نور سرخی دیوار اتاق را می لیسد.
گمانم نور خورشید نیست.مصنوعی تر از آن است.
سیاهی دشنه اش را فرو آورده بر قامت اتاق و خون مانند پیراهنی گلگون و رخشنده دیوار هارا پوشانده است. امشب دیر تر از همیشه می آید.
چاقو را در سینه ام می گرداند.خون ها پس از مدت ها محبوس شدن در زیر پوست چرک و کثافت بار،بیرون می جهند.روی تخت می ریزند و به تفرج می پردازند. کارد خون مال را می لیسد.
دیوانه است.
پنجره را باز می کند.
کلاغ ها همه جارا می پوشانند.زیر لب چیزهایی زمزمه میکنند.نمیدانم.گمانم مشغول خواندن دعا باشند.
ترسناکند.تشنه ی الکل اند.
پرستار در اتاق را می درد.شیشه ی درخشان الکل در دستش می درخشد.بوی تعفن فضارا برداشته.تمام مایع را توی سرم می ریزد.تف می اندازد توی صورتم.شیشه را می شکاند و خرده شیشه هارا در دهان ریخته و می جود.سرم را تکانی میدهد تا تمام مایع خارج شود.
سردی فلز تخت،پشتم را می لرزاند.
سرم تمام میشود.پرستار در اتاق را می بندد.کلاغ ها هجوم می آوردند به سمتم. نوک می زنند و خون مخلوط با الکل را می مکند.رگ هایم پاره می شوند.یکدیگر را می بلعند و کنار می زنند.
صدای گوشخراش قار و قار.
تکه های گوشت و پوست ملوث شده به خون.
کلاغ ها به سیاهی مرگند.
زمان واژگون میشود.
کلاغ ها برمیگردند سر جایشان.
پوست و گوشت متشتت شده.دوباره این کالبد شوخگن آفریده میشود. الکل بر میگردد توی شیشه.شیشه در دستان پرستار.پرستار بیرون از اتاق.کلاغ ها اتاق را ترک می گویند.اتاق در سکوت محض،کرکننده است.
دوباره به سمتم میآید.نخ و سوزنی بزرگ و نقرهای در دست دارد.شروع میکند به دوختن صورتم.با دقت پیش میرود.لبهایم را به هم میدوزد.طعم گرم خون را در دهان حس میکنم.
عقربههای عقبماندهی ساعت تیکتاک میکنند.انگار از هم پیشی میگیرند.ثقل ظلمت نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است.
پیراهن رنگ پریده ای که به اجبار بر پیکر عریانم پوشانده اند خیس عرق است.
دکتر می آید و می گوید:«هنوز دیوانه نشده ای.کمی زمان میبرد.تحمل کن.»
از همه ی آنها متنفرم.
تخت ناگهان از هم باز میشود و در سیاهی سیال غوطه ور می شوم.خاطرات از جلوی چشمانم میگذرند.مثل پروانههایی هزار رنگ و هزارشکل.در بال یکی از پروانه ها مردی را می بینم که به نظر می آید پدر است.نوزادی را بغل کرده.با شوق نگاهش میکند و لبخند می زند.زنی زیبا بر گونه ی مرد بوسه میزند.
پروانه را می بلعم.
بال پروانهی دیگر، جوانی را نشان میدهد.در معدن کار میکند.سخت عرق میریزد.گاهگاهی به عکسی نگاه میکند.گمانم تصویر یک زن باشد.انگار همان نگاه دوباره جانش میدهد.کارش را از سر می گیرد.
پروانه ی دیگری در دهانم گم می شود.
پروانه ی کوچکتر و زیبا تری پسرکی را نشان می دهد. مشغول دوچرخه سواری است.خنده یک لحظه از لب هایش پاک نمی شود. پروانه ای دیگر در دهانم فرو می رود.
پروانه ای سیاه رنگ.مرد جوانی که نوزادی به بغل داشت.بر سر دو قبر ایستاده و شانه هایش می لرزند.و آخرین پروانه مردی با سر و وضعی نابسامان.صورتش اصلاح نشده.لباس هایش چرکین.چشم هایش تهی از هر چیز.روی تختی خوابیده و فقط منتظر یک چیز است:«دیوانگی.»شاید که دیوانگی نجات دهنده ی اوست.از فکر همسر و فرزندش.
پروانه ی آخر را می بعلم.پرت می شوم بیرون.
حالا روی تخت خشک و سرد آهنی افتاده ام.
باز شب می شود.صدای فریاد از اتاق 211 به وضوح می آید.گمانم سهم امشب روان گردانش را نداده اند.
دیوارهای اتاق مچاله میشوند.کمکم اکسیژن تمام میشود.زخم ها دوباره سر باز میکنند.مگس ها به دنبال بوی جسدم و خون های مالیده شده به دیوار ها. اینجا تیمارستان است.همه دارند دیوانه میشوند.اتاق من را میبلعد.
در سیاهی شناورم.
پروانهای بینام برمیگردد.میبلعمش.بالهای خشکاش زیر دندانم خرد میشوند.مایع لزج داخلش در دهانم میریزد.
پروانه هم دیوانه است.
او را می بینم که گوشه ی اتاق ایستاده و با انزجار مرا مینگرد.«او» منم.«او» که من باشم،من را مقصر مرگشان میداند.
مقصر مرگ آن زن.
و آن کودک.
اینجا تیمارستان است.
این اتاق 246 است و من یک دیوانه ام.
تو؟
نه
تو دیوانه نیستی.

پ.ن:[بابت این پریشان نویسی ها از چشمهایتان،اگر لطف کردید و خواندید عذرخواهم.آدم وقتی پریشان است باید بنویسد دیگر. نوشتن با درک و فهم که معنا نمی دهد.]