دنده عقب بااتو ابزار(بر اساس داستان واقعی)
سال ۷۸بود ومن تازه دوم دبیرستان تموم کرده بودم ۱۶سال بیشتر نداشتم و تفریحات تابستانه خاصی هم نداشتیم تکرار بود و تکرار انگار تابستون شده بود مدرسه دیگری در خانه که معلمش معمولا بابام بود.تابستان گرم اون سالها زبانزد مردم بود از تعطیلی مدرسه تا شروع مدرسه در مهرماه سه ماه تابستان فرصت خوبی برای خستگی در کردن شده بود.ولی نه برای ماکه زیاد وضع مالی خوبی هم نداشتیم تا یه سفر درست و حسابی بریم ولی یه اتفاق همه چیو عوض کرد. اواسط مرداد بود که خبر شکه کننده ی مادرم به گوشم رسید. «این هفته تصمیم داریم با خواهرام و بچه خواهرام بریم جزیره کیش » به محض گفتن این خبر نگاه مادرم که با زبون بی زبونی میگفت تو هم باید بیایی بهم خیره شد.من که نمیدونستم چی بگم به نشانه رضایت لبخند ملیحی زدم و گفتم واقعا٬ ودو روز بعد....٬صدای بلندگوی اطلاعات پرواز فرودگاه که مسافران کیش مخاطب قرار داده بود منو به سوارشدن به هواپیما سوق داد دو تا ذوق داشتم یکی سفر کیش که اون موقع ها واقعا سفر لاکچری بودو اینکه دفعه اولم بود سوار هواپیما میشدم وقتی مهماندارگفت کمربندها را ببندید٬نگاه معنادار ما که میگفت چطوری ٬نشون داد بستن کمربندهواپیما یه ذره با بقیه کمربندهافرق داره خلاصه تا اومدیم یاد بگیریم از هواپیما پیاده شدیم. گشت و گذار تو جزیره ٬ خرید و شنا شده بود برنامه چند روزه ما٬ انصافا جزیره کیش حس وحال خاص خودش راداشت انگار واقعا این جزیره یه حس ارامش به انسان منتقل میکنه خلاصه بعد از سپری کردن این چند روز نتونستیم بلیط هواپیما تهیه کنیم ومجبور شدیم از کیش باکشتی مسافری باری به بندر لنگه رهسپار بشیم کشتی بزرگ با حدود ۴۰۰مسافر و سی کامیون سوار بر ان ٬واقعا خارق العاده بود وسط دریا نگاه به امواج ترس شگفت انگیزی را القا میکرد. حدود ساعت یازده شب با کلی وسایل که خریده بودیم رسیدیم بندر لنگه ٬ داخل کشتی یکی از مسافرین که از قضا مثل ما اهل اصفهان بود نکته ای را به ما گوشزد کرد. « الان که برسید بندر لنگه این وقت شب هیچ ماشینی نیست شما را ببره بندر عباس »ما که ۹نفر بودیم شش خانم و سه اقا همه پرسیدیم پس چه کنیم گفت من راننده هستم و کامیونم خالی هست تا بندر هم میرم ولی شما باید قسمت بار سوار بشید ما گفتیم یعنی داخل کانتینر جواب داد بله کمی فکر کردیم و کاری که هیچکس نکرده بود را قبول کردیم و تا کشتی رسید همراه وسایل خود سوار کانتینر کامیون شدیم. واقعا بعید میدونم کسی که این داستان را بخونه چنین تجربه ای داشته باشه مسافت حدود سه ساعت جاده ناهموار و تاریکی مطلق درطول جاده ٬در کانتینر را هم به خاطر گرمی هوا باز گذاشت. اینقدر تاریک بود که ما که کف کانتینر نشسته بودیم فقط صدای هم میشنیدیم ولی همدیگه را اصلا نمیدیدیم. هر بار یه ماشین تو اون جاده خلوت میرسید پشت کامیون نور چراغش باعث میشد ما یه چند ثانیه ای همدیگه را ببینیم.سفر باکامیون اونهم کانتینر وقسمت بار جز اون سفرهایی هست که منو یاد کشور های افریقایی می انداخت که کمبود امکانات را تداعی میکرد واقعا این قسمت سفر از همش عجیب تر و جدیدتر و در عین حال در زندگی من تکرار نا شدنی بود. خلاصه بعد کلی مشقت و خستگی رسیدیم بندرعباس اونجا هم چون دیر وقت بود کنار خیابون نزدیک ساحل نشستیم تا صبح. با طلوع افتاب به سمت ترمینال حرکت کردیم واقعا فقط اسمش ترمینال بود انگار نه انگار واقعا امکانات در حد خیلی ضعیف بود تا ظهر چرخیدیم وساعت ۱۲ظهر بلیط به سمت اصفهان با اتوبوس۳۰۲ گرفتیم. با تمام سختیها سوار شدیم و واقعا همه ما عین اصحاب کهف از خستگی خوابیدیم. مسیر بندر اصفهان هم خاطرات خوب و بدخودش را داشت. صبح که شد رسیدیم واز همدیگه خداحافظی کرده و به سمت خانه با تاکسی حرکت کردیم.خاطرات اون سفر هوایی دریایی کامیونی زمینی و اتفاقات جالبش ٬سالها در مهمانی های دورهمی خاندان مادری ما نقل مجلس بود. والسلام علیکم
شدت