
شب بود
ما پشت ابر بودیم
نهادی دنبال فعلی مجهول میگشت!
سرد بود
در تنهایی مطلق گُرگها
روی بام «چله» خوابیده بودم
صدای سُمّ اسپ میآمد
شبدیز نبود و تو نبودی و
آن دختر چشمآبیِ انار بهدست نبود
با همین چشمهای خودم دیدم
سربازانی ساسانی از آن سوی تاریخ،
از تیسفون میآمدند
خسته و خونین
با شمشیرهای کهنهی مفرغی
در قُمقمه، دجله ریختهبودند!
***
...و دجله آغاز جهان بود
برای سربازان ساسانی، سربازان مرگ، تگرگ!
برای من
برای قُمقمههایی که
دجله را جرعه جرعه
روی «پلِ اَلوَن» میریختند
***
دجله آغاز جهان بود
برای فعلهای لازمی که
به کشوری متعدی پناهنده شده بودند!
در مرز جعلی چشمآبیها
نهادی دنبال فعلی مجهول میگشت
دنبال سفری بیسرباز، بیتفنگ، بیجنگ
و دختری که چشمهایش را
در صندلی آخرِ خیالی دور
جا گذاشته بود و
مادران بیدندان
برایش دعا از «واسطه»های «دالاهو» گرفتهبودند.
***
{...}خیالی میگفت:
هر گاه از کنار بیستون رد میشدم،
روح تیشهای
صخرههای جهانم را میتراشید
من هرکول میشدم
و جهان را به لهجهی لاتینی
برای گنجشکان روستایی در «دینور»
ترجمه میکردم!
و «دینور» در قرن سوم چشمانت
به ناگهان ویران شد و
دالاهو خبرش را
به خیال گنجشکان کنار دجله رساند
نیزارهای دجله عزای عمومی اعلام کردند
خانقین برایش گریست
روی «پل الون»!
در غروبی که به جای کوهها
سربازانی خونین
خورشید را در پشت خود پنهان میکردند!
{راستی این همه سنگ و اسپ! و تفنگ
در سر من چه می کنند!؟}
1393 / کرماشان