ویرگول
ورودثبت نام
الهام پورمحمد
الهام پورمحمدمبلغ مهدویت و فعال فرهنگی در حوزه نوجوان و عموم
الهام پورمحمد
الهام پورمحمد
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

روایتی از یک زیارت

گاهی وقتها که آسمان دلم ابری میشد، فقط ی چیز حال دلم را خوب می‌کرد

فقط بارگاه ملکوتی امام رضا

آخر آنجا آسمان دلم رعد وبرقی میزد و چشمهایم میبارید

انقدر می‌بارید، که دلم آفتابی و روشن میشد

و آرام و سبک میشدم

آن روز هم مثل همیشه

بی‌هوا راه افتادم سمت حرم. انگار خودم هم نمی‌دانستم چرا

فقط می‌دانستم باید بروم، باید بنشینم، باید نگاه کنم به گنبدی که همیشه برایم پناه بوده.

وارد صحن که شدم، انگار همه‌چیز کند شد. صدای کفش‌ها، همهمه ی زائرها، کتیبه های فیروزه‌ای...

همه و همه انگار دست به دست هم داده بودند که مرا خوش آمد کنند

آرام آرام وارد صحن آزادی شدم

بی‌آنکه بخواهم با کسی حرف بزنم. فقط می‌خواستم باشم.

در حضور

در سکوت

ناگهان صدای خنده‌ی چند دختر جوان سکوتم را شکست

وتوجه ام را جلب کرد

یگ گوشه دنج نشسته بودند

یکی‌شان شال رنگی‌اش را شل روی سر انداخته بود، موهایش پیدا بود اما نه از سر بی‌احترامی بیشتر از سر بی‌فکری.

دیگری با چهره معصوم چادری مشگی بر سر داشت. اما آرایش غلیضش تضادی عجیب با چادرش ایجاد کرده بود.

سومی آرام‌تر بود، اما ناخن‌های مصنوعی کاشت شده اش از زیر چادر بد نمایی میکرد

آمده بودند حرم، اما نه برای زیارت. حرف می‌زدند، عکس می‌گرفتند، از حضور در کنار هم خوشحال بودند.

نمی‌دانم چرا، اما دلم خواست با انها هم کلام شوم

احساس کردم امروز کسی مرا به سمت حرم هدایت کرده

و رسالتی بر دوشم گذاشته

به ندای درونم گوش سپردم

نزدیکشان شدم

اجازه گرفتم و کنارشان نشستم

شاید چون حس کردم مهمان‌اند، اما صاحب‌خانه را نمی‌شناسند.

شروع به صحبت کردم

از امام رضا پرسیدم، از امام زمان.

یکی‌شان گفت: راستش زیاد نمی‌دانم... فقط شنیدم یک روزی می آید

آن یکی گفت: خانم ما اینقدر درگیر درس و دانشگاهیم که فرصت فکر کردن به این چیزها را نداریم

دیگری گفت: ما بیشتر برای دیدن هم امده ایم

سه ماهی بود که همدیگر را ندیده بودیم و اینجا قرار دیدار گذاشتیم

اما انگار حس خوب این مکان را ترجیح داده بودند به کافه یا پارک !

همان لحظه، چیزی در دلم لرزید. نه از بی‌خبری‌شان، از این‌که چقدر می‌شود نزدیک به امام بود و ندانست.

و چقدر می‌شود میهمان بود و ندانست صاحب‌خانه کیست.

و من چیزی در نگاهشان دیدم. که نه تمسخربود و نه بی‌احترامی.

فقط بی‌خبری.

از دعوت امام برایشان گفتم

از این که همین دعوت رزقی بوده معین.

و از تقدیر قشنگی که در شبهای قدر و نیمه شعبان برایشان رقم خورده و الان در این لحظه میهمان امام رضا جان هستند

از این که حیف است میهمان چنین بزرگواری باشیم ولی آداب میهمانی را رعایت نکنیم

و این که مادر شان حضرت زهرا سلام الله چگونه فردای محشر شفاعتمان می‌کند اگر شبیه او باشیم در دنیا

از امام زمان(عج) گفتم که چه گونه به رفتار ما نظر دارد و کارنامه اعمالمان نزد ایشان گشوده است

و از این که به یمن وجود ایشان روزی میخوریم

و از این که امام زمان چقدر غمگین می‌شوند از هر گناهی که ما انجام می‌دهیم

و هر روز به جای ما توبه می‌کنند

چشمانشان با شنیدن هر کلام برق می‌زد

مثل کسی که خبر خوشی می‌شنود

انکار دلشان آرامشی خاص گرفته بود

و من با هر لبخند آنها نفسی تازه میگرفتم

جمعمان صمیمی شد

و پر از عشق به امام زمان (عج)

دیگر وقت رفتن بود

همدیگر را در آغوش گرفتیم

دل‌شان را سپردم به مولا

و دانستم که بی‌خبری، همیشه پایان نیست.

گاهی آغاز است.

وقتی از حرم بیرون آمدم، دعا کردم. برای خودم، برای آن‌ها، برای همه ی دل‌هایی که آمده‌اند

بی‌آنکه بدانند چرا

و با خود زمزمه کردم

یا صاحب‌خانه، خودت نشانمان بده که اینجا فقط سنگ و گنبد نیست.

اینجا قرارگاه دلهاست

و نقطه اتصال با امام حی(ع)

امام
۲
۰
الهام پورمحمد
الهام پورمحمد
مبلغ مهدویت و فعال فرهنگی در حوزه نوجوان و عموم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید