در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۱۴ مه ۲۰۲۶، ویدئویی در زومیت با عنوان «کره جنوبی یا کره شمالی؟ مناظرهای داغ بر سر آینده اینترنت ایران» منتشر شد؛ مناظرهای میان محمدمهدی حبیبی، مدیرعامل NGO فضای مجازی پاک، و پویا پیرحسینلو، همبنیانگذار و مدیرعامل آروانکلاد. موضوع اصلی این مناظره آینده اینترنت ایران، نسبت امنیت و آزادی دسترسی، فیلترینگ، قطعی اینترنت، سکوهای بومی، حملات سایبری و مسیر توسعه فناوری در کشور بود.
این مناظره از همان ابتدا دو نگاه متفاوت را روبهروی هم قرار داد. از یک طرف، حبیبی تلاش میکرد قطع یا محدودسازی اینترنت را نه بهعنوان یک انتخاب مطلوب، بلکه بهعنوان انتخابی میان «بد و بدتر» توضیح دهد. از طرف دیگر، پیرحسینلو معتقد بود قطع اینترنت نهتنها فایده مشخص و قابل سنجشی برای کشور نداشته، بلکه هزینههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی و فنی سنگینی به ایران تحمیل کرده است.
حبیبی بحث خود را با تشکر از زومیت آغاز کرد و گفت در فضای جاری کشور که پر از هیجان و واکنشهای احساسی است، چنین بستری میتواند امکان گفتوگوی دقیقتر و فنیتر را فراهم کند. او سپس برای توضیح منطق خود از مثالی پزشکی استفاده کرد: پزشکی که دستور قطع دست یک بیمار عفونی را میدهد، از این کار خوشحال نیست؛ اما وقتی میان بد و بدتر گرفتار میشود، ناچار است از گزینه بد دفاع کند. از نگاه او، وصل بودن اینترنت در شرایط بحرانی خسارت دارد و قطع بودن اینترنت هم خسارت دارد، اما خسارت وصل بودن، بهویژه از منظر امنیتی، بیشتر است.
در نگاه حبیبی، میان کسی که جریان حیاتی کارش به اینترنت وابسته است و کسی که صرفاً برای سرگرمی از اینترنت استفاده میکند، تفاوت وجود دارد. البته او تأکید کرد که نیازهای سرگرمی و ارتباطی مردم نیز محترم است، اما در شرایط بحرانی باید میان «خدمت» و «امنیت» اولویتبندی کرد و به سمت امنیت متمایل شد. این چارچوب در ظاهر منسجم به نظر میرسد؛ اما مشکل اصلی از جایی آغاز میشود که راهحل پیشنهادی، عملاً به قطع یا محدودسازی اینترنت ختم میشود.
حبیبی میگفت کشور باید سکوهای بومی قوی داشته باشد، مردم باید بتوانند نیازهایشان را در همین سکوها برطرف کنند، خریدوفروش داخلی نباید وابسته به اینستاگرام و تلگرام و واتساپ باشد، و وقتی فروشنده، خریدار، تبادل مالی و لجستیک همه در ایران هستند، منطقی نیست این تعاملات از مسیر کالیفرنیا عبور کند و دوباره به ایران برگردد. این بخش از سخنان او قابل تأمل است. واقعاً داشتن سکوهای داخلی قدرتمند، امن، قابل اعتماد و رقابتپذیر برای هر کشوری یک مزیت مهم است.
اما مسئله اصلی این است که «داشتن سکوی داخلی قوی» با «بستن مسیرهای خارجی» یکی نیست.
حبیبی برای توضیح موفقیت سکوهای داخلی، مثال ویز را مطرح کرد و گفت زمانی ویز برای مسیریابی استفاده میشد، اما امروز نشان و بلد توانستهاند تا حد زیادی جای آن را بگیرند و مردم دیگر جای خالی ویز را احساس نمیکنند. این مثال، اگر دقیق بررسی شود، اتفاقاً علیه منطق فیلترینگ اجباری عمل میکند. نشان و بلد زمانی توانستند بخشی از نیاز کاربران را پاسخ دهند که سرویس قابل استفاده و نسبتاً باکیفیت ارائه کردند. یعنی مسئله فقط بستن رقیب خارجی نبود؛ کیفیت، کاربردپذیری، اعتماد و استمرار سرویس هم مهم بود.
همینجا پرسش مهم پیرحسینلو مطرح میشود: آیا رشد سکوی داخلی باید نتیجه رقابت، کیفیت و اعتماد باشد یا نتیجه قطعی و اجبار؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که عملکرد برخی سکوهای داخلی نیز در عمل با ادعای جایگزینی پایدار فاصله دارد. وقتی پیامرسانهای بومی قرار است در دوران محدودیت اینترنت بینالملل نقش جایگزین اصلی را برای ارتباطات مردم، خدمات بانکی، کسبوکارها و فعالیتهای روزمره ایفا کنند، انتظار طبیعی این است که از نظر پایداری، اطلاعرسانی و پاسخگویی در سطح قابل قبولی باشند. اما تجربه اختلالهای تکراری در برخی از این پلتفرمها، از جمله پیامرسانهایی مانند «بله»، نشان داده که مسئله فقط مهاجرت کاربران نیست؛ مسئله اعتماد به کیفیت و ثبات زیرساخت است.
