وقتی شروع کرد به لکه زدن چیزی نگفت. شاید فردا بهتر میشد. چرا هر روز و هر روز بد تر میشد؟ مهم نبود چقدر تلاش کرده به اینجا برسه؟ نکنه سرنوشتش این بود که بپوسه؟
شیرینی ای که دیگه قابل چشیدن نیست. ظاهری که تیره و سیاه شده. اروم اروم خراب تر و خراب تر میشه. تا وقتی که زندگی ای ازش نمیمونه.
اون همش دنبال نور خورشید بود. هر روز میخاست خوش رنگ تر شه. خاک دورش رو احاطه کرده بود ولی اون همه ی تلاشش رو میکرد که ازش اجتناب کنه.
چون اون باور داشت ی روزی میتونه رشد کنه.
مهم نیست اول بهار شکوفه هاش چقدر زیبا بود. مهم نیست چقدر تلاش کرد رشد کنه. دیگه داشت میپوسید.
اون میتونست هر چی که میخواد باشه. میتونست شیرین و زیبا باشه. ولی دیگه فایده ای نداشت. وقتی سیاهی روش لکه انداخت، دیگه نمیشد جلوش رو گرفت. اینقدر اون رو درون خودش میپیچه که در اخر لهش میکنه.
چه حیف. خنده هایی که پوسیدن. ارزو هایی که سیاه شدن. شادی هایی که ترش شدن.
