هفته عجیبی بود. از این جهت که توی دوتا پروژه جدید شرکت اضافه شدم. یکی زیر ساختی بود یکی میشه اولین محصول هلدینگ برای فروش به کارخونه هایی که سیستم کنترل کیفی نیاز دارن و عجیبیش اینجاس که تعدیل نکردن. نمیدونم تو این شرایط صنعت و شرکت ها چطور میتونن دووم بیارن که باعث کنجکاویه منه. آیا وام های سنگینی میگیرن آیا سرمایه گزاری میکنن یا چه فکری تو سرشون میگذره نمیدونم. ولی بودن سرکار تو این موقعیت جای شکرشو باقی میزاره.
از اینجا از اسم های مستعار استفاده میکنم.
ولی این کار کردن یه طرف حاشیه های سرکار یه طرف. ظهر بود ایمان اومد واحد ما که آرش بیا کارت دارم. من سرم خیلی شلوغ بود و باید چیزیو فورس ماژور تحویل میدادم. بهش گفتم صبر کنه. از این جهت که آدم خیلی تو چشم و پر انرژی هستم، رئیس واحد نشسته کنارم و 24 ساعته حواسش به منه که انرژیمو بزارم روی پروژه ها و هر هفته یک نصیحت از ایشون میشونم که آرش تو کارت خوبه و باید تمرکز کنی تو کارت. منم همیشه میگم من هیچ کاریو عقب ننداختم و زودتر حتی تحویل دادم ولی نمیتونم چند ساعت یکجا بشینم و کاری نکنم. بماند که همه میگن آرش تو به درد کارمندی تو شرکت نمیخوری.
خلاصه که کارم تموم شد و رفتم پیش ایمان، ایمان گفت فلانی اعصابمو خورد کرده و سر دستمال کاغذی به مشکل خوردن. من اسم دعوارو گذاشتم دعوا کاغذی چون یک دعوای الکی و سوتفاهم بود. حالا جریان چیه؟ موقع ای که شرکت داشت دستمال کاغذی پخش میکرد که سهمیه هر نفر یک عدد یکی از کارمندای خانم شرکت با اصرار چندتا دستمال کاغذی میگیره ولی به ایمان انگار چیزی نمیرسه. ایمان میگه یکیشو بده به من و خانم نمیده. یکی دیگه از دوستان که اونجاا بوده به ایمان میگه مالتو خوردن و سینه میگه از خدامه.(ما خیلی خندیدیم سر این حرف و بهش فهموندیم لنتی این حرف سرکار جاش نبوده) خلاصه که خانم هم خیلی سر این قضیه ناراحت میشه و میگه من این حرفو به گوش رئیس هلدینگ میرسونم. مجید که اونجا بوده رو به روئیس واحد میلاد میگه میدونی آقای فلانی مشکل از کودکی ایمانه.
عصرای چهارشنبه من و چندتا از همکارام همینطور که قبلا گفتم میریم میدوییم تقریبا از خواجو تاا پل آذر و برمیگردیم. تو کل مسیر ایمان میگفت خب بچه ها قراره اخراج بشم و دیگه چیزی نمونده از من. و ما هم میگفتیم برو معذرت خواهی کن از جمع و اون خانم و دیگه سعی کن روی اعصابت کنترل داشته باشی. ولی همچنان از اون اقایی که رو به میلاد گفت مشکل از کودکی ایمنه عصبانی بودیم. آخه تورو سننن بچه که اینجا مزه میندازی. همه به اتفاق گفتیم اگر مغذت خواهی نکنه دهنشو مورد عنایت قرار میدیم که تو موضوعی که بهش ربط نداره دخالت نکنه. و باید سرجاش بشونیمش و میگفتیم حداقل کاری میتونست بکنه اینه که لال بشه و حرفی نزنه.
شبش با یکی از دخترای شرکت به اسم لیلی که تازه برای اون هم یک مشکلی پیش اومده بود و یکی از آقایون بش حرف نامربوطی زده بود صحبت کردم. بهش گفتم چی شد و چیکار کردی. گفت با خودش صحبت نکرده چون خیلی باهاشون در ارتباط نداشته و دوست نداشته ببینتش پس رفته پیش مدیر اون آقا که از قضا خانم هم بوده و شرایط رو توضیح داده. ایشون هم سعی کرده شرایط رو آروم کنه و گفته حرف طرف بی منظور بوده ولی حتما بهشون اخطار میدم. راستش حالشو پرسیدم و گفت خوبه و الان که موضوع رو گفته اروم گرفته. و بعد قضیه ایمان رو پیش کشیدم که به این نتیجه رسیدیم که با هم هم نظریم یعنی ایمان بره معذرت خواهی کنه. به ایمان گفتم به فلانی زنگ بزن همین اتفاق براش افتاده تا بهت بگه چطور شرایط مدیریت کنی از نظر یک خانم قابل قبول و خوبه. چون ایمان جلوی ما یکم غرور به خرج میداد و دوست نداشت معذرت خواهی کنه.
واقعا روابط انسانی پیچیدس ولی لذت بخشه. فردا صبحش ایمان رو دیدم بهش گفتم آماده ای دیگه؟ گفت اره حالا یکاریش میکنم و رفتیم سرکارامون. موقع استراحت شد تقریبا ساعت 1 و قرار شد که همه بریم بیرون و پیاده روی کنیم.
به ایمان زنگ زدم گفتم چی شد؟ گفت که معذرت خواهی کرده و مجید هم از ایمان معذرت خواهی کرده و همه چی اوکی شده. به بقیه بچه ها توضیح دادم و همه یک نفس راحت کشیدیم.
رفتیم بیرون.
نمیدونم اینو گفتم که بدونیم همه جا مشکلاتی هست ولی کنترل خشم و هیجانات سرکار مهمه. اگر این قضیه یکم دیگه کش دار میشد معلوم نبود چی میشد. و خوب شد که سریعا برای بهتر شدن همه چی عمل کردیم.