برای نمونه، امروز 26 اردیبهشت 1405 در لحظه انتشار این متن، پیامرسان بله به مدت چند ساعت است که در دسترس نیست و پیام در حال به روز رسانی رو نشان میدهد و مدیران بله هم تا این لحظه هیچ اطلاعاتی ارائه ندادند. وقتی کاربران هنگام نیاز به یک سرویس داخلی با پیامهای کلی و مبهم مواجه میشوند، بیآنکه توضیح روشنی درباره علت اختلال، مدت زمان رفع مشکل یا ابعاد فنی آن داده شود، اعتماد عمومی آسیب میبیند. کاربر فقط از قطعی ناراضی نیست؛ از بیاطلاعی و نبود پاسخگویی ناراضی است. اگر قرار است پلتفرم داخلی جایگزین سرویس خارجی شود، نمیتواند در برابر اختلالهای چندساعته یا تکرارشونده صرفاً با یک پیام کلی از کنار مسئله عبور کند.
این موضوع نشان میدهد که سکوی داخلی با دستور، محدودیت و اجبار به جایگاه واقعی نمیرسد. اگر مردم به استفاده از سرویسهای خارجی عادت کردهاند، بخشی از دلیل آن فقط جذابیت یا شهرت آن سرویسها نیست؛ بلکه ثبات، کیفیت، سرعت اطلاعرسانی و حس اعتماد است. بنابراین تا زمانی که پلتفرمهای داخلی نتوانند در عمل نشان دهند که زیرساخت پایدار، پاسخگویی شفاف و توان پذیرش بار گسترده کاربران را دارند، محدود کردن رقبای خارجی نه باعث اعتماد میشود و نه مهاجرت پایدار ایجاد میکند. نتیجه چنین سیاستی فقط این است که کاربر، هم از دسترسی آزاد محروم میشود و هم به جایگزینی که به او تحمیل شده اعتماد کافی پیدا نمیکند.
در بخش دیگری از مناظره، حبیبی به باسلام و مهاجرت بخشی از فروشگاههای اینستاگرامی به سکوهای داخلی اشاره کرد. او مدعی شد در دوران قطعی یا محدودیت شدید اینترنت، فروش برخی فروشگاههای اینترنتی داخلی چند برابر شده است. اما پرسش مهم این است که از میان صدها هزار فروشگاه فعال در اینستاگرام، چند درصد واقعاً توانستند به شکل موفق به پلتفرمهای داخلی مهاجرت کنند؟ آیا بزرگ شدن یک پلتفرم داخلی، در شرایطی که کل زیستبوم اقتصاد دیجیتال آسیب دیده، به معنای بزرگتر شدن اقتصاد کشور است؟ یا صرفاً بخشی از فعالیتها از یک مسیر به مسیر دیگر رانده شدهاند، آن هم همراه با کاهش فروش، اختلال در لجستیک، بیاعتمادی کاربران و تحمیل هزینه به کسبوکارهای خرد؟
در همین بخش، بحث کاهش بستههای پستی و آسیب به لجستیک نیز مطرح شد. مجری اشاره کرد که بستههای پستی تحویلشده کاهش جدی داشته و طبق ادعای مطرحشده در مناظره، بخش لجستیک بهخاطر قطعی اینترنت نزدیک به دو همت ضرر دیده است. حبیبی در پاسخ تلاش کرد این کاهش را بیشتر به شرایط جنگی نسبت دهد و سهم قطعی اینترنت را محدودتر نشان دهد. اما همین اختلاف نظر، یک مسئله مهمتر را آشکار کرد: ما برای سنجش دقیق خسارت قطعی اینترنت، به آمار شفاف، عمومی و قابل راستیآزمایی نیاز داریم.
اینجا یکی از مهمترین ضعفهای مدیریتی خودش را نشان میدهد: عدم وجود یا عدم انتشار آمار. وقتی درباره خسارت قطعی اینترنت، کاهش درآمد کسبوکارها، افت فروش فروشگاههای آنلاین، کاهش سفارشهای پستی، اختلال در لجستیک و آسیب به اقتصاد دیجیتال صحبت میشود، انتظار طبیعی این است که آمارهای دقیق، عمومی و قابل بررسی در دسترس باشد. اما در عمل، حتی فعالان شناختهشده حوزه فناوری، اعضای کمیسیونهای تخصصی و مدیران شرکتهای مهم زیرساختی هم برای دسترسی به دادههای پایه باید از «هفتخان رستم» عبور کنند.
