ویرگول
ورودثبت نام
زمستون
زمستونآرشم
زمستون
زمستون
خواندن ۳ دقیقه·۲۳ روز پیش

به تاریخ امروز

بعد از برگشتن از دانشگاه و استعفا از کارم تو پارک علم فناوری سمنان و ترک کردن رفیقام، دوست دخترم و تمام خاطرات اون شهر یادم نمیاد از اصفهان خارج شده باشم. یجورایی بعد از اون همه خاطره و سفر باید یاد می گرفتم چطوری فقط تو یه شهر حال خودمو خوب کنم رفیقای جدید پیدا کنم یا دوباره ارتباطم رو با رفیقای قدیمیم بهتر کنم.

ولی برگشتن کنار خانواده حس خوبی بهم میداد. الان 3 سالی هست که از اون مجرا میگذره و زندگیم انگار به دو قسمت تقسیم شده. و الان دارم قسمت دوم رو زندگی میکنم. راستش سکانسای تلخ و شیرین زیادی داره. ولی همه چی جدی تر و سنگین تر اتفاق میوفته. الان که این نامه مینویسم ایران داخل یک بلاتکلیفی مهم و سرنوشت سازه و هیچ کاری از مردم بر نمیاد. یا حداقل از دست من و امثال من.

شرایط بهم ریخته ولی چیزای خوبی هم وجود داره. تو این مدت ورزش منظم کردم و تعدادی از دوستا و همکارام همراهم شدن. یادمه وقتایی که میرفتم تنها کنار رودخونه میدوییدم و فقط میدویدم مهم نبود اصولیه یا هدف خاصی ازش نداشتم ولی الان با اضافه شدن بچه ها دوییدنم هدفمند شده به پیسم اهمیت میدم حتی غذایی که میخورم و این خوبه. شاید ذات همراه داشتن و توی گروه بودن اینطوریه، مخصوصا الان که آخر تمرین بهم میگن ممنونیم که این جریان رو راه انداختی خیلی خوشحال تر و راضی ترم از خودم.

نمیخوام هی یادآوری کنم ولی بعد از ورشکستیگم هنوز ذهنم درگیره و دارم یکارایی میکنم. ولی خیلی شلوغ پلوغم و نظمی نداره، زبان میخوندم که پشتش ول شده ولی باید دوباره شروع کنم این لعنتیو، آخه چرا باید اینقدر سخت باشه زبان یاد گرفتن نمیفهمم.
چهار شنبه برای بار چندم توسط مجید دوست و همکارم دعوت شدم به دوییدن صبح با گروه بام بدو. بالاخره تونستم به سختی صبح پاشم و برم. (واسه یه جغد واقعا صبح زود زیاده رویه) خلاصه که استرس داشتم از تنها بودن اونجا تو ذهنم بود شاید پذیرفته نشم تو جمع، اره بعضی وقتا از این حسا بهم دست میده ولی رفتار گرم مجید، خانم دوست داشتنی و محترمش و دوستاشون آرومم کرد و باشون همراه شدم حتی تونستم دو سه تا شوخی هم بکنم و این خیلی خوبه. راستش با بچه ها زیاد صحبت نکردم ولی به نظر آدمای مهربونی بودن.
دیشب با سینا رفتیم شهر کتاب من دوتا بسته کارت لغت first english برای شهرزاد گرفتم میدونم ازون بچه هاست که سرخودشو باشون گرم میکنه و شاید علاقمند بشه با زبان یادگرفتن. سینام دوتا کتاب آموزشی زبان خرید. تو همین هین یه دختر چشماشو روم دوخته بود، نمیدونم به خاطر شوخیام با سرپرستای کتابخونه بود به خاطر سیبیلام بود یا موی بلندم یا اصلا چون شبیه از خود راضی های تو مخیم ولی سینا بهم گفت خیلی بهت نگاه میکنه. نگاهش کردم، دختر خوشگلی بود نگاه مهربونی داشت و البته پر از شیطنت نه اینکه روم نشه ولی نرفتم جلو باش صبحت کردنم. همیشه به ته قضیه نگاه میکنم میگم میرم جلو صحبت میکنم همه چی خوبه تا اینکه به یه دلیل ناشناخته به خاطر شرایطم میزاره میره. شاید نباید اینطور فکر کنم ولی نمیدونم.

خلاصه که پول گنده از دست دادن تو این شرایط یکم میره رو مختون نه اینکه شبا به یادش بیوفتین و گریه کنین دقیقا هر بار که به چشمتون به چیزایی میوفته که میتونستین با اون پول داشته باشین ولی الان ندارین مغزتون منفجر میشه و خب درگیری باهاش سختیای خاص خودشو داره.

ولی از لذت ادامه دادن و ساختن بهتون بگم که همین دویدن و گروه یه لنگر ذهنی برای نگه داشتن من تو این طوفان شده و خیلی برام ارزشمنده.
گاه و بیگاه با پارسا هم در ارتباطم، هر بار زنگ میزنیم و بهم میگم که چقدر بدبختیم و تو سرهم میزنیم که مگه بهم نگفته بودیم که فلان کارو نکنیم ولی کردیم و کلی میخندیم و بهم فحش میدیم. دلم براش تنگ شده. کاش هممون یه سرو سامونی بگیریم و روزای خوبی در کنار هم داشته باشیم.
اره فکر کنم به تاریخ امروز بخشی از چیزایی که میتونستم اینجا بنویسم رو گفتم.
برای همتون آرزوی سلامتی میکنم.
فعلا

پروانه
پروانه

دوست داشتنیزندگی من
۳
۲
زمستون
زمستون
آرشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید