صدای پا اومد .... درسته اون نواه لوپرایان بود اشک از چشماش داشت جاری میشد من اون هیولایی بودم که همسرش رو ازش گرفتم درسته من همونم .
اون دستش رو بلند کرد تا منو بکشه از صورتش معلوم بود خیلی قدرتمنده با اون مو ها و چشم خاکستری ، صورت عجیبی گرفته بود انگار غم داخل دلش پیله کرده بود
صبر کن .... چرا منو نکشت
( نواه کارمن رو بلند کرد و در بغل گرفت )
و گفت : نگران نباش من مراقبتم کارملان .
این رفتار خیلی عجیبه من همسرش رو کشتم اون میخواست نابودم کنه پس چی شد !!!!
از اون روز کابوس هام شروع شد یکی یکی بعد از مرگ مادرم کابوس هام اومدن مثل یه قطار