همین نبود شفافیت باعث میشود بحث هزینه و فایده قطعی اینترنت هیچوقت به نتیجه دقیق نرسد. اگر آمار خسارت کسبوکارها، میزان کاهش تراکنشها، افت فروش آنلاین، کاهش بستههای پستی، میزان اختلال در شبکه، اثر واقعی فیلترینگ و پیامدهای اقتصادی آن بهصورت شفاف منتشر شود، جامعه میتواند بفهمد تصمیمی مثل قطع اینترنت دقیقاً چه هزینهای به کشور تحمیل کرده و در برابر آن چه فایدهای داشته است. اما وقتی این دادهها منتشر نمیشوند یا با ملاحظات امنیتی پنهان میمانند، هر طرف مناظره میتواند عددی مطرح کند، بیآنکه امکان راستیآزمایی عمومی وجود داشته باشد.
در چنین شرایطی، مسئله فقط اختلاف نظر میان موافقان و مخالفان قطعی اینترنت نیست؛ مسئله این است که جامعه از ابزار اصلی قضاوت محروم میشود. بدون آمار شفاف نمیتوان فهمید آیا قطع اینترنت واقعاً یک تصمیم اضطراری و قابل دفاع بوده، یا سیاستی پرهزینه که خسارتش از فایده ادعایی آن بسیار بیشتر بوده است.
پیرحسینلو در پاسخ به منطق کلی حبیبی گفت اگر قرار است فایدهها و ضررهای یک سیاست سنجیده شود، باید هر دو طرف آن دقیق محاسبه شود. به گفته او، در سیاستهایی مانند فیلترینگ گسترده، فایدهها یا اساساً اندازهگیری نشدهاند یا بسیار کمتر از ادعای اولیهاند؛ اما ضررها کاملاً ملموساند: هزینه اقتصادی، اختلال در شبکه، کاهش اعتماد عمومی، افزایش استفاده از فیلترشکن، آسیب به کسبوکارها و تخریب اکوسیستم فناوری.
یکی از آمارهای مهمی که پیرحسینلو مطرح کرد، استفاده گسترده کاربران ایرانی از VPN بود. او گفت حدود ۸۶ درصد کاربران اینترنت در ایران از فیلترشکن استفاده میکنند و این عدد در میان جوانان به حدود ۹۳ درصد میرسد. همچنین اشاره کرد که بخش بزرگی از استفاده از فیلترشکن برای دسترسی به اینستاگرام، تلگرام، توییتر و یوتیوب است. اگر این آمارها را بپذیریم، پرسش جدی این است: سیاستی که باعث شده اکثریت کاربران به سمت ابزارهای دور زدن فیلتر بروند، دقیقاً چه میزان موفق بوده است؟
اینجا یک نکته مهم وجود دارد که در مناظره کمتر به آن پرداخته شد: خود VPNها میتوانند به بستر ناامنی تبدیل شوند. وقتی در کشوری بخش بزرگی از کاربران، حتی برای چند دقیقه یا چند ساعت در روز، از VPNهای ناشناس، رایگان، ناامن یا غیرشفاف استفاده میکنند، مسیر تازهای برای نفوذ، بدافزار، سرقت داده و ناامن شدن دستگاههای کاربران ایجاد میشود. در چنین شرایطی، فیلترینگ فقط دسترسی را محدود نمیکند؛ بلکه مردم را به سمت ابزارهایی سوق میدهد که بعضاً خودشان میتوانند تهدید امنیتی باشند. بنابراین اگر هدف سیاستگذار واقعاً امنیت است، باید بپرسد آیا سوق دادن میلیونها کاربر به سمت فیلترشکنهای نامطمئن، امنیت کشور را بیشتر میکند یا کمتر؟
این تناقض در یکی از بخشهای مناظره آشکارتر شد. پیرحسینلو از حبیبی پرسید آیا بهتر است کاربران ایرانی به تلگرام، اینستاگرام، واتساپ یا یوتیوب از طریق IP ایران و بدون فیلتر دسترسی داشته باشند یا از طریق VPN؟ پاسخ حبیبی این بود که از طریق VPN بهتر است، چون تعداد دسترسیها کمتر میشود. این پاسخ بسیار قابل نقد است. زیرا اگر کاربر با IP ایران و مسیر عادی وارد یک سرویس شود، دستکم ریسک استفاده از ابزارهای ناشناس و آلوده کمتر است. اما وقتی کاربر ناچار میشود برای دسترسی به همان سرویس از VPN استفاده کند، هم مسیر ارتباطی غیرشفافتر میشود، هم ریسک امنیتی دستگاه او افزایش پیدا میکند، هم امکان رشد بدافزار در شبکه داخلی بیشتر میشود.
به بیان دیگر، فیلترینگ در ظاهر میخواهد امنیت ایجاد کند، اما در عمل میتواند میلیونها کاربر را به استفاده روزمره از ابزارهایی سوق دهد که خودشان یکی از مسیرهای ناامنسازی کشور هستند. این نکته مهمی بود که میتوانست در مناظره بیشتر باز شود.
