شده تمام کنی، آغاز نشده هایت را؟
تو پایانِ تمام شروع های جوانی من بودی!
پاییزِ عاشقی زود گذشت
با ذوق حضورت خیابانهای باران زده را رد میکردم و تو را کنارم تصور.
امّا زود گذشت.
و مانده بر دلم حسرت همان''خیابان هایی'' که باهم گز نکرده ایم؛
دست سردی که بین دستانت گرم نشده
آغوشی که نصیبم نشد و بوسه هایی که همانجا در خوابم مانده اند.
''خیلی زود گذشت''
همانطور که بهار و فراغ هم زود آمد!
چند روز است موی سرم امان داده و نمیریزد.
شاید این آرامبخش ها کارشان را خوب بلدند
چون فکر تو کم شده و تشویش تنم کمتر.
پایان شروع های جوانی میناممت
چون بعد از هبوط تو؛
مختصر گریه میکنم.
پای اسب سرکشی هایم شکسته
رام شده ام و ساکت
باب دلِ مادرم!
دیگر با مشت گلوی بالشت را نمیکوبم.
با تمام ترسم، دیدن دوباره ی تو خواسته ی من بود؛
بدانم قلبم هنوز جرئت میکند اسمت را فاش کند؟
صورتم سرخ میشود؟
دستپاچه و کم حرف میشوم؟؟
هیچکدام!
- بازیتمامشدهبود!
امّا در واقع؛ این تو بودی که تمام شده بودی چشمهایم.
و شروع داستان من قرین است با اینکه؛
.یکشَبی
.تو
.شروعنَشُده
.تَمام
.شُدی(:
🥲🤍
ʳᵃˢʰⁱⁿᵃᵐ
@Sarzamin_ghalamHa0_0