به نام خداوند زمان
تقویم رو میزی در جلو دیدگانم در کمین شکار عمرمان به انتظار نشسته، نام روزها را با رنگ سفید داخل مربع های آبی آسمانی به یدک می کشد تا واضح تر خوانده شوند، اما روز شمارها با اعداد مشکی مرتب نوشته شده اند، هر صفحه ی تقویم، اسم یک ماه را در مستطیلی قرمز رنگ به نمایش گذاشته که هر زمانی چشمم به آن صفحه از تقویم می افتد، اندکی در فکر فرو می روم که روز شمار عمرمان نفس زنان به ناکجابادی جلو می رود تا به یک ایستگاه ثابتی برسد و دیگر تقویم عمرمان بسته شود.
آری، زمان در گذر است و ما انسان ها غافل از عمر گران بهای خویش، زمان چون شمشیری برّان ریسمان عمرمان را می برد، بی آنکه متوجه باشیم، تار و پود ریسمان عمرمان به زوال می رود و می پوسد و دیگر آن استحکام و طراوت را ندارد.
غفلت از گذر عمر، پشیمانی به بار می آورد که اندک انسانهایی ارزش لحظه به لحظه ی عمر خود را غنیمت می شمارند و از آن بهترین استفاده ها را می برند.
گاهی برخی از افراد عمر را به طلا تشبیه می کنند که به نظر، درست نیست، می توان مقدار طلا را هر روز افزود ولی عمر را هرگز.
از آنجایی که وقت بسیار ارزشمند است و چون گذشت هرگز برگشتی ندارد، بنابراین باید در استفاده ی درست از آن کوشید و بیهوده تلف نکرد.
فردوسی حکیم درباره گذر روزگار چنین فرموده است:
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
انسان باید در گذر روزمرّه زندگی، خوب بیندیشد و اگر رستگاری می خواهد باید خدا را بپرستد و از او بترسد و کسی را نرنجاند.
حافظ شیرین سخن چه زیبا سروده است:
بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس
تشبیه عمر آدمی به آب روان که در جویباری جاری است، نماد گذر لحظه ها ی عمر انسان است که هرگز برگشتی ندارند.
و عارف بزرگ، مولوی نیز به گذر عمر اشاره ای زیبا فرموده است که نشان از دقت و باریک اندیشی او به عمر گهربار انسان هاست.
عمر بر اومید فردا میرود
غافلانه سوی غوغا میرود
روزگار خویش را امروز دان
بنگرش تا در چه سودا میرود
گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت
هر نفس از کیسه ما میرود
مرگ یک یک میبرد وز هیبتش
عاقلان را رنگ و سیما میرود
مرگ در ره ایستاده منتظر
خواجه بر عزم تماشا میرود
مرگ از خاطر به ما نزدیکتر
خاطرِ غافل، کجاها میرود
تن مَپرور، زانک قربانیست تن
دل بپرور، دل به بالا میرود
چرب و شیرین کم ده این مردار را
زانک تن پرورد، رُسوا میرود
چرب و شیرین ده ز حکمت روح را
تا قوی گردد که آن جا میرود
حکمتت از شَه صَلاح الدین رِسد
آنکِ چون خورشید، یکتا میرود
حکیم عمر خیام درباره ی عمر آدمی چه زیبا سروده است:
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
یعنی زمان حال را باید غنیمت دانست و از آن بهترین استفاده را برد، چون کسی از فردا هیچ خبری ندارد که چه پیش خواهد آمد.
بنابراین انسان خردورز همیشه به دنبال فرصت سازی است تا رشد کند و جامعه را به سوی شکوفایی ببرد، چون می داند بیشتر فرزندان آدم، فرصت سوز هستند و با سرگرمی های بیهوده، وقت و زندگی را به تباهی می کشانند.
✍🏻: فرشاد جبروتی ۱۴۰۴/۰۸/۲۷