بخش مهم دیگری از مناظره، بحث فنی درباره اختلالات شبکه بود. پیرحسینلو گفت یکی از پیامدهای فیلترینگ گسترده، ایجاد گلوگاههای فنی و اختلال در شبکه داخلی کشور است. او توضیح داد که انجمن تجارت الکترونیک بر اساس یک pool از IPها و با بررسی برخی متریکهای شبکه، میزان اختلالات ناشی از تجهیزات فیلترینگ را اندازهگیری کرده است. اما پاسخ حبیبی این بود که ممکن است این اختلالات به DNS مربوط باشد. اینجا یکی از طنزهای فنی مناظره شکل گرفت. پیرحسینلو عملاً درباره تستهای مبتنی بر IP صحبت میکرد، نه resolve شدن دامنهها. وقتی کسی میگوید من با یک مجموعه IP مشخص، شاخصهای شبکه را بررسی کردهام، پاسخ دادن با «مشکل DNS» نشان میدهد طرف مقابل یا موضوع را درست متوجه نشده یا در حال تغییر زمین بحث است.
طنز ماجرا وقتی پررنگتر شد که حبیبی در جایی خطاب به پیرحسینلو، که همبنیانگذار و مدیرعامل یکی از مهمترین شرکتهای زیرساخت ابری ایران است، طوری صحبت کرد که گویی باید به او توضیح دهد چطور مشکل SSL را در زمان قطع بودن اینترنت حل کند. این بخش از مناظره از آن جهت مهم بود که نشان میداد حبیبی در برخی نقاط، بهویژه وقتی بحث وارد جزئیات تخصصی میشد، آمادگی فنی کافی برای پاسخگویی دقیق نداشت.
در واقع، یکی از ضعفهای اصلی حبیبی در این مناظره این بود که هرچند بحث را خوب و قابل دفاع آغاز کرد، اما در ادامه، وقتی بحث وارد جزئیات فنی شد، پاسخهای او قانعکننده نبود. او توانست از منظر کلی درباره ضرورت سکوهای بومی، امنیت، اولویتبندی در بحران و اهمیت کاهش وابستگی به پلتفرمهای خارجی صحبت کند؛ اما وقتی بحث به منطق غیر فنی و فنی قطع اینترنت رسید، دست او کاملا خالی به نظر میرسید.
یکی از بحثهای فنی مهم دیگر، موضوع IPDR بود. پیرحسینلو بهدرستی اشاره کرد که نهادهای ارتباطی و امنیتی میتوانند از طریق دادههایی مانند IPDR و الگوهای مصرف سرویس، بفهمند چه میزان ترافیک به سمت کدام سرویسها میرود، source و destination چیست و بر اساس این دادهها تحلیل و تصمیمگیری کنند. در واقع، حتی بدون دسترسی به محتوای پیامها، الگوهای مصرف، حجم ترافیک، مقصد ارتباط و رفتار کلی شبکه میتواند تصویر مهمی از وضعیت ارائه دهد.
اما پاسخ حبیبی هم از یک جهت قابل فهم بود. او میگفت وقتی محتوای ارتباطات در اختیار نیست و بسیاری از سرویسها از رمزنگاری end-to-end استفاده میکنند، دانستن اینکه چه کسی به کدام سرویس وصل شده، لزوماً نشان نمیدهد درون آن ارتباط چه محتوایی ردوبدل شده است. اینجا میتوان گفت هر دو طرف بخشی از حقیقت را میگفتند. پیرحسینلو درست میگفت که دادههای مصرف و مسیرهای ارتباطی برای تحلیل شبکه و سیاستگذاری مهماند؛ حبیبی هم درست میگفت که metadata جایگزین کامل content نیست. اما نتیجه منطقی این اختلاف، قطع اینترنت نیست. نتیجه منطقی آن، ایجاد سازوکارهای دقیقتر، شفافتر و حقوقمندتر برای مدیریت ریسک است؛ نه تبدیل دسترسی عمومی به یک تهدید دائمی.
یکی از ضعیفترین بخشهای استدلال حبیبی، تأکید او بر نقش قطع اینترنت در جلوگیری از حملات DDoS بود. اینکه در قرن بیستویکم و در عصری که CDNها، شبکههای توزیع محتوا، فایروالهای پیشرفته، مراکز عملیات امنیت، سامانههای mitigation و ابزارهای تخصصی مقابله با DDoS وجود دارند، راهحل مقابله با حمله DDoS را قطع اینترنت بدانیم، از نظر فنی بسیار محل سؤال است. اگر زیرساختهای داخلی، اپراتورها، دیتاسنترها و CDNهای کشور توان مقابله با DDoS را ندارند، مسئله اصلی ضعف معماری و آمادگی فنی است، نه ضرورت قطع اینترنت برای همه مردم.
پیرحسینلو نیز به همین نکته اشاره کرد که مسئله DDoS چیزی نیست که با خاموش کردن اینترنت کشور حل شود. چنین استدلالی بیشتر نشاندهنده ضعف نگاه فنی است تا یک راهکار جدی امنیت سایبری. اگر برای مقابله با DDoS مجبور شویم اینترنت را قطع کنیم، معنایش این است که زیرساخت دفاعی ما به جای مقاومسازی، به خاموشسازی وابسته شده است.
