تازگی یه کتاب جدید خوندم، خوشم اومد گفتم بیام اینجا و معرفیش کنم.
به نویسندگی پاتریشیا کالورت و ترجمهی خانم شقایق قندهاری.
شروع کتاب واقعا جذب کننده بود و مشتاق ادامهش شدم. واسه من با کلی حس عجیب و قشنگ همراه بود.
توی کتاب به خوبی با احساسات گلنی همراه شدم، و تونستم درک کنم که چقدر فروپاشی خانوادهاش به یکباره تونسته ضربهی بدی باشه، مصمم بودنش رو برای اینکه دوباره خانوادهش رو در کنار هم جمع کنه. همه اینا برام شفاف بودن.
پایانش برای من غیر منتظره بود. اما جدی در طول کتاب یه عالمه درسهای ریز زندگی قایم شده بودن و همشون برام قابل لمس بودن.
یکی از تیکههاشو که دوست داشتم اونجایی بود که کوپر دیویس در مورد اینکه همهی زندانها از آجر و دیوار ساخته نشدن میگفت، نوشتهها تو ذهنم مبهم موندن اما یه چیزایی شبیه به این بود: گاهی آدما برای فرار از حقیقت و زندگی کردن توی واقعیتی که دوست دارن، بزای خودشون زندان میسازن.
میدونین؟ توی آخر کتاب گلنی متوجه میشه اون دوره از زندگیش تموم شده، و باید یه زندگی جدیدو سرپا کنه.
در واقع اینجا به این فکر کردم که این میتونه یه حقیقت توی زندگی ما باشه و بیشتر ما شاید با دغدغههای گلنی ۱۳ ساله دستو پنجه نرم میکنیم
حس نوستالوژیک داشت واسم بیشتر. ارزش یه بار خوندنو داره.
این کتابو اگه خوندید، براتون جذاب بوده؟ و اگه میخوایید شروعش کنید. بعد از خوندن شنوای نظرات زیباتون هستم.