30 خرداد 1405
همیشه نزدیک اردیبهشت و خرداد که میشه ی حس و حال غریبی پیدا میکنم.... الان دقیقا 5 ساله که به تاریخ اون روزی که همه چی تموم شد میرسیم همون حس های اون روز دوباره دوباره از اول میاد سراغ آدم....انگار که توپ زندگیت روی ی ریل دایره وار میچرخه و ب اون نقطه که میرسه ی مکثمیکنه. دوباره شروع ب حرکت دایره وار خودش میکنه و سال بعد دوباره به همون نقطه میرسه و باز یمکث کوتاه و دوباره چرخش یکنواخت کسل کننده خودشو بر روی ریل دایره ای بسته ادامه میده
داری زندگیتو میکنی درگیر مشکلات و روال روزمره ای و ب چیزی فکنمیکنی اصن ولی انگار اون روزی که روحت شکسته تاریخش توی وجودت حک شده و ناخودآگاه با نزدیک شدن به اون تاریخ اون حس ها دوباره براتتداعی میشن....
یاد اون دوستم افتادم 12 سال پیش داداشو تو ی روز نخس از اسفند ماه از دست داد...
توی تمام این سال ها وقتی باون تاریخ نزدیکمیشد اصن حالش منغلب میشد انگار دوباره همون روز داداش هاشو از دست میداد ... پس این یعنی ی چیزی هست
پس اگه سالهای سال بعد وقتی جسممون فراموش کنه مغزمون یاری نکنه و اون اتفاق دیگه به یاد نیاره، اما روحت اون اتفاق رو توی خودش نگه داشته و با تکرار شدن اون روز و اون تاریخ تویسال های بعد یهو ی غمی تورو تو خودش میبلعه تو با خودت فکرمیکنی چرا ناخودآگاه انقددد سرتا سر وجودتو غم گرفته... شاید اون روز دیگه ذهنت نتونه بیادش بیاره اما روحت هیچوقت فراموش نمیکنه......