بحث امنیت سایبری و رابطه آن با قطعی اینترنت از بخشهای پرتنش مناظره بود. پیرحسینلو به هکهایی مانند بانک سپه، بانک ملی، نوبیتکس و برخی سازمانهای دیگر اشاره کرد و گفت بسیاری از این اتفاقات در دورههایی رخ دادهاند که اینترنت قطع یا محدود بوده است. در مقابل، حبیبی استدلال کرد که ممکن است نفوذها در زمان وصل بودن اینترنت انجام شده باشد، اما اجرای حمله یا آشکار شدن آن در زمان قطعی اتفاق افتاده باشد. همچنین گفت در برخی دورههای بعدی، وقتی اینترنت قطع شده، هک جدیدی رخ نداده است.
اینجا مشکل مهمتری وجود دارد: نبود گزارشهای فنی عمومی و قابل اعتماد. در ایران، بسیاری از رخدادهای سایبری بهدلیل نگاه امنیتی، محرمانه باقی میمانند. مردم، کارشناسان مستقل و حتی بخش بزرگی از فعالان صنعت نمیدانند یک حمله دقیقاً چگونه رخ داده، نقطه نفوذ چه بوده، کدام ضعف تکرار شده، چه سازمانهایی از یک آسیبپذیری مشترک ضربه خوردهاند و چه اصلاحاتی انجام شده است. وقتی گزارش فنی شفاف منتشر نمیشود، هر طرف میتواند روایت خود را ارائه کند و طرف مقابل نیز نمیتواند آن را دقیق رد یا تأیید کند.
این نبود شفافیت، فقط یک مشکل رسانهای نیست؛ یک مشکل امنیتی است. اگر چند سازمان دولتی یا مالی از یک آسیبپذیری مشابه ضربه بخورند، اما گزارش فنی آن منتشر نشود، دیگران هم ممکن است از همان سوراخ گزیده شوند. در چنین وضعیتی، امنیت تبدیل به پنهانکاری میشود، نه یادگیری جمعی. در حالی که امنیت سایبری واقعی نیازمند گزارش پساحادثه، مستندسازی، انتشار درسآموختهها، اصلاح فرایندها و پاسخگویی است.
حبیبی در بخشی از بحث به وجود backdoor در برخی تجهیزات صنعتی یا ارتباطی اشاره کرد و از ماجرای ازکارافتادن دستگاههای سیسکو در یک نهاد امنیتی و گزارشهایی درباره دشت شهریار اصفهان سخن گفت. اما پیرحسینلو این توضیحات را بیشتر شبیه «سالاد کلمات» دانست و گفت برداشت فنی روشنی از آنها نمیتوان داشت. این اختلاف نیز دوباره به همان مسئله اصلی برمیگردد: وقتی گزارش فنی دقیق، عمومی و قابل بررسی وجود ندارد، بحثها به سطح ادعاهای کلی، مثالهای مبهم و روایتهای غیرقابل راستیآزمایی سقوط میکند.
امنیت مطلق وجود ندارد؛ این حرف درست است. اما وقتی برای کاهش ریسک، هزینهای به اندازه فلج کردن بخش بزرگی از اقتصاد دیجیتال، افزایش استفاده از VPN، کاهش اعتماد عمومی، اختلال در ارتباطات، آسیب به کسبوکارها و ضربه به آزادی دسترسی مردم پرداخت میشود، باید پرسید آیا این معامله عقلانی است یا نه.
یکی دیگر از محورهای مناظره، ادعای شکلگیری هستههای ترور و شبکههای خرابکاری از طریق شبکههای اجتماعی مانند تلگرام و اینستاگرام بود. حبیبی میگفت گروههایی مانند سازمان مجاهدین خلق یا جریانهای معاند میتوانند از بستر شبکههای اجتماعی برای ارتباطگیری، جذب نیرو، شبکهسازی و سازماندهی میدانی استفاده کنند. در نگاه اول، این نگرانی کاملاً بیمعنا نیست؛ هر ابزار ارتباطی میتواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد. اما تبدیل این نگرانی به توجیهی برای قطع اینترنت، سادهسازی بیش از حد مسئله است.
پیرحسینلو بهدرستی به یک نکته مهم اشاره کرد: اگر قرار است یک هسته ترور یا خرابکاری شکل بگیرد، فقط پیام دادن در تلگرام کافی نیست. چنین فعالیتی نیاز به لجستیک، تجهیزات، منابع مالی، سلاح، جابهجایی، هماهنگی میدانی و زنجیره عملیاتی دارد. این تجهیزات و امکانات از اینترنت دانلود نمیشوند. وظیفه نهادهای اطلاعاتی و امنیتی دقیقاً این است که همین زنجیرههای واقعی را شناسایی و قطع کنند. اگر تصور کنیم صرف ارتباط در تلگرام برابر با شکلگیری هسته ترور است، مسئله امنیت را بیش از حد ساده کردهایم.
از طرف دیگر، اگر یک کانال یا شبکه خارجی واقعاً محل جذب نیرو باشد، نهادهای اطلاعاتی میتوانند و باید با روشهای حرفهای در همان فضا نفوذ کنند، منابع انسانی خود را وارد کنند، جریان اطلاعات را رصد کنند و شبکههای واقعی را شناسایی کنند. تجربههایی مانند پرونده آمدنیوز و روحالله زم نشان میدهد نهادهای امنیتی ایران در برخی موارد توان عملیات پیچیده اطلاعاتی در خارج از کشور را نیز داشتهاند. بنابراین اینکه گفته شود صرف وجود تلگرام یا شبکههای اجتماعی امنیت کشور را چنان مختل میکند که تنها راه، قطع اینترنت است، استدلالی بسیار سادهانگارانه به نظر میرسد.
حتی اگر فرض کنیم بخشی از استدلال حبیبی درست باشد و برخی شبکههای اجتماعی بتوانند بستری برای ارتباطگیری مجرمانه، جذب نیرو یا شکلگیری هستههای خرابکاری باشند، باز هم پرسش مهمتری باقی میماند: چرا دامنه محدودیتها فقط به همان بسترهای پرریسک محدود نمیشود؟ اگر ادعا این است که تلگرام، اینستاگرام یا برخی شبکههای اجتماعی میتوانند برای فعالیتهای امنیتی و خرابکارانه مورد سوءاستفاده قرار بگیرند، چرا باید بسیاری از سایتها و سرویسهایی که اساساً کارکرد پژوهشی، آموزشی، برنامهنویسی، فنی، علمی یا شغلی دارند نیز بسته یا مختل باشند؟
این پرسش بسیار مهم است، چون نشان میدهد مسئله فقط «مدیریت ریسک امنیتی» نیست. اگر سیاستگذار واقعاً بر اساس ارزیابی دقیق خطر عمل میکرد، باید میان ابزارهای ارتباطی پرریسک، پلتفرمهای عمومی، سرویسهای آموزشی، منابع پژوهشی، ابزارهای توسعه نرمافزار، مستندات فنی، سرویسهای کاری و وبسایتهای تخصصی تفاوت میگذاشت. اما وقتی یک برنامهنویس، پژوهشگر، دانشجو، پزشک، مهندس، تولیدکننده محتوا یا صاحب کسبوکار برای دسترسی به منابع کاملاً عادی و غیرمجرمانه هم ناچار به استفاده از VPN میشود، دیگر نمیتوان همه چیز را با ادعای مقابله با هستههای ترور توضیح داد.
اینجاست که منطق فیلترینگ گسترده زیر سؤال میرود. اگر نگرانی اصلی امنیتی است، باید سیاست محدودسازی دقیق، هدفمند، شفاف، قابل اعتراض و متناسب با خطر باشد. اما وقتی فیلترینگ به شکل وسیع و مبهم اجرا میشود و سایتهایی که هیچ نسبتی با جرم، ترور، سازماندهی خشونت یا عملیات خرابکارانه ندارند نیز درگیر محدودیت میشوند، نتیجه آن چیزی جز اختلال در زندگی روزمره، ضربه به آموزش، آسیب به پژوهش، کاهش بهرهوری شغلی و فرسایش اعتماد عمومی نیست.
در چنین وضعیتی، فیلترینگ دیگر صرفاً یک ابزار امنیتی نیست؛ به یک مانع عمومی برای توسعه تبدیل میشود. دانشجو برای مقاله، برنامهنویس برای حل خطا، پژوهشگر برای دسترسی به منبع علمی، شرکت فناوری برای استفاده از ابزارهای کاری، و کسبوکار کوچک برای ارتباط با مشتری خارجی دچار مشکل میشود. اینها نه هسته ترور هستند، نه تهدید امنیت ملی؛ بلکه همان نیروهای مولد جامعهاند که قرار است اقتصاد دیجیتال و فناوری کشور را جلو ببرند. وقتی همین گروهها هم قربانی سیاست محدودسازی میشوند، ادعای حمایت از توسعه فناوری بیاعتبار میشود.
در واقع، اگر نهادهای امنیتی کشور آنقدر توانمند هستند که میتوانند عملیات پیچیده برونمرزی انجام دهند، بعید است تنها ابزارشان در برابر یک کانال تلگرامی یا یک بستر ارتباطی، خاموش کردن اینترنت کل کشور یا بستن انبوهی از سایتهای بیارتباط باشد. این نگاه بیشتر شبیه فرار رو به جلو است تا سیاستگذاری امنیتی دقیق.
حبیبی البته تلاش کرد نشان دهد که او طرفدار قطع اینترنت بهعنوان انتخاب اول نیست. او گفت انتخاب خوبش قطع کردن نیست، اما در شرایط فعلی ناچار است میان بد و بدتر، گزینه بد را انتخاب کند. او ریشه رسیدن به این نقطه را نیز در سالهای گذشته و عملکرد مدیرانی دانست که به گفته او بهجای توسعه سکوهای داخلی، دلبسته پلتفرمهای خارجی بودند. در این نگاه، مشکل اصلی این است که کشور در سالهای قبل برای استقلال پلتفرمی آماده نشده و حالا در بحران مجبور به تصمیم سخت شده است.
در عین حال، یکی از نکاتی که حبیبی بهدرستی به آن اشاره کرد، تناقض رفتار دولتها در مسئله اینترنت و فیلترینگ بود. در سالهای اخیر، اتفاقاً دولتهایی که بیشتر با شعار آزادی اینترنت، مخالفت با سانسور و نقد فیلترینگ روی کار آمدند، در عمل با محدودیتها و قطعیهای سنگین اینترنتی همراه شدند. نمونه روشن آن، دولت حسن روحانی و دولت کنونی مسعود پزشکیان است؛ دولتهایی که بخش مهمی از سرمایه سیاسی خود را از وعده آزادی بیشتر در فضای مجازی، رفع محدودیتها یا دستکم مخالفت با فیلترینگ به دست آوردند، اما در عمل، در دوره آنها قطعیها و محدودیتهای جدی بر اینترنت کشور تحمیل شد.
این تناقض در دولت پزشکیان برجستهتر است. پزشکیان در انتخابات ۱۴۰۳ با شعارهایی در مخالفت با محدودیتهای اجتماعی و فیلترینگ شناخته شد و در دور دوم توانست سعید جلیلی را شکست دهد. در دور دوم انتخابات، طبق گزارشهای رسمی منتشرشده، مشارکت ۴۹.۸ درصد بود و پزشکیان با حدود ۱۶.۳ میلیون رأی در برابر حدود ۱۳.۵ میلیون رأی جلیلی پیروز شد؛ درحالیکه مشارکت دور اول حدود ۴۰ درصد گزارش شده بود.
بخشی از حامیان پزشکیان مانند احمد زیدآبادی نیز در فضای عمومی، رأی به او را راهی برای جلوگیری از پیروزی جلیلی معرفی میکردند؛ بهویژه با برجسته کردن نگرانیهایی مثل تشدید فیلترینگ، سانسور و محدودیتهای اجتماعی. همین مسئله باعث میشود مسئولیت دولت پزشکیان در قبال فیلترینگ و قطعی اینترنت سنگینتر باشد، چون بخشی از رأی او دقیقاً بر پایه نگرانی از تداوم یا تشدید همین سیاستها شکل گرفت.
اهمیت این موضوع فقط در تناقض شعار و عمل نیست؛ مسئله اصلی، مسئولیتپذیری سیاسی است. طبق اصل ۱۷۶ قانون اساسی، شورای عالی امنیت ملی به ریاست رئیسجمهور تشکیل میشود و وظایفی مانند تعیین سیاستهای دفاعی ـ امنیتی و هماهنگ کردن فعالیتهای سیاسی، اطلاعاتی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در ارتباط با تدابیر کلی دفاعی ـ امنیتی را بر عهده دارد.
بنابراین، اگر تصمیم قطعی اینترنت یا محدودسازی گسترده آن در سطح شورای عالی امنیت ملی گرفته شده باشد، رئیسجمهور نمیتواند همزمان در رأس ساختار تصمیمگیری باشد، اما در افکار عمومی نقش منتقد یا اپوزیسیون همان تصمیم را بازی کند. دولت، بهویژه وقتی با شعار رفع محدودیت و مقابله با سانسور رأی گرفته، باید درباره تصمیمهایی که به کسبوکارها، آموزش، پژوهش، ارتباطات مردم و اقتصاد دیجیتال آسیب میزند، مسئولیت روشن و مستقیم بپذیرد.
از این زاویه، نقد حبیبی به دولتهایی که شعار آزادی اینترنت دادهاند اما در عمل به قطع و محدودسازی اینترنت رسیدهاند، نقد مهمی است. نمیتوان در زمان انتخابات از آزادی اینترنت برای بسیج رأی استفاده کرد، اما در زمان بحران، هزینه تصمیمهای محدودکننده را نپذیرفت یا آن را به ساختارهای مبهم و بینام حواله داد. اگر قطع اینترنت انتخابی میان «بد و بدتر» معرفی میشود، مسئولان همان انتخاب نیز باید شفاف، پاسخگو و قابل نقد باشند.
اما این استدلال یک ضعف جدی دارد. اگر مسئله این است که در گذشته برای توسعه فناوری درست عمل نشده، چرا راهحل امروز باید تشدید همان فضای بیاعتمادی باشد؟ اگر میخواهیم سکوهای داخلی رشد کنند، باید از آنها حمایت رقابتی، شفاف و سالم شود؛ نه اینکه مردم را با قطع اینترنت به سمت آنها هل بدهیم. کاربر وقتی با اجبار وارد یک پلتفرم میشود، الزاماً به آن اعتماد نمیکند. ممکن است موقتاً از آن استفاده کند، اما به محض باز شدن مسیر جایگزین، دوباره مهاجرت میکند.
