
تک درخت کاج
در میان باد
عاشق مرغ مهاجر شد.
مرغ عمری بود مونس درخت
کاج او را نیز.
شب ها کاج
میگفت راز دل با طیر معهود.
چندی بعد
مرغ آمد
گفت دارم قصد هجرت
کاج مستاصل
میدانست
جز عزلت سرانجامی برایش نیست.
کاج پیر شد
شکست
خشک گردید و در آخر مرد.
پرنده بازگشت اما
دیگر دیر.
تن دادن کاج
به تبر دلتنگی
خواسته ی خود بود.
کاج میدانست
دل نباید داد
بر مسافر
می رود روزی اگرچه
جای پایش روی دل میماند و
میسوزاند،وجود.
مغموم و محکوم به ادبار. نشسته ام سر به زیر در مقابل این واژه ی سترگ. «دلتنگی». یک گوشه پلاس میشوی،چایت را مینوشی،می نویسی،میخوانی.در این بحبوحه دلت هوس میکند دلتنگ باشد. نمیتوانی جلویش را بگیری.میماسی،له می شوی، لیک او خاتمه نمی یابد. دل در استبداد چیره دست ترین است. گاه میدانی که نباید دل ببندی،میدانی محبوب ماندنی نیست،اما می لغزی.
راهی نیست.
باید درد و ملالت را بپذیری.
