پنهان می شود و روی هر دیواری سایه خود را می اندازند.
گم شده، از خانه اش کیلومتر ها دور است، از خط امنیت رد شده .
حالا دیگر کسی جلودارش نیست .
او خواهد رفت ،گم شده. با دیگران فرق دارد .
می ترسد اما هم زمان از دریا ی خشونت رد می شود ، دریا جلو ی پای او زانو می زند اما او هنوز به خانه نرسیده است.
می گردد تا خانه اش را بیابد، چشم در چشم مرگ می نگردد .
اگر گوش کند کسی دارد روی در ذهنش ضربه می زند با گام های جسور از آن فرار می کند ، نمی رود .
بالاخره به آبی می رسد دیگر تحمل ندارد جیغ می زند .
تبدیل به طوفانی میشود .
تمام تلاشش را می کند خونش را از آب جدا کند، نمی تواند و خون در آب حل می شود .
مانند نام های ما که بالاخره در دریا ی عالم محو می شوند .
تحت تاثیر آتش سوزان ز غم دل دست به هر کاری می زند خانه اش رفته تا ابد ، گردبادی که او از آن رهایی یافته به سمت دیگری رفته و دوستش را باخود برده به اعماق دریا ی خاطرات...
هر لحظه موج او را به اعماق بیشتری می برد و با هر موج خاطراتی از یاد ملکه می رود .
میخواهد یک خاطره بماند فقط یکی .
اما کسی راه فردا را نمی داند ، اگر آن زن راه فردا را می دانست به آن سمت می گریخت .
خون از آب غلیظ تر است ...
اما خون در آب حل می شود و آب در خون پنهان .
اگر آن زن راهی برای فردا میافت به آن سمت می رفت. او در جستجو ی فرداست چون کسی از فردا با خبر نیست .
سرش در آینده و مو های بلند و سفیدش در گذشته سیر می کنند.
او ملکه ی درد و زمان است اما قدرتی ندارد و نا شناخته است، این زن فراتر از زمان است.
گذشت زمان بر او اثری ندارد او زنی بیست ساله است تا آخر خودش .
ما همه از زمانی که تلاش می کنیم شکست می خوریم و بعد قانون های جیدی برای خود می چینیم تا نجاتمان دهند .
اما او از راه های قدیم خود می رود ، تا شاید روزی موفق شود او از ما نیست فرق دارد .
انسان نیست، افراد از بودن در کنار او یا لذت می برند یا آزار می بینند .
س_س