و میومدن؛ خبری هم از دوربین نبود. حالا انگار خودم رو از زاویه سوم شخص می‌دیدم. نزدیک بودم. به خودم نه، به دوربینِ پشتِ سرم نزدیک بودم.
- هویییی دانیال.. با توام.. بیا دیگه!
به داوود نگاه کردم. گوشیِ موبایلی دستش نبود. به من نگاه می‌کرد. به خودم نگاه کردم. واستاده بودم. دانیال؟ گفت دانیال؟ من دانیالم؟ پس یعنی من نوه‌ی پسر داییِ رفیقِ پسر عموی شهاب‌م که با بنیامین برادر می‌شدم.. نمی‌دونم چی شدم. اصلا چی شدم به کنار، اصلا چی هستم الان؟
یکی از مغازه اومد بیرون. دست تکون داد. داوود لنگ‌زنان رفت سمت مغازه. برگشت پشت سرش رو نگاه کرد. با عصا اشاره کرد به من. نگاه کردم.
- دانیااال.. بیا دیگه... نمیای؟
انگار چاره‌ای نداشتم. دانیال بودم. احتمالا دانیال منم. حتما، حتما منم دیگه؛ وگرنه لزومی نداره که من رو دانیال صدا کنه. باید می‌رفتم. باید؟ نمیدونم. به دو سمت کوچه نگاه کردم، ماشینی در حرکت نبود. از کوچه رد شدم. صدای بابای داوود میومد. گفت:«برادرت کجاست؟ بهش بگو بستنی نمیخواد..». داوود بلافاصله گفت:«اینا... خودش اومد... بیا، بیا بستنی بخور...».
پیرمرد با لبخندی گرم «سلام» گفت و من رو «پسرم» خطاب کرد. سرم سنگین شده بود. تصمیم گرفتم به فکر کردن ادامه ندم. بستنی خوردم. یعنی دانیال بستنی خورد.

هویت
۳۳
۲۶
Sattar
Sattar
بود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید