ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه رشوند
فاطمه رشوندrashvandfatemeh78@gmail.com
فاطمه رشوند
فاطمه رشوند
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

خاطرات ماشینی

#دنده عقب با اتو ابزار

سودا ماشین باباشو برداشت و با اون دست فرمون بد و ناشیانه اش، به دنبال مون اومد. ما هر بار با ذوق سوار اون پژو قدیمی که صداهای عجیبی مثل اینکه بخواد همین الان، تمام تکه هاش از هم باز شه، می‌شدیم. چون رفیق مون بود، چون جسارتش رو دوست داشتیم، چون با هم حال می کردیم. با اینکه وقتی می‌خواست تو جاده بپیچه، به جای پیچیدن، دور پلیسی میزد و بوی لاستیکاش درمیود، اما ما لذت می‌بردیم. حتی به غلط...

هربار که میخواستیم سوار ماشین شون بشیم، اول از زیر قرآن رد می‌شدیم. خدایی، خیلی خطرناک رانندگی میکرد. تازه هم گواهینامه گرفته بود. تو لاین سرعت، آهسته میرفت. وقتی می‌گفتم "خب حداقل از کندرو برو" می‌گفت: اینجوری نمیتونم راه بگیرم و دور بزنم. برای آهسته روندنش، هربار کلی فحش می‌خوردیم. اما دوست داشتیم بازم تجربه کنیم. 

اون روزا فقط همون آخر هفته ها می تونست نجات مون بده. تو ماشین آهنگ بزاریم. دابسمش بریم. بارون بیاد، قطرات بارون به شیشه بخوره. ما به آسمون نگاه کنیم و بگیم که چه قدر همه بدن و ما خوبیم. 

یه پیکنیک همیشگی هم داشتیم. فکر نکید معتاد بودیم، نه... شکستن تخم مرغ لذت بخش ترین قسمت ماجرا بود. این نیمروی ساده برای ما بهتر از دنده کباب بود. اینکه چی اونو انقدر لذت بخش و خوشمزه میکرد، به نظرم جمع و صمیمیتی بود که اون موقع، بدون حسادت و حرف ناحسابی، وجود داشت. میگم بدون حسادت... چون اون موقع چیزی نداشتیم که بخوایم بهم حسودی کنیم. 

به عکسای چندسال پیشم که نگاه میکنم. همه ش این پارک و اون پارک بودیم. هرکی ندونه فکر میکنه ساقی موادیم. اما ما فقط چند لحظه ای رو برای خودمون بودیم. 

یادمه یه روز با ماشین به رستوران باملند چیتگر رفتیم. یعنی توی رستوران که نرفتیم، پول مون نمی‌رسید. جلوی رستوران زیلو انداختیم و صبحونه خوردیم. انقدر که ما با لذت غذا می‌خوردیم و مسخره بازی درمیاوردیم؛ از طرف مدیریت، حراست رو فرستادن که مارو جمع کنه. چون باعث شده بودیم همه ی توجه ها سمت ما باشه و البته ویوی اونجا رو هم خراب کرده بودیم. 

یا... یه روز که شیطنت مون گل کرده بود یه پسره خوشتیپ رو دیدیم و من بهشون گفتم بریم دنبالش. پسر بیچاره از ترس اینکه چهارتا دختر با ماشین به دنبالش افتادن، فرار کرد.

اون موقع هرجا که می‌رفتیم فقط به این فکر میکردیم که بهمون خوش بگذره. برامون مهم نبود بقیه چه فکری میکنن. ما فقط می‌خواستیم اون لحظه لذت ببریم و زندگی کنیم. چهارتا دختر نوجوون که آرایش ناشیانه و صورت نچرال داشتیم. حتی تیپ زدن هم بلد نبودیم، ولی بینهایت خوش بودیم. 

اون موقع فکر میکردم قرارِ تا همیشه باهم و کنار هم بمونیم. فکر نمی‌کردم بزرگتر بشیم، مغرور تر بشیم. درآمد مون بیشتر بشه، حسادت هامونم زیاد تر بشه. اون موقع فقط به این فکر میکردیم که چه قدر خوشبختیم که همو داریم. درسته پول نداریم، آینده ی نامعلومی داریم، اما همو داریم.

همیشه فکر میکردم یه روز ماشین میخرم و دوستامو سوار میکنم. با خودم تفریح میبرمشون. حتی دلم میخواست برای یه بارم که شده، باهم بریم دور دور اندرزگو که فقط ازش شنیده بودیم. میخواستم راننده بشم، وقتی رفیقم حالش بد بود، زنگ بزنم بگم "بپوش بیا پایین، اومدم دنبالت". دلم میخواست صدای خنده‌هاشون تو ماشینم بیاد. دلم میخواست به قول مهسا موهامونو بلوند کنیم. لنز یخی بزاریم، داف بشیم بیفتیم به جون پسرِ مردم. کلی مخ بزنیم. 

اما متاسفانه نشد. بعد از اینکه با پس انداز چندین و چندسالم ماشین خریدم و به سختی راننده شدم، میونمون بهم خورد. نمیدونم چیشد. مایی که جونمون برای هم در می‌رفت، دیگه همدیگرو دوست نداشتیم و پر از ابهام و دلخوری شدیم. انقدر از هم دور شدیم، که فقط تو اینستا به عنوان دوتا غریبه‌ی آشنا همو فالو داریم. نه دلمون میاد همو بلاک کنیم. نه دلمون میخواد باهم آشتی کنیم. فقط کلی راز همراه ماست.

یه روز بهشون رقص یاد میدادم تا ساقدوشم بشن، اما حالا...

نمیدونم این رفاقت‌هایی که سالیان دراز طول می‌کشه رمز موفقیت شون چیه؟... اما رفاقت ما بعداز۱۵سال بهم خورد.

پایان#دنده_عقب#اتوابزار#دنده_عقب#اتوابزار#دنده_عقب

تخم مرغلذت زندگیماشیندنده عقب با اتو ابزار
۴
۱
فاطمه رشوند
فاطمه رشوند
rashvandfatemeh78@gmail.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید