
متیو مککانهی در کتاب «گرینلایتها» کاری میکند که کمتر کسی جراتش را دارد: به رختخواب خودش میخندد. یک جا میگوید: «بهترین دکوراسیون منزل من، یک تریلر مدل ۱۹۹۶ است که بوی سیبزمینی کباب میدهد.» این کتاب پر از شوخطبعیهای خشک و شیرین یک پسر تگزاسی است که تصمیم گرفته زندگی را یک جاده طولانی ببیند با سه رنگ چراغ.
در این مقاله، پنج داستان واقعی از زندگی او را مرور میکنیم. بدون تاریخ دقیق، فقط با حس همان موقعیت. و در هر کدام، میبینیم که آن چراغ چه رنگی داشته و چطور عوض شده.
موقعیت در زندگی متیو: اوایل جوانی، هنوز ریش کامل درنیاورده بود. یک شب عادیِ خانوادگی پشت میز شام. پدر لقمهای سیبزمینی برداشت، گذاشت توی دهان، و نفس بعدی را هرگز بیرون نداد. سکته قلبی. همان جا، روی صندلی.
متیو در کتاب مینویسد: «پدرم همیشه عجله داشت. حتی برای مردن هم وقت تلف نکرد. یک لقمه سیبزمینی نصفه ماند و یک جمله نصفه: "پسر، به خودت بیا…"»
چراغ چه رنگی بود؟
یک قرمز مطلق، بدون زرد قبلی، بدون اخطار.
چطور به کار آمد؟
سالها بعد متیو فهمید که همان قرمز به او یاد داد: منبع سبزها درون خودت است، نه پدرت. اولین درس مستقل شدن.

موقعیت در زندگی متیو: همان روزهایی که یک تریلر قدیمی تمام خانهاش بود. یخچال خالی، کیف پول خالیتر. سه روز بود فقط آب خورده بود. برای نقش مکمل در یک فیلم رفت تست بدهد. بدون اینکه خودش را تمیز کند یا عطر بزند. تهیهکننده پرسید: «چرا این شکلی؟» گفت: «چون همین شکلیام.»
بعدها تعریف میکند: «۱۵۰ دلار در روز گرفتم. رفتم یک کیسه سیبزمینی خریدم. تا یک هفته سیبزمینی کباب کردم تو تریلر. هنوز هم بوی آن شبها، بهترین عطر زندگی من است.»
چراغ چه رنگی بود؟
یک زرد تبدیل به سبز. زرد = گرسنگی و شک. سبز = نه گفتن به ظاهرسازی.
چطور به کار آمد؟
به متیو یاد داد که راستی خودش را استخدام کند، نه نقشه دیگران را.

موقعیت در زندگی متیو: تازه اسمش سر زبانها افتاده بود. پاپاراتزیها، مهمانیهای مجلل، پیشنهادهای میلیون دلاری برای فیلمهای کمدی عاشقانه. یک شب در دستشویی یک مهمانی بزرگ، به آینه نگاه کرد و دید دهانش میخندد، اما چشمهایش گریه میکنند.
به شوخی در کتاب نوشته: «فکر کردم شام مسموم کرده. بعد فهمیدم نه، فقط موفقیت مسمومم کرده.»
همان شب در دفترچهاش نوشت: «وقتی سبزها بوی قرمز میدهند، توقف کن.» چهارده پیشنهاد میلیون دلاری را رد کرد. رسانهها نوشتند: «دیوانه شده.»
چراغ چه رنگی بود؟
یک قرمز نقابدار. ظاهر سبز، باطن قرمز.
چطور به کار آمد؟
متیو فهمید محبوبیت بیرونی هرگز جانشین آرامش درونی نمیشود.

موقعیت در زندگی متیو: همان روزهایی که مجلهها عکسش را روی جلد میزدند. یک روز با ذوق به مادرش گفت: «مادر جان، من الان خیلی معروفم.» مادر بدون نگاه کردن از روزنامه گفت: «باشه عزیزم. حالا برو ظرفها را بچین.»
یک بار یک ماشین خیلی گران به مادر هدیه داد. مادر نگاهی انداخت و گفت: «متیو، من با این ماشین کجا بروم؟ برای خرید شیر و تخممرغ همین پیادهروی خوب است.»
متیو در کتاب میخندد و مینویسد: «مادرم تنها کسی است که میتواند جلوی دوربین مصاحبه بگوید: "پسرم گاهی دیوانه است، اما دیوانهٔ دوستداشتنی". و من ذرهای ناراحت نمیشوم.»
چراغ چه رنگی بود؟
یک سبز پایدار به نام «اتصال به ریشه».
چطور به کار آمد؟
اگر کسی تو را به زمین بیاورد، قدرش را بدان. آنها چراغ سبز حقیقتند.

موقعیت در زندگی متیو: اواسط راه حرفهای. کلی نقش بازی کرده بود، کلی پول درآورده بود، ولی ته دلتنگ بود. تصمیم گرفت با شمنهای محلی مراسم آیاهواسکا برود. سه روز در کلبهای بدون برق و اینترنت. بالا آورد، گریه کرد، توهم دید، خندید.
با لحن شوخش میگوید: «قبل سفر فکر میکردم مهمترین سوال زندگی من "کیف پولم کجاست؟" است. بعد سفر فهمیدم "من کجام؟" مهمتر است.»
شمن به او گفت: «گاهی باید خودت را در تاریکی قفل کنی تا چشمت به نور عادت کند.» از آمازون که برگشت، فیلم «باشگاه خریداران دالاس» را ساخت. همان فیلمی که اسکار برد.
چراغ چه رنگی بود؟
یک قرمز عمدی. خودش را انداخت تو دل سختترین تجربه.
چطور به کار آمد؟
سفرهای سخت (حتی به درون خودت) سبزهای پنهان را آشکار میکنند.

متیو یک بار در مصاحبه گفت: «اگر نتوانی به قرمزهایت بخندی، آنها برای همیشه قرمز میمانند.» فلسفه کتاب این است: شوخطبعی پلی است که تو را از درد به درس میرساند.
پدرش مرد؟ خب، دستکم روش مردنش به یادماندنی بود.
پول نداشت؟ خب، سیبزمینیهای کبابی را دوست داشت.
در اوج شهرت احساس پوچی میکرد؟ خب، به دستشویی رفت و با آینه حرف زد.
آمازون ترسناک بود؟ خب، برگشت و جایزه گرفت.
سبزها مال کسانی نیست که قرمز نمیبینند. سبزها مال کسانی است که بعد از قرمز، هنوز میتوانند بخندند و دفترچه بردارند بنویسند: «جالب بود. بعداً استفادهاش میکنم.»