تجربه تلگرام طلایی و هاتگرام هم در همین چارچوب قابل بررسی است. حبیبی این تجربه را موفق میدانست و میگفت در دورهای که تلگرام حدود ۴۵ میلیون کاربر ایرانی داشت، این دو پوسته توانستند حدود ۴۰ میلیون کاربر جذب کنند. از نگاه او، این مدل هم خدمت را حفظ میکرد و هم امنیت را افزایش میداد. اما پرسش پیرحسینلو این بود که «پوسته» کجای دنیا راهحل موفقیتآمیز توسعه فناوری بوده است؟ آیا کپیسازی و واسطهسازی روی پلتفرم خارجی میتواند جایگزین واقعی توسعه محصول، اعتمادسازی و رقابت شود؟
از طرف دیگر، ماجرای هشدار امنیتی گوگل و حذف این پوستهها از دستگاه کاربران نیز نشان داد که چنین راهحلهایی چقدر شکنندهاند. وقتی یک سرویس بر پایه معماری مبهم، اعتماد ناقص و وابستگی به پلتفرم دیگری ساخته شود، دیر یا زود با بحران مشروعیت و امنیت روبهرو میشود.
در نهایت، مناظره به یک دوگانه بزرگتر رسید: کنترل یا اعتماد؟
مجری نیز در بخشهایی از بحث تلاش کرد این پرسش را روشن کند که آیا قطع اینترنت واقعاً برای مدیریت بحران است یا برای کنترل روایت؟ اگر نگرانی اصلی سوءاستفاده دشمن از ارتباطات آنلاین است، چرا چت دیوار، کامنت سایتهای داخلی یا امکانات ارتباطی سکوهای داخلی هم باید محدود شوند؟ اگر مسئله امنیت است، مرز این امنیت کجاست؟ تا کجا باید خدمترسانی را قربانی کنترل کرد؟
حبیبی میگفت هرچه به سمت امنیت برویم، ممکن است خدمترسانی کمتر شود و باید نقطه تعادل پیدا کرد. اما مشکل اینجاست که در تجربه عملی ایران، این نقطه تعادل معمولاً به نفع کنترل جابهجا شده است. نتیجه آن شده که بهجای توسعه فناوری، مدام از اینترنت پرو، سیمکارت سفید، پوسته، پروکسی، میرور، اینترنت طبقاتی و طرحهای مشابه صحبت میشود؛ طرحهایی که بیشتر از آنکه نشانه بلوغ حکمرانی دیجیتال باشند، نشانه ناتوانی در پذیرش اینترنت آزاد، رقابتی و امن هستند.
مسئله اصلی این نیست که ایران سکوی داخلی داشته باشد یا نه. قطعاً باید داشته باشد. مسئله این است که سکوی داخلی باید با کیفیت، اعتماد، رقابت، شفافیت، احترام به کاربر و ارزش واقعی رشد کند؛ نه با قطع کردن دسترسی مردم به جهان. اگر قرار است مردم به جای اینستاگرام، تلگرام یا یوتیوب از سکوی داخلی استفاده کنند، باید احساس کنند آن سکو بهتر، امنتر، مفیدتر و قابل اعتمادتر است؛ نه اینکه تنها گزینه باقیمانده باشد.
در جمعبندی، حبیبی در این مناظره چند دغدغه درست را مطرح کرد: کشور باید در حوزه پلتفرم، زیرساخت و اقتصاد دیجیتال قویتر شود؛ وابستگی کامل به سکوهای خارجی خطرناک است؛ و دولتهایی که با شعار آزادی اینترنت رأی میگیرند اما در عمل به قطعی و محدودسازی اینترنت میرسند، باید پاسخگو باشند. این بخش از نقد او مهم و قابل دفاع است. اما راهحلی که از دل سخنان او بیرون میآمد، قانعکننده نبود. قطع اینترنت، فیلترینگ گسترده، اینترنت طبقاتی و اجبار کاربران به مهاجرت، نه اعتماد میسازد، نه فناوری را توسعه میدهد، نه امنیت پایدار ایجاد میکند.
پیرحسینلو در مقابل، بر هزینههای واقعی این سیاستها دست گذاشت: اختلال فنی، هزینه اقتصادی، افزایش استفاده از VPN، تخریب اعتماد عمومی، فرار سرمایه انسانی، آسیب به اکوسیستم فناوری و تبدیل شدن اینترنت به میدان دائمی سرکوب و سانسور. نقد اصلی او این بود که نمیتوان با ابزارهای کره شمالی، به مقصد کره جنوبی رسید.
آینده اینترنت ایران با قطع کردن ساخته نمیشود. با اعتماد، رقابت، زیرساخت، شفافیت، گزارشدهی عمومی، حمایت واقعی از بخش خصوصی و احترام به حق دسترسی آزاد مردم ساخته میشود. سکوهای داخلی اگر قرار است بمانند، باید انتخاب مردم باشند، نه نتیجه اجبار. امنیت اگر قرار است پایدار باشد، باید از دل معماری درست پاسخگویی و اعتماد عمومی بیرون بیاید، نه از خاموش کردن شبکه.
در نهایت، شاید مهمترین پرسشی که بعد از این مناظره باقی میماند همین باشد: آیا ما واقعاً میخواهیم کره جنوبی شویم، یا فقط نام کره جنوبی را میبریم و در عمل به سمت مدلهای بسته، امنیتی و بیاعتماد حرکت میکنیم؟