در تمنّای وطن
گاهی چنان شوق سترگی در صندوقچه ی ذهنم به پرواز در می آید که گویی مرا با تمام خاطرات کودکی ام به آسمان وطنم می رساند تا از بوی خاکش مشامم عطر آگین گردد و از نوای شر شر آب زلال چشمه هایش گوشم را نوازش دهد و لحظه های شاد دوران کودکی ام را تداعی کند، هنگامی که دود تنور خانه های گلی چون واگن های قطار از هر گوشه ی روستا به حرکت در می آمد و حس سفر به فضا را در ذهن دوران کودکی بر می انگیخت و لذت تکرار نشدنی در کنار خانواده و بالأخص در کنار مادر بودن را چون سرم تقویتی در جسم و جان قطره قطره می چکاند تا نشاط و طراوتی بر انگیزد و شادابی را دو چندان کند و حلقه های دورهمی را با چاشنی محبت مستحکم کند.
وطن هر چند که از خیلی مزایاهای رفاهی شهری بی بهره بود اما ذره ذره خاکش سرشار از عصاره ی عشق، اخلاق، معرفت و احترام بود و گویا تمثال مهربانی بر دروازه اش آویخته اند.
وطن را باید گرامی داشت و برای آبادانی اش از هیچ کوششی دریغ نورزید.
✍🏻: فرشاد جبروتی ۱۴۰۴/۰۱/